David Hockney The Boy Hidden in a Fish 1969 Illustration
tumblr dot com
YOU ARE THE REASON
we're not kids anymore.
Show & Tell

Discoholic 🪩

Love Begins
Misplaced Lens Cap
AnasAbdin
No title available
🪼
Mike Driver
Sade Olutola

PR's Tumblrdome
No title available

Origami Around

blake kathryn

izzy's playlists!
i don't do bad sauce passes

titsay
taylor price

seen from Sweden

seen from United States

seen from United States

seen from Malaysia

seen from United States
seen from China
seen from United States

seen from United States
seen from Malaysia

seen from United States

seen from United States

seen from United States

seen from Argentina
seen from Greece
seen from Malaysia
seen from Netherlands

seen from United States

seen from Malaysia

seen from Germany

seen from France
@unrevemajor
David Hockney The Boy Hidden in a Fish 1969 Illustration
گاهی فکر میکنم که چند صباح دیگه، تکتک اعضای وجودم دست و پا در میارن و فرار میکنن! حالا من به وضوح میدونم مدتیه که ذهنم من رو رها کرده و رفته؛ بعد چشمهام دیگه اون نگاه قدیم رو نخواهند داشت، اونها هم میذارن و میرن. گوشهام هم دیگه صدای آبِ جاری رو زیبا نمیدونن، پس جلوی در خونهشون عنکبوت لونه میکنه. بینیم هم دیگه نمیتونه عطر خاک رو تسلیبخش بدونه، اون هم دیگه امیدی به زندگی نداره. لبهام هم که نمیتونن از زیباییها بگن، پس چرا باید حرف بزنن؟ اونها کارکرد اصلیشون رو از دست دادن، پس پژمرده میشن، خشک میشن و میافتن. و در آخر، بعد از همهی این رهاشدگیها، من میمونم و یک روح سرگردان که کور شده، کر شده، لال شده و نمیتونه فکر کنه؛ چهطور باید زندگی کنه؟ آیا اون همین حالا، در حال حاضر نمرده؟!
روزی «ویرانی»، نسیم بهاری را به گروگان گرفت و خود به جای او بر زندگی وزید. چنان با تندی و غرش از خانهها میگذشت، از بر پیچش موهای عنابی، از انسانهای روشن، از پس پروانههای کوتهعمر و شاید از رویاهای شبانهی آدمها. «ویرانی»، به هر کجا که میوزید، «تاریکی» میتاباند. هر چیز که با ویرانی در ارتباط بود میسوخت، میمرد، دریدهمیشد و هر چه را که هنوز نیمچه جرعتی برای نفسکشیدن داشت، به خاموشی مجبور میکرد. «ویرانی»، دیوارها را نوازش میکرد، آنها فرو میریختند، گلبرگها را نرم میبوسید، پژمرده میشدند و ما با دیدگانی متحیر مجبور به تماشای مرگ آن چیز که به آن لقب زندگی داده بودیم شدیم. ویرانی آنقدر وزید و وزید، چنان غرید و غرید، که سرانجام پذیرفتیم که ویرانی، جای نسیم بهاری را بگیرد.
من دلم میخواد بنویسم؛ خیلی بنویسم. رو منحنیِ تن آدمها بنویسم، کف زمین رو از قصهی «الف» و «ز» و باز هم «الف» و «دال» و «ی» پر کنم و رو بال تمام پرندههای مهاجر، از آرزوم بنویسم که همهی مردم دنیا امیدوار بودن رو از من یاد بگیرن؛ من میخوام وجودم عطر دلپذیر آزادی رو بده و نور خورشید، هر روز به وجودم بتابه و من رو برای امیدوار بودن تشنهتر کنه که امیدواری، بزرگترین نجاتدهندهست.
غم ز من میآویزد و خشم، آن را میزداید؛
سوزنده است و زمین را میسوزاند، چشمهها را بخار میکند، نظام هفت آسمان را بر هم میزند، در سوزندگی رقیب هور میشود، کوه را آب میکند، ظالم را شرر میکند، ظالم را شرر میکند!
Long live IRAN.🕊️
“It gets heavier on your heart and chest, like all the distance between us is a weight pressing down on our hearts…” he said.
تولد تو یک اتفاق عادی نبود، یکی از دو انفجاری بود که برای به وجود آمدن عشق میان ما و تمام رویاهایمان به آن نیاز داشتیم. برای تجسم آغوش گرم تو، آن نگاههای پرتلالو و لبخندهای پررنگ، این تولد بزرگترین هدیهی دنیا برای من است. زادروزت مثل لحظهی اوج نوکتورنهاست، شاید هم همان ابرهایی باشند سد راه نگاه تیز و خشمگینانهی خورشید به زمین میشوند تا ناجی زندگی گیاهان باشند، ببارند و زندگی بر سر آدمها بپاشند؛ زنجیرهای از مهر و معناست که تمام وجودم را متصرف شده، گویا جهان مرا از اول زاده. زادروز تو، تولد عشق است و دلیلی برای تولد من.
دوستت دارم، بیش از آن که کلمات تابِ بیانشان را داشته باشند🤍.
مدتی است که نمیتوانم از غم بنویسم. چهار گوشهی قلبم را گشتم و نیافتمش، لابهلای دریچهها رو جستوجو کردم تا شاید او را در حال کشیدن نقشهی جدید جنگ پیدا کنم، اما نبود که نبود. اما همین که برگشتم، تو را دیدم؛ غم گریخته و دریافتم که بهار بازگشته.
دلم میخواهد آنقدر برایت بنویسم تا عمرم تمام شود، تا تمام وجودم جوهر پرستشت روی کاغذ شود. آنقدر از تو بنویسم که روحم از نوک انگشتانم، قطرهقطره بر صفحه بچکد، تا آنجا که هیچ نوری از من نتابد، جز نام تو.
وقتی به آن چشمهای عمیقِ شبزده نگاه میکنم، حس میکنم که در امتداد خطی نامرئی حرکت میکنم، خطی که به آرامی مرا به سوی گرما میکشاند. هر چهقدر بیشتر پیش میروم، نور بیشتری بر دالانهای متروکهی وجودم میتاباند، جاهایی از وجود را روشن میکند که تا پیش از آن، فقط سایه و ظلمت مهمان آنها بود؛ فداکاری میکند و تاریکی را میبلعد تا واقعیت خود را واضح ببینم، همهجا را خوب ببینم و گردی از خانهی مطرودم بگیرم تا آن را برای یک زندگی تازه مهیا سازم. نوری که از او میتابد تند نیست، سوزان هم نیست؛ شبیه به صبحیست که بیصدا وارد اتاق میشود، روی پوست مینشیند، نوازشت میکند و تو نمیفهمی چه زمان از خواب بیدار شدهای.
+ Wish something for us, let the sea hear what we want.
- I will wish you in each wave..
+ I wish the waves could read ur thoughts-
- so much thought and it’s all about you.. I tell em to the winds which goes through the waves to bring them for you to..
من از اون یاد میگیرم. یاد میگیرم که چطور میشه تمام شیرهی جون زمان رو گرفت و از تمام خردهریزههاش برای زندگیکردن استفاده کرد. یاد میگیرم که وقتی دارم توسط زمین بلعیده میشم، چطور بدون بال پرواز کنم. من بهش نگاه میکنم و میبینم با این که خستهست، چطور دست من رو میگیره و با رویاهام همراه میشه. اون همه چیز رو به «زندگی» تبدیل میکنه.
وقتی که ناراحت بودی، دلم میخواست تکهتکه بشم تا شاید با یک جرعه از لبخندت سیراب بشم.
We fell in love in October -