پردهی اول فیلمنامهی "او" / SHE
كاوه - مردی 47 یا 48 ساله، نسبتاً درشتاندام با قد متوسط. چهرهی كمابیش دلنشینی دارد و اگر به سر و وضعاش – بهخصوص موهای ژولیدهاش - و لباساش برسد میتواند حتی خوشتیپ باشد. معلوم است زمانی اندام وزریدهای داشته كه هنوز بقایایی از آن باقی مانده ولی شكمی كه كمكم دارد بالا میآید و همینطور سیگار كشیدن كمابیش متصلاش نشانهی این است كه مدتهاست از ورزش دست كشیده.
یلدا - دختری كه ظاهراً نصف سن كاوه را دارد ولی سن واقعیاش از این هم كمتر است: 23 سال. نسبتاً زیباست، نه بطرز خیرهكنندهای ولی سرشار از طراوت است و نشاط جوانیاش مسری است.
خیابان، حدوداً ساعت 3 بامداد، تاریك، خلوت
نمایی سرپایین (های انگل) از خیابان (در صورت امكان، هلی شات). دوربین چنا كه گویی نگاه چشمی بفهمینفهمی خوابآلود و خسته در آسمان است، كمابیش بهسوی خیابان رو به پایین "میخزد"/تلوتلو میخورد تا به اتومبیل پراید لكنتهای میرسد كه پشتاش تقریباً له و لورده است و درِ طرف رانندهاش هم بدجوری فرورفتگی دارد. همچنان كه به ماشین نزدیك میشویم سروصدایی در ابتدا مبهم را میشنویم كه با نزدیكتر شدن دوربین به ماشین واضحتر میشود.
همان موقع، همان خیابان، فضای داخلی اتومبیل كاوه
مرد میانسالی (كاوه) كه حدوداً پنجاه ساله مینماید با تهریش و موهای ژولیده روی صندلی راننده نشسته و با نگاهی كاملاً خالی، حتی مُردهوار، به نقطهای نامعلوم خیره شده. پلك هم نمیزند و نشانههای ظاهری حیات را بهسختی میتوان در او بازشناخت. كمكم به ماهیت واقعی و نامنتظر سروصدای عجیبی كه شنیده بودیم پی میبریم: چیزی است شبیه به سروصدای جلنگجلنگ ظرفهایی انگار در حال شسته شدن! عجیبتر آن كه میفهمیم از ضبط صوت اتومبیل كاوه در جال پخش است. كاوه چنان با دقت و تمركز تمام مشغول گوش دادن است كه انگار سمفونی نهم بتهوون را میشنود.
صدای جلنگجلنگ ظرفها پس از حدوداً 40 ثانیه ناگهان متوقف میشود و از توی ضبط، صدای قهقههی بسیار شاد و سبكبال دختر یا زنی جوان را میشنویم:
یلدا از توی ضبط: وای... كی اومدی تو؟ ای دیوانه! ترسیدم! چیكار داری میكنی؟ (با شگفتی) چیكار میكنی جدی جدی؟ (صدای خندهی مردی را میشنویم؛ قویتر و نزدیكتر از صدای زن) اون چیه؟... چیه اون دستات؟ ها؟ (شگفتزدهتر و با خنده) داشتی ضبط میكردی؟! چیو؟!
كاوه از توی ضبط: ضبط چیه؟ این چیزها قدیمی شده. "گایگركانتر"ه! برای سنجش میزان تشعشعات رادیواكتیوی این مكان كه... (با تحسین) واخ واخ! چهقدر هم بالاست! چه تشعشعی! چه تشعشعی! كیف میكنه آدم! جگرو حال میاره... جگر من! به به!
صدای یلدا (نزدیكتر و قویتر از قبل، معلوم است كه به كاوه نزدیكتر شده): چه تشعشعی؟ جدی چیه؟... (متعجب) جداً داشتی ضبط میكردی، ها؟ چیو آخه؟ چیو؟ ها؟ ها؟
صدای كاوه از توی ضبط: موسیقیدان مارو! خب معلومه. آواز ظرفها موقعی كه میشوریشون.
صدای یلدا از توی ضبط: جون یلدا راستشو بگو. (با تردید) راستشو میگی؟ پس جدی داشتی همینو ضبط میكردی؟ آخه چرا؟
صدای كاوه از توی ضبط: یكهو فهمیدم شادترین آوازیه كه به عمرم شنیدم! فكرشو هم نمیكردم (با طعنهای دوستانه)، شاید چون اغلب خودم این كارو میكنم. یعنی شاید صدای ظرف هم مثل صدای دُهل از دور خوش باشه! اما راستش فقط وقتی تو میشوریشون اینجوری آواز میخونن. چرا؟ چرا واقعاً؟ (ادای مردهای غیرتی را درمیآورد) اعتراف كن تا ناموسام درد نگرفته! (صدای خندهی یلدا) پای اون قابلمه گنده سیاهه با اون چشمهای هیزش وسطه. نه؟ همیشه بهش شك داشتم بیناموس رو! اون دیگ زودپز با سوتسوتك روش هم که البته تابلوست اصلاً كه به تو نظر داره! هدیهی دوستپسر قدیمیات بود دیگه! از روح خودش بهش دمیده.
صدای قهقههی خندههای دیوانهوار یلدا را میشنویم.
صدای یلدا از توی ضبط (بهزحمت و بریدهبریده، وسط قهقههها): بسه... دلام درد گرفت... وای خدا!
صدای كاوه از توی ضبط: چرا هر وقت من میشورمشون یا فحش میدن یا دور از جون صداهای مشكوفی از خودشون درمیكنن! انگار...
صدای كاوه یكهو قطع میشود. در واقع یلدا در حال بوسیدن اوست.
صدای کاملا جدی كاوه از توی ضبط: انصافا توضیحت کاملا متقاعدکننده بود عزیزم. همچنان قدرت استدلالت حرف نداره...
از اینجا به بعد، كلمات پراكندهی كاوه و یلدا جوری به گوش میرسد كه معلوم است در حال بوسیدن همدیگرند یا به اصطلاح "معانقه".
كاوه: میشه گاهی منو هم بشوری؟... جون عزیزت! تا استعدادهای نهفتهی آوازخوانی من هم كشف شه. بشور دیگه!
