جمعه است دیگر دلگیری اش کم است، صدای شر شر بارانش هم به راه می شود و روشنی روز را تبدیل به شب می کند! لیوان چایی به دست مینشینم جلوی پنجره و خیره میشوم به منظره روبروی اتاقم، در ورودی ساختمان با نگهبانی که همیشه سر پست خود است، عکس های زیادی با حال و هوای های متنوعی ازین منظره دارم، از شب برفی و صدای لالایی اش، از روزهای بارانی و افتابی اش و زشتی ها و زیبایی هایش و اینبار صحنه ای متفاوت نصیبم شده بود، ابرهای تاریک جایشان را به رنگین کمانی هفت رنگ و زیبا داده بودند! راستی دیدن رنگین کمان نشان از چیزی ندارد؟ مثلن آرزویی که برآورده می شود؟ مسافری که از راه برسد؟ نامه ای که نامه رسان بیاورد؟ یا ره چیز خوب دیگری؟ کاشکی خرافه ای پشتش بود و من نیز یک آدم خرافاتی میشدم تا دل میبستم به نوید آرامشبخشش! کاشکی نشانی از چیزی میبود درین روزهای تاریک...
یک کامیون در نزدیکی درب پارک شده بود، کاشکی هواپیمایی هم همان نزدیکی ها بود و مثلن مسافری را برای من میاورد، مسافری از آن سر دنیا! مسافری که چشم انتظاری را تمام کند و مرا از پس این پنجره و اتاق تاریک بیرون کشد، مسافری که بداند حالم چیست، دردم چیست، مسافری که تاب توان آنجه در جریان بود را نداشته باشد و بکوبد از آن سر دنیا هم بیاید! اما نه هواپیمایی در کار بود و نه مسافری، آدمها همه شان سر پست خودشان بودند، در همان قسمت زندگی خودشان که باید باشند و من بیهوده چشم به انتظار نشسته بودم و دست به آرزو میبردم! و چند ساعت بعد تنها سهم امشب من از آرزویم صدای هواپیمایی بود که ساعاتی بعد از بالای سرم رد شد، آنهم فقط برای چند ثانیه! احتمالن او هم میخواست به رخ من بکشد و تاکید موکدی باشد بر اینکه آنچه را در سر میپروانی خیالی خام و محال است، آدمها همه شان سر جای خودشان هستند همانجا که باید باشند و مشغول زندگی شان و لابلای خنده ها و شادی هایشان و روزمرگی هایشان ...
و من میان بوی زمین باران خورده و آهنگ جدیدی که پیدایش کردم غرق میشوم ...
خانه اندوه تو دارد کاش برگردی بمانی، ریشه هایم بی تو خشکید ای بهار مهربانی، گرچه بیرون آفتابی ابر و بارانست در من، سیل هر دم میخروشد رعد و طوفان است در من