وقتی که به ذهنم میرسه بیام اینجا و کلی حرفامو اینجا بنویسم ، خیلی چیزا دارم بگم
اما دستم به کیبورد که میره ، اولا جملاتم بادم میره دوم اینکه با خودم میگم : خب بنویسی که چی؟ چه دردب ازت حل میشه ؟،
ببین اینحوریه که صال هاست خودم رو اماده جدایی ماما بابا کردم و به خودم قبولوندم که براش امادهم و دیگه پذیرفتم و قرار نیست تاثیری روم بذاره
ولی خب.. بالغ ضدن همینه.. دوروزه که دارم حرفهای جدی جدایی رو میشنوم از درون غمگینم میکنه و امشب درونم پذیرفت اصلا اماده این مسئله نبودم هیچ وقت
فقط فکر کردن بهش رو انداختم عقب و حالا دورم رو گرفته.
بعدش به این ۵کر میفتم اگه دوس پسر داشتم راحتتر میشد گذر کرد .. ولی دوباره یادم میاد چطور روابط عمیقم منو رها کردن و من انقد شستشوی مغزی شدم که پسرا رو دورو ببینم که نمیشه تکیه کرد.
پس صرفاً الان بیخیال شدم..