یلدا: پس اونی كه میگفتی جوك نبود، ها؟ جدی جدی تصور تو از "زناشویی" همینه!
جملههای آخر را روی نمایی از كاوهی نشسته روی صندلی اتومبیلاش شنیدهایم. تمام مدت همچنان بیحركت و انگار مات به نقطهای نامعلوم خیره شده.
همان خیابان، 11 شب، حدوداً چهار سال و نیم پیشتر
كاوه مشغول رانندگی است با همان پراید كه البته بسیار تروتمیزتر از آن چیزی است كه در صحنهی افتتاحیه دیده بودیم. همچنان كمابیش قراضه به نظر میرسد ولی حداقل جای تصادف روی آن دیده نمیشود و له و لورده نیست. خود كاوه هم دقیقاً همان حالت را دارد. بسیار سرحالتر و جوانتر مینماید و گرچه برخلاف صحنهی افتتاحیه لباسهای نسبتاً شیكی به تن دارد اما نوعی ژولیدگی خاص در سرو وضع و ظاهرش، بهخصوص در موهایش، دیده میشود و نوعی بیقیدی. به طرز عجیبی انگار خودش و ماشیناش با هم فرسوده شدهاند.
همان موقع، كنار همان خیابان
كنار خیابان، نرسیده به چهارراه جلویی، دختر جوانی (یلدا) ایستاده، كمی سراسیمه و دستپاچه. دو سه متر عقبتر، اتومبیل نسبتاً شیك و گرانقیمتی هم توقف كرده كه پسر جوانی پشت فرماناش نشسته. پسر جوان دیگری هم كه همراه اوست بیرون آمده و میكوشد نظر لطف دختر را كه كاملاً بیاعتناست جلب كند. كاوه سوار بر اتومبیل موقع رد شدن، نگاهی گذرا به دختر میاندازد و بیتوجه راهاش را ادامه میدهد و چند متر جلوتر، سر چهارراه پشت چراغ كه همان موقع قرمز شده توقف میكند. برای دختر انگار همین واكنش كاوه و نگاه عاری از وقاحتاش كافی است. چند متر فاصلهی بینشان را با سرعت طی میكند و به واسطهی این كه كاوه ظاهراً حواساش جای دیگری است مجبور میشود با پنجه ولی بهنرمی به شیشهی كنار راننده بزند. كاوه نگاه میكند. دختر با ایما و اشاره از او خواهش میكند كه اجازه دهد سوار شود. كاوه در را باز میكند و دختر سوار میشود.
یلدا: واقعاً ممنون آقا. ببخشید ها. توی حال خودتون بودین...(با نگاهی خشمگینانه به پشتسر) مثل لاشخور میمونن عوضیها. ماشینام خراب شده، به جای كمك مزاحم میشن گیر میدن لعنتی ها. بدبختی نیست؟ من هم همین جور راه اومدم و اومدم تا سوار ماشین آدم قابلاعتمادی بشم.
موقع به زبان راندن صفت "قابلاعتماد" نگاه خاصی به طرف كاوه میاندازد كه انگار معنایش این است كه "حالا كه به نظرم آدم قابلاعتمادی آمدهای حواسات باشد كه یكوقت خلافاش را ثابت نكنی لطفاً".
یلدا: در صورت امكان منو تا یه مكانیكی كه هنوز بازه برسونین تا بتونم بیارمش سر ماشینام.
با این كه یلدا سوار ماشین كاوه شده دو پسر كه حالا سوار بر ماشن، كاوه و دختر را تعقیب میكنند، دستبردار نیستند. مدام كنار ماشین كاوه قرار میگیرند و به او و دختر متلك میگویند.
یكی از دو پسر: بهم برخورد ها.... حالا ما اَخ شدیم و ایشون بله؟ اون هم با این ماشین لگناش؟
ظاهراً یلدا منتظر و حتی امیدوار است تا كاوه واكنشی نشان بدهد ولی كاوه كاملاً خون سرد و بیاعتناست؛ انگار نه انگار. دو پسر همچنان كرم میریزند و عاقبت به شكل بسیار خطرناكی میپیچند جلوی ماشین كاوه. كاوه كه انگار بالاخره حوصلهاش سررفته با نگاهی تهدیدآمیز، رانندهی آن ماشین را دعوت به توقف میكند. رانندهی جوان آن اتومبیل بلافاصله با سروصدا و حركتی مثلاً آرتیستی كنار خیابان نگه میدارد و هر دوشان بلافاصله در را باز میكنند و با حالتی تهدیدآمیز منتظر كاوه میایستند.
كاوه كه نگه داشته، در حالی كه زیر لب غرولندهای نامفهومی میكند از زیر صندلیاش قفل فرمانی را برمیدارد و دست میگیرد. نفس بلندی میكشد و سر و شانهای میجنباند و قفلفرمان در دست با قیافهای تهدیدآمیز از ماشین بیرون میرود. یلدا نگاهی نگران به او میاندازد و انگار لحظهای میخواهد چیزی بگوید ولی سكوت میكند و فقط لبهایش را میگزد.
كنار خیابان، بین اتومبیل كاوه و اتومبیل دو جوان مزاحم
كاوه چند ثانیهای جلوی نور چراغهای روشن ماشین خودش میایستد و بیحرف، پسرها را كه از دور برایش شاخ و شانه میكشند چپچپ نگاه میكند. راننده حتی دست میكند توی ماشیناش و كارد بلندی را درمیآورد و به شكلی تهدیدآمیز رو به كاوه در دستاش تكان میدهد. رفیقاش با دیدن او سراسیمه دست و بعد سرش را توی ماشین فرو میكند و ظاهراً هر چه میگردد "سلاح"ی پیدا نمیكند. در نهایت ابله فندكاش را در دست میگیرد و به حالتی تهدیدآمیز چند بار روشناش میكند! وقتی به واسطهی پوزخند كاوه و غرولند زیرلبی رفیقاش متوجه احمقانه بودن كارش میشود زمین زیرپایش را میگردد و با تردید، قلوهسنگی برمیدارد!
كاوه (خونسرد و ریشخندكنان): اوه اوه!
كاوه سری تكان میدهد و سرانجام سیگاری روشن میكند و همچنان خونسرد با قدمهای آرام ولی بلند و قاطع، در حالی كه قفلفرمان را به شكلی تهدیدآمیز روی هوا تاب میدهد، به سمت دو جوان راه میافتد. دو جوان كه آشكارا انتظار نداشتهاند كار اینجوری به جاهای باریك بكشد جا میخورند و هراسان سوار میشوند و گاز میدهند و دور میشوند.
كاوه همچنان آرام و خونسرد برمیگردد توی ماشین و باز راه میافتند.
یلدا (با ذوقزدگی): ترسیدن!
كاوه: آره، معلوم شد هیكل درشت یه جاهایی به درد میخوره. البته این كلك قدیمی هم خوبه كه جلوی نور چراغها وایسی. آدمو گنده و خطرناك نشون میده. یه جورهایی مرموز.
یلدا: ولی كار خطرناكی كردین. ریسك بود. اگر باهاتون درگیر میشدن چی؟ میخواستین چیكار كنین؟
كاوه (انگار كه غیرتی شده باشد): معلومه خانم. پرسیدن داره؟ راستش یه خرده بهم برخورد. من با خطر زندگی میكنم!
یلدا (كمی دستپاچه): آخ ببخشید. نباید سؤال میكردم.
كاوه (كاملاً جدی): بله، نباید سؤال میكردین چون جوابش كاملاً مشخصه. اگه میدیدم كه دارن به قصد دعوا نزدیك میشن بلافاصله با خونسردی تمام، شما رو از ماشین پیاده میكردم و خودم با نهایت جوانمردی گازشو میگرفتم و درمیرفتم، خلاص. راستش به غیرت و مردونگیام برخورد كه چرا سؤال كردید. من با خطر زندگی میکنم. مدام در حال فرارم!
یلدا گیج و حیران است و نمیداند چه واكنشی نشان بدهد. چهره و لحن كاوه كاملاً جدی است ولی سرانجام نمیتواند در برابر چهرهی حیرتزدهی یلدا مقاومت كند و میزند زیر خنده.
كاوه: شوخی كردم. یعنی نصفش رو شوخی كردم. مسلماً گازش رو میگرفتم و فرار میكردم ولی مسلماً شما رو هم با خودم میبردم با نهایت جوانمردی. پیادهتون نمیكردم.
یلدا (كه او هم كمكم خندهاش گرفته): جدی؟ یعنی جدی میگین؟
كاوه: پس چی؟ اون دوتا پسرهی لندهور اگر قدر سوی این چراغ (انگار دنبال چراغی میگردد و سرانجام چراغ ضعیفی روی ضبط صوت اتومبیلاش را نشان میدهد!) شعور داشتن میفهمیدن كه یه نصفهی هر كدومشون هم میتونه راحت منو له و لورده كنه. راستش سابقهی دیرینهای در زمینهی كتكخوری دارم. اولین بار كلاس پنجم ابتدایی پسر نكرهای به اسم محمدرضا حسابی كتكم زد. الانم را نبینید. آن موقع خیلی ریزهمیزه بودم. البته در نهایت این تجربه، تجربهای پالاینده و عرفانی از كار دراومد چون باعث شد به خدا خیلی نزدیك شم. بله، میگن دیگه كه راههای رسیدن به خدا بیشمار است.
یلدا كه همچنان گیج و حیران است و نمیداند كدام بخش از حرفهای كاوه جدی است و كدامشان شوخی میپرسد:
كاوه: چون باعث شد برای اولین و راستش آخرین بار به درگاه خدا دعا كنم. هر شب تا یه مدت مدیدی با شور و حرارت از خدا میخواستم منو مثل چی حسابی گُنده و قوی بكنه عوضاش محمدرضا همون قدری كه بود باقی بمونه تا من بتونم ازش انتقام هولناكی بگیرم.
كاوه: و جالب این كه دعام مستجاب هم شد! "كمابیش".
یلدا (با خنده): یعنی چی آخه؟
كاوه: خب ظرف چند سال یكهو به قول معروف استخون تركاندم. تركوندن كه چه عرض كنم؟ منفجر كردم راستش! صدای دینامیت داد بدمصب! یكهو هیكلام دو برابر قبل شد و یك وجب بلندتر و یک هوا پت و پهنتر و درشتتر از اغلب بچههای همسنام. نصف دعایم برآورده شده بود و مانده بود نصف دیگرش كه مربوط میشد به كوچولو موندن محمدرضا. سال سوم راهنمایی دو سه روز بعد از شروع سال تحصیلی یكهو همون محمدرضا توی مدرسهی ما ثبتنام كرد و همكلاس من شد. و باورتون میشه؟ تقریباً نصف من بود. نصف دیگهی دعام هم برآورده شده بود. درجا از خدا تشكر كردم رسماً کتبأ.
یلدا: پس چرا گفتین كمابیش؟
كاوه: خب... راستش همون روز تو اولین زنگ تفریح، همچین یهكتی و جاهلی رفتم سراغ محمدرضا كه وقتی منو شناخت رنگ از رخش پرید. دوستهام هم منتظر ایستادن تا كتك خوردن طرف رو ببینن و تشویقام كنن.
یلدا: پس بالاخره انتقامتون رو گرفتین و حسابی كتكش زدین بدبخت رو؟
كاوه: نه دقیقاً... راستش باز هم اون حسابی منو كتك زد، یك فصل خدا! بیشتر از حتی بار اول!
یلدا: آخه چهطور؟ مگه دو برابر اون نشده بودین؟
كاوه: گفتم كه سابقهی دیرینهای در امر كتكخوری دارم. پس واسه چی گفتم كمابیش و اینها؟ نمیدونم حالا اسمش رو نامردی محمدرضا میذارین یا ببو بودن من ولی به هر حال تا به خودم بیام ناكس با نوك كفشاش زد، بدجوری هم زد به یه نقطهی بسیار حساس بدن من كه بیادبیه اگر بخوام صریحتر معرفیاش كنم. مثل تاپاله پهن شدم كف حیاط! دوستهام هم حسابی تشویقاش كردن و منو هو كردن!
یلدا: خب پس خدا بخش مربوط به خودش رو تمام و كمال انجام داد طفلی. مشكل از شما بوده.
كاوه: سفسطه نكنین. اونی كه من میشناسم، از لج من كاری كرد تا مثل كمد گنده بشم ولی جگرم همون قدری بمونه؛ تقریباً در ابعاد یه پونز توی همون كمد گنده! فقط میخواست بهم ثابت كنه كه كلاً هیج پخی نمیشم! خلاص! برای همیشه میونهمون به هم خورد. بله، راههای دور شدن از خدا هم بیشمار است! حالا این دوتا پسره رو نفهمیدم از چی من ترسیدن! شاید از قفل فرمون توی دستام. شاید هم متوجه كم و كسری دوتا و نصفی انگشتام شدن و به نظرشون مثل قاتلهای مخوف و فردی و جیسن و اینا اومدم!
یلدا ساكت نگاهاش میكند. دوتا از انگشتهای دست چپ کاوه از ته قطع شده و یكی دیگر از بند دوم.
كاوه (لحظهای دستش را به یلدا نشان میدهد): میتونستین بپرسین ها. میتونین. اینو كه چی به سر انگشتهام اومده و چرا این جوری ناقص العضو شدم. خیلی هم بهش افتخار میكنم تازه. یه روز یه مادر و بچه رو كه وسط ریل راهآهن گیر افتاده بودن یعنی یه سری آدمهای بد دست و پاشون رو با طناب به ریل بسته بودن از مرگ حتمی نجات دادم، درحالی كه قطار با آخرین سرعت پیش میومد. موفق شدم ولی در آخرین لحظه دست خودم گرفت به لبهی قطار یعنی به گلگیرش و آسیب دید و دوتا از انگشتهام قطع شد و یكیشون هم یه كمی قطع شد.
یلدا (با شگفتی): جدی؟ چه... (انگار نمیداند از چه كلمهای استفاده كند). پس یه پا قهرمان هستین كه. ولی عجیب بوده.
كاوه: الكی گفتم! ریل راهآهن چیه؟ كمدی كلاسیكه مگه؟ تو جنگ ایران و عراق اینجوری شدم؛ در منطقهی بس مصفا و برای من به شدت خاطرهانگیز حاچ عمران. خیلی جوون بودم... و اگه قصد دارین باز هم بگین كه قهرمانی بود و این حرفها بهتره نگین. كار خاصی نكردم. صرفاً نصف افراد گروهان رو از مرگ حتمی و فجیع نجات دادم. همین. ولی در آخرین لحظهها دست خودم گرفت به لبهی مرگ حتمی و فجیع، به گلگیرش، و دوتا از انگشتهام قطع شد و یكیشون هم اینجوری شد...
یلدا باز با تعجب نگاه میكند. واقعاً تكلیف خودش را نمیداند!
كاوه (خندان): ببخشید باز هم دروغ گفتم. آدم كه سایهی پدر بالای سرش نباشه همینه دیگه! البته دروغ دروغ هم نگفتم. فقط نصفاش رو. پس پیشرفتام قابلتقدیر بوده. از دروغ درستهی اولی رسیدم به دروغ نصفه و نیمه. پس الان نوبت حقیقت درسته است. راستش تو جبهه اینجوری شدم ولی رزمنده نبودم. عكاس بودم. صرفاً میخواستم دوربینام رو از نابودی مطلق نجات بدم ولی...
یلدا: ولی تو آخرین لحظه دست خودتون گرفت به لبهی نابودی مطلق، به گلگیرش، و دوتا از انگشتهاتون قطع شد و یكی شون هم اینجوری شد!
كاوه (كاملاً جدی): بله؟ یعنی چی؟ نابودی مطلق هم گلگیر داره مگه؟ به حق چیزهای نشنیده و ندیده و نچشیده... دارم دربارهی فاجعهی بزرگ زندگی خودم حرف میزنم. افسوس...
یلدا (مستأصل): ولی مرگ حتمی و قطار گلگیر دارن و... هیچچی. فراموش كنین اصلاً كلاً!
كاوه (با لحن ناصحانه): بعیده این جور حرفها، این خرافات از خانمی مثل شما... گلگیر نابودی مطلق؟ نفرمایید لطفاً.
كاوه با دیدن درماندگی معصومانهی یلدا باز بیاختیار میزند زیر خنده. یلدا انگار خیالش راحت میشود:
كاوه: ببخشید، نتونستم در برابر وسوسهی خبیثانهاش مقاومت كنم. ببخشید.
كمی میخندند و بعد حدوداً نیم دقیقهای سكوت در اتومبیل برقرار میشود. بعد.
یلدا: ببخشید، ولی تقصیر خودتونه. شخصیتتون كنجكاویبرانگیزه. فضولیبرانگیزه! میتونم بپرسم شغلتون چیه؟
كاوه: خواهش میكنم. حتماً. میتونین بپرسین.
كاوه چیز دیگری نمیگوید. یلدا منتظر و متعجب نگاهاش میكند. كاوه نگاهی استفهامآمیز به او میاندازد.
كاوه: آهان! فكر كردم تازه میخواهین بپرسین. به هر حال... من مربی كشتی كچ هستم.
كاوه: نه، در واقع كشتیگیر كچ هستم... نه، كشتیكچگیر؟ گیرندهی كشتی كچ؟ یکی از اینهایی هستن كه كشتی رو میگیرن ولی كچ! چی میشه راستی؟! كجكلاخان؟! چهجوری میگن؟
یلدا: ای بابا... خب میگفتین نمیخواین بگین شغلتونو. مجبور نیستین كه.
كاوه: نه، مشكلی نیست. عكاس...
یلدا (میپرد وسط حرف كاوه): اوه چهقدر گیجام من. خودتون كه گفته بودین...
كاوه: میخواستم بگم كه عكاس... نیستم. گلگیرساز... هم نیستم یا سازندهی میخپرچ. مترجم هستم. نه، ذوقزده نشین... مترجم كتاب و این چیزها نیستم و اسمام تا حالا به گوشتون هم نخورده؛ حتی به لبهی گوشتون، به گلگیرش. از این مترجمهای الكی شركتیام؛ یا به عبارتی مترجمهای شركتی الكی.
یلدا: پس باید آدم تحصیل كردهای باشین.
كاوه: به هر حال تقریباً هر كسی یه تحصیلاتی داره دیگه. ولی اگه منظورتون تحصیلات دانشگاهیه، خب بله، دانشگاه رفتم. خیلی شیك هم رفتم. ولی خیلی شیكتر اخراج شدم.
یلدا همچنان احساس بلاتكلیفی میكند. با این حال چیزی در وجود این مرد میبیند كه برایش به طرز شاید ناخواستهای جذاب است.
یلدا: پرایدتون مال اولین سال ورود پرایده؟!
كاوه (كاملاً جدی): پراید چیه؟ خانم دومین باره تو همین ده دقیقه كه دارین عواطف و غیرت و مردانگی منو جریحهدار میكنین ها... حتی غیرت ماشینام رو هم سوراخ كردین.
یلدا (با تعجب): چرا آخه؟ به هر حال ببخشید. من وارد نیستم زیاد...
كاوه: خب البته بدنهاش پرایده. یعنی خودم بدنهی پراید روش گذاشتم ولی در اصل پورشه است. موتورش و همه چیزش پورشه است به جز بدنهاش. یعنی با توجه به هوش و شعور ذاتیام زرنگی كردم و بدنهی پراید رو گذاشتم روی پورشهام تا كسی ندزده ماشین خوشگلام رو.
یلدا باز هم حیران میشود. از خودش میپرسد كه یعنی این یارو روانیتر است یا او كه این وقت شب تنها سوار ماشین این آدم شده؟
یلدا: خب چه فایده؟ وقتی زیباییاش دیده نشه چه كاریه؟
كاوه: من كه نمیخوام پزش رو بدم. كلاً اهل پز دادن نیستم (با چهرهای وارسته). همین كه خودم و ماشین خودم و خدای خودم و خدای ماشین خودم حقیقت رو میدونن برام كافیه. و البته نمایندگی پورشه در ایران.
یلدا: پس میونهتون با خدا كاملاً به هم نخورده بود؟
كاوه: چرا دیگه. اینی كه میگم یكی دیگه است؛ دومیه. در واقع سومیه. برخلاف چیزی که به ما گفتن یه عالمه خدا هست که میتونیم از بینشون انتخاب کنیم. با اون اولیه كلاً قطع رابطه كردم... (با صدایی آهسته، تقریباً در حد نجوا) تازه اگه بین خودمون میمونه... (با تردید، كاملاً جدی رو به یلدا) ...میمونه؟
كاوه: بین خودمون؟... راز من؟
یلدا (كمی متحیر و شاید حتی در این فكر كه واقعاً عقل كاوه پارهسنگ برمیدارد!): بله بله، حتماً.
كاوه: تازه حتی خودم هم این نیست... یعنی این نیستم.
كاوه: مثل ماشینام دیگه، یعنی كه بدنهی خودم رو هم عوض كردهام. از سر تا پای بدنهام رو. راستش من به لحاظ تیپ و ظاهر در اصل چیزی هستم بین جانی دپ و جیمز دین، ولی خیلی خوشتیپتر از جفتشون، خیلی خیلی یعنی. اما برای این كه راحتتر زندگی كنم و خانمها كمتر بهم گیر بدن و آقایون كمتر بهم حسودی كنن و كلاً زندگیام كمدردسرتر بشه، بدنهی یكی از اقواممون رو كه دو سال پیش فوت شد گذاشتم رو خودم. همین كه الان روی من سواره و میبینیدش (برای یلدا دست تکان میدهد!). ایناهاشام! خدا بیامرز پسر خوبی بود. اسماش ضایع بود ولی: باتمانقلیچ.
یلدا (یكهو به طرز جنونآمیزی میزند زیر خنده، در حالی كه چهره و رفتار كاوه همچنان كاملاً جدی است): شما عجیب و غریبترین آدمی هستین كه تو عمرم دیدم. شاید هم... شاید هم...
كاوه: چی؟ شاید هم عقلام پارهسنگ برمیداره؟
یلدا (با خنده): کمابیش، به قول خودتون! یا شاید هم به قول روانپزشكها دیوونهی زنجیری خطرناك باشین!
كاوه: لطف عالی زیاد! البته انصافاً روانپزشكها معمولاً یه خرده لطیفتر از این میگن... نه به خاطر ادب و اینها. از ترس طرف یعنی همون دیوونهی زنجیری! ولی شما چهطور ازم نمیترسین؟ (یا دست به سینهی خودش اشاره میكند): دیوونهی زنجیری!
یلدا: من مدعیام كه تو شناختن دیوونهها تا حد قابلتوجهی تخصص دارم. (سعی میکند از لحن کلام کاوه تقلید کند!) نه به واسطهی علم و دانش و اینها. نه، به این خاطر كه خودم هم مبتلام. به هر حال اینو تشخیص میدم كه شما بیآزار هستین، یعنی برای دیگران، ولی برای خودتون... میخوام بگم که عاقل نیستین ولی تقریباً شك ندارم كه فقط خودتون رو آزار میدین.
كاوه (كاملاً جدی): یعنی میخواهین بگین كه اگر عاقل بودم به جای خودم دیگرون رو آزار میدادم؟! اگه دیگرون رو آزار میدادم عاقل بودم؟!
یلدا (كمی مكث و بعد با شگفتی): راستی ها. بهش فكر نكرده بودم!
کاوه (جدی): فکر بکنین. فکر بکنین بهش بیزحمت.
یلدا (كمی مكث): ولی تا حالا ندیده بودم كسی اینجوری باشه.
كاوه: دیوونهی زنجیری باشه یعنی؟
كاوه (بهسرعت و بدون این كه به یلدا اجازهی حرف زدن بدهد): خودآزار باشه؟
یلدا (خندان): نه... اونو که فراوون دیدم!
كاوه (به او اجازهی حرف زدن نمیدهد و تقریباً بیوقفه): پورشه داشته باشه؟ كه یه چیزی بین جانی دپ و جیمز دین باشه؟ که باتمانقلیچ روی بدنهی خودش سوار كرده باشه؟ كه تو همون اولین ملاقات بیخودی مجذوب شما شده باشه؟ (کمی مکث) كه با نمایندگی پورشه در ایران سروسری داشته باشه؟
یلدا كه خندان پشتسرهم چند بار پاسخ منفی داده با شنیدن جملهی كاوه در مورد مجذوب شدناش چند لحظهای ماتاش میبرد و نگاهاش را به او میدوزد ولی كاوه به تصنعیترین شكل ممكن، خودش را به آن راه میزند و مشغول سوت زدن میشود و از پنجره بیرون را نگاه میكند و با حركت دست، رانندهی ماشینی را كه وجود خارجی ندارد دعوت به سبقت گرفتن میكند!
کاوه: سبقت نمیگیره. شاید دستام رو دید بهش برخورد یا ترسید. خب من که نمیتونم توی این حالت از دست راستام استفاده کنم که موقع رانندگی. چرا زور میگن؟ (وانمود میکند که میخواهد دست راستاش را ببرد بیرون پنجرهی ماشین!) نمیشه... (آه میکشد) ظاهرأ رفتن به انگلستان تنها راه پیش رومه. (یکهو رو به یلدا میکند): فکر میکنین صمیمیترین دوستام وقتی همون موقع منو با این وضعیت دید اولین چیزی که گفت چی بود؟ با یه نگرانی زایدالوصف و عمیقی ازم پرسید که حالا دیگه چهطوری میخوام دست توی دماغام بکنم؟ بهخصوص موقع رانندگی. باید همون موقع میرفتم انگلیس... (آه میکشد) ولی آخرش نگفتین مظنورتون چی بوده ها. من هم سکوت گردم حتی که بتونین جواب بدین. حداقل یکدهم تا بلکه هم دودهم ثانیه سکوت کردم. سکوت معناداری هم کردم حتی. آهان! کسی رو که باید میرفته انگلستان؟!
یلدا خیره كاوه را تماشا میكند و باز میزند زیر خنده. میداند كه به هر حال سؤال كردن از كاوه در مورد آن جمله كاملاً بیفایده خواهد بود! بنابراین در نهایت او هم از سر شیطنت خودش را به آن راه میزند.
یلدا: نهخیر، اون هم نهخیر، و این هم هم نهخیر. تا حالا ندیده بودم كسی مثل شما باشه... (كاوه میخواهد بازیاش را از نو شروع كند، ولی اینبار یلدا به او اجازهی حرف زدن نمیدهد) یعنی موقعی كه شوخی میكنه رفتارش ظاهراً كاملاً جدی باشه.
كاوه: خب راز داره. در واقع از پدرسوختگیمه! اینجوری هر وقت خیطی بالا بیارم و گند بزنم میتونم فوری بروز بدم كه داشتم شوخی میكردم كلاً! اگه هم طرف شاكی شه بابت این كه بابت موضوع خاصی یا با خودش شوخی كردم میتونم زرتی وانمود كنم كه كاملآً جدی بودم و شوخیای در كار نیست و اصولاً اهل شوخی نیستم کلأ. مثلاً: «شوخی چیه؟ شوخیتون گرفته قربان؟ من که از اون آدمهای سبکسر جلف نیستم که.» البته در حالت اول هم مثلأ: «جدیات گرفته خره؟ مگه نمیبینی من آدم سبکسر جلفی بیش نیستم؟»
یلدا تازه یادش آمده كه بعد از نشستن در ماشین كاوه سرووضع نسبتآً آشفتهی خودش را مرتب نكرده است. بنابراین با استفاده از فرصت، این كار را میكند.
یلدا (با لبخند ولی فكور): راستی ها. تا حالا اینجوری به قضیه فكر نكرده بودم. واقعاً ترفند خیلی خوبیه. میشه ازش استفاده كرد.
كاوه: این شد دومین نکته. از اون جهت گوشزد کردم که خب كپی رایت داره... (نگاهی به یلدا كه در این فاصله كمی به خودش رسیده میاندازد و ادای آدمهایی را درمیآورد كه از فرط شیفتگی و دستپاچگی به تتهپته افتادهاند! در عین حال وانمود میکند که لرزش دستاناش باعث شده فرمان توی دستش و در نهایت ماشین هم بلرزند!) نه، نداره... یا حضرت فیل! كی گفته داره؟ داشت. بدنهی واقعیتون اینه؟ اصلأ مال شما اصلاً. پورشه هم دارم. میخواهین؟ مال شما. بوق هم داره! نمیخواهین؟ مال شما... اصلاً شما؟
رفتار و گفتار كاوه چنان در عین جدیت ظاهری، بامزه است كه یلدا بیاختیار قهقههی خنده را سر میدهد.
یلدا (لحظهای ادای جدی بودن را درمیآورد): یلدا. یلدا هستم.
كاوه (با همان حالت و در حالی كه یلدا دوباره دارد میخندد، آهی میکشد): یلدا... یلدا خانم. چه طولانی!
یلدا (حیران دوروبرش را نگاه میكند): چی؟ چی چه طولانی؟
كاوه (با لبخند): همون طولانیترین شب سال دیگه؛ شب یلدا، شب یلدا خانم. مگه شما نیستین؟ طولانیترین؟ به من اینجور گفته شده!
یلدا باز میزند زیر خنده و اینبار كاوه هم نمیتواند ظاهر جدیاش را حفظ كند و میخندد.
كاوه (در پایان خندههایش): عوضش من هم كاوه هستم... خوشوقتترین هم هستم. نه بابت این كه كاوه هستم ها، بابت آشنایی با شما. كاوهای بسی خوشوقت! خیلی خیلی خوشوقتام از آشنایی با شما یلدا خانم.
یلدا (کاملأ مودب): من هم از آشنایی با شما خیلی خوشوقت هستم آقای کاوه، بسی خوشوقت، آقای کاوهی بسی خوشوقت.
چند لحظه بعد بالاخره به تعمیرگاه رسیدهاند ولی تعطیل است.
كاوه: به! این تنها تعمیرگاه این حوالیه كه امید داشتم باز باشه.
یلدا: بدشانسی. به هر حال نمیدونم چهجوری ازتون تشكر كنم. از لطف و مهربونیتون. اگه شما نبودین... ضمن این که قطعأ در سراسر عمرم تا این حد نخندیده بودم. باور کنین عضلات صورتام درد گرفته از بس خندیدم! واقعآً ممنونام. دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. دربستی آژانسی چیزی میگیرم میرم خونه.
كاوه: خواهش میكنم. و نه بابا، این حرفها چیه؟ باور کنین احوال من هم کاملأ دگرگون شد به لطف حضور شما. (دو سه ثانیهای تقریبأ به یلدا خیره میشود. کمی مکث) تازه بابت مكانیك هم نباید نگران باشین. من خودم حسابی واردم.
یلدا: جدی؟ (ذوقزده) وای چه شانس بزرگی!
كاوه: خدا از زبونتون بشنوه! (به یلدا نگاه میكند): اون خدا سومیه ها! گفتین ماشینتونو توی همون خیابون اصلیه گذاشتین كه سوارتون كردم دیگه؟
یلدا: بله. درست اول همون خیابون. ولی من که نمیتونم بیشتر از این مزاحمتون بشم که آخه. از کار و زندگی و زن و بچه انداختمتون.
کاوه (مشغول دور زدن میشود. خیلی جدی): زنام که جرأتشو نداره چیزی بگه. یعنی جوری باهاش برخورد کردم که حدشو بشناسه. همون روز سوم حس کردم میخواد حرف ناجوری دربارهی آشپزیم یا شاید نظافت خونه یا مهارتام در گلدوزی بزنه ولی اشتباه میکردم چون قصد داشت کتکام بزنه فقط. صرفأ چون گفته بودم فعلأ دلم نمیخواد حامله بشم. اول گذاشتم حسابی کتکاش رو بزنه ولی بعد ششلولم رو درآوردم بهش گفتم یادت باشه با لباس سفید عروس اومدی توی این خونه، با لباس سیاه راهراه داماد برمیگردی خونهی خودتون همین الان. برگشت دیگه. یعنی در واقع زن ندارم.
یلدا در حالی که دستاش را محتاطانه روی عضلات صورتش فشرده باز میخندد.
یلدا: وای خدا! فکر میکنم دوروبریهای شما هیچوقت پیر نمیشن، البته اگه توی خونه هم همین جوری باشین.
کاوه: یعنی میخواهین بگین که از دست من همهشون جوونمرگ میشن؟ توهینآمیز بودن حرفتون به کنار. فعلأ میخوام اینو بدونم که شما چهطور از این حقیقت باخبر شدین؟
یلدا طبیعتأ همچنان میخندد و بعد از چند ثانیه:
یلدا: البته خود من هم دوروبریهام، زمانی که خونهی پدری بودم، اغلب به گیجبازیهام میخندیدن. خودم بابتشون گریه میکردم! امان از این گیجبازیهای من. موبایلام رو تو خونه جا میذارم هر دفعه. واسه همین همیشهی خدا بی موبایل باید باشم...
كاوه: چه جالب. من هم هیچوقت موبایل همراهم نیست.
یلدا: جدی؟ جالبه! واسه همین نتونستم به اتوسرویس زنگ بزنم دیگه... یعنی شما الان هم موبایلتون رو جا گذاشتین؟
یلدا (خوشحال): پس میتونم ازش استفاده كنم؟
یلدا با تعجب نگاهش میکند.
کاوه (همچنان کاملأ خونسرد): من که اصلأ موبایل ندارم که.
یلدا (متعجبتر): مگه میشه؟ (مكث) بعدش هم مگه نگفتین كه شما هم عین من مدام موبایلتون رو جا میذارین؟
كاوه: حرف توی دهنام نذارین بیزحمت یلدا خانم. خوبیت نداره واسه طولانی-ترین شب سال. من صرفأ عرض كردم كه من هم مثل شما هیچوقت موبایل همراهم نیست. حالا شما فراموش میكنین، من كلاً ندارم. هیچكس باورش نمیشه ولی واقعا ًندارم. بدم میاد از موبایل.
یلدا (متحیر): آخه مگه بدون موبایل هم میشه زندگی كرد؟
كاوه: به نظر شما من به زندهها نمیرم؟! دارم زندگی میكنم دیگه به نوعی به هر حال... كمابیش، احتمالاً! گرچه راستش حالا که گفتین زیاد پیش میاد كه حس كنم واقعاً زندگی نمیكنم. (ظاهراً سرگشته) یعنی ممكنه از همین درد بیموبایلی باشه؟ منو باش كه تا حالا فكر میكردم دلیلاش سوءهاضمه است.
كاوه: خب شكمروش حاد وحشتناکه دیگه...
یلدا: نه، نه! چرا موبایل ندارین آخه؟
كاوه: ندارم دیگه. عوضش قول شرف میدم كه اگر یه روزی وسیلهی معكوس موبایل اختراع بشه من اولین مشتری پروپاقرصش باشم و انواع و اقساماش رو هم بخرم مثل چی. منظورم وسیلهایه كه یه جوری این امكان رو بهت بده كه هیچكس نتونه پیدات كنه. من تلفن ثابت خونهام هم اغلب قطع یا خرابه. حتی ماكروویو و ریشتراش و اینا رو هم از برق میكشم محض احتیاط تا دوستان و آشنایان نتونن ردمو بزنن! ولی داشتم دربارهی شکمروش حاد میگفتم...
یلدا: اگه نگفته بودین به كار ماشین واردین شك میكردم كه شاید از اون آدمهایی باشین كه فوبیای تكنولوژی دارن.
كاوه: بَه! موتور انواع اتومبیلها رو مثل كف دستام میشناسم. (با صدایی آهستهتر) اگه به كف دستام برنمیخورد میگفتم حتی بهتر از كف دستام. (تقریباً به نجوا) ازش حساب میبرم. احتمالاً فوبیای كف دست دارم!
به ماشین دختر میرسند. كاوه لبخندی اوستاوار تحویل یلدا میدهد و پیاده میشود. یلدا هم پیاده میشود.
كنار خیابان، بین اتومبیل كاوه و اتومبیل یلدا
كاوه با ژستی بسیار جدی انگار چند ثانیهای مردد است كه به كدام طرف اتومبیل باید برود یعنی به سراغ صندوق عقب یا صندوق جلو! در نهایت با ظاهری مردد میرود سراغ صندوق جلوی ماشین. یلدا كاپوت ماشین را باز میكند.
یلدا: استارت میزنه و حتی روشن هم میشه ها ولی به محض این كه میزنم توی دنده اولاش یه خرده ریپ میزنه، بعد خاموش میكنه.
كاوه: عجب! خیلی بده. باز اگه بعد از خاموش شدن ریپ میزد، میشد نادیده گرفت.
كاوه طبق معمول آنقدر جدی رفتار میكند كه یلدا باز هم به شك میافتد كه شاید واقعاً حرفاش حكمتی دارد. كاوه سپس از یلدا میخواهد تا پشت فرمان بنشیند و هر وقت او گفت استارت بزند. یلدا مینشیند و به دستور كاوه استارت میزند. بعد از چند استارت، ماشین روشن میشود. كاوه الكی شروع میكند به گاز دادن.
كاوه: چه گازی! به به! كیف میكنه آدم! حالا چندتایی بوق بزنین.
كاوه: آره. میخوام ببینم ایراد از بوقش نباشه! واسه صحت مزاج هم خوبه تازه!
كاوه: دوباره. ولی سعی كنین ملودیك بزنین. برفپاككناش چی؟ كار میكنه؟ چرا یه موزیك خوب نمیذارین؟ ضبطاش سالمه دیگه، نه؟ اصلاً موزیك چی دوست دارین كلاً؟
یلدا از ماشین پیاده میشود و با خشمی شوخطبعانه به كاوه كه باز دارد بیخودی گاز میدهد نگاه میكند.
كاوه: خب نظر كارشناسی من اینه: خیلی بررسی كردم، ساعتهای متمادی، و به نظرم مشكل ماشینتون اینه كه ریپ میزنه و خاموش میكنه. خیلی اخلاق گندیه ولی ماشینها گاهی دچارش میشن. خراب شده دیگه كلاً. نیاز به تعمیر داره.
یلدا: شما هیچچی از تعمیر ماشین نمیدونین، نه؟
كاوه: این چه حرفیه؟ (با اشاره به چراغ روشن اتومبیل) به این سوی چراغ قسم... (مثلاً شرمنده)... به این سوی چراغ قسم كه به قدر اون سوی چراغ هم از تعمیر ماشین سرم نمیشه! به عبارت علمیترش میشه گفت میزان مهارتام در این زمینه دستكمی از مهارت شما در كار تعمیر تلسكوپ هابل نداره.
یلدا (خندان): پس الكی گفتین واردین؟ چه كاری بود آخه؟ شما كه دستتون رو میشد! چرا؟
كاوه (همچنان با شرمندگی ساختگی): جوونی كردم؟! نه، نه. دیگه واسه این بهانه دیر شده! میانسالی كردم! اصلاً گفتم شاید تو این فاصله ماشینتون یه هوایی خورده باشه و فكرهاشو كرده باشه و خودش همت كنه درست شه. پیش میاد. (همچنان با شرمندگی ساختگی) آخه مردها باید قاعدتاً فنی باشن خب. راستش همیشه با تعجب و تحسین به كار مردهایی نگاه كردم كه اینقدر راحت - دیدین چهقدر راحت؟ - با لوازم فنی كار میكنن. عین جادوگریه كارشون! این حسام خیلی زود به حسادت و حسرت تبدیل شد. من اگه همین الان یه پیچگوشتی دستام بدین ظرف همون یك دقیقهی اول ندانسته و ناخواسته فرو میكنماش توی چشمام. ظرف حداكثر دو دقیقه به احتمال زیاد خودم رو به كشتن میدم. اگر دوتا پیچگوشتی بدین بهم میتونم حتی ظرف یه دقیقه خودم رو به كشتن بدم. با چهارتا شاید حتی ظرف سی ثانیه هم بتونم... گرچه نمیتونم قول بدم.
یلدا (با لبخندی كه ابتدا بهشوخی سرزنشآمیز است و بعد با خنده): از دست شما! راستش وسوسه شدم همین الان همین جا یه پیچگوشتی بدم دستتون! اگه داشته باشم حتی دوتا!
كاوه (خیلی جدی): نه، تو مرتكب همچین جنایتی نمیشی.
كاوه و یلدا جملهی آخرشان را تقریباً همزمان به زبان آوردهاند. لحظهای بعدش هر دو همزمان و با اندكی دستپاچگی متوجه میشوند كه دیگری را "تو" خطاب كردهاند و نیملحظه بعد با تعجبی دلنشین متوجه میشوند كه دیگری هم "تو" خطابشان كرده است. چند ثانیهای سكوت میانشان حاكم میشود. یلدا به اتومبیلاش كه كاپوتش هنوز باز است تكیه میدهد. چند ثانیه بعد كاوه هم همین كار را میكند و حدوداً نیم متر آنورتر به كاپوت اتومبیل تكیه میدهد.
کاوه (مضطرب) یعنی تا این حد؟ من که باورم نمیشه همچین لحنی رو از شما.
كاوه سیگاری درمیآورد و به یلدا هم تعارف میكند. یلدا قاطعانه رد میكند. كاوه سیگار خودش را روشن میكند و دو سه پك عمیق پیاپی به آن میزند.
كاوه: راستش محض خاطر ژست مردانگی و این چیزها نبود كه وانمود كردم از تعمیر ماشین سر درمیارم. دلیل اصلیاش این بود كه بهانهای بود برای بیشتر با شما بودن.
كاوه تازه به خودش میآید و با تعجب و نوعی خوشحالی متوجه میشود كه یلدا با وجود رد كردن قاطعانهی سیگارش در همین چند لحظه پیش، حالا دو انگشت دستاش را بیحركت و بیحرف به طرف او دراز كرده به نشانهی سیگار خواستن. كاوه با نهایت نزاكت، سیگاری به یلدا میدهد و خودش هم با فندك، آن را روشن میكند.
كاوه (زیر لب): ولی گازش خوبه ها... ماشینو نمیگم ها. فندكام رو میگم. بله، عرض میكردم. دلیل اصلیاش این بود كه میخواستم به شما بهانهای بدم برای این كه بتونین بیشتر با من باشین...
یلدا با درماندگی ظاهری میخندد و بعد ادای گریستن را درمیآورد.
یلدا: واقعاً لطف كردین! ولی عجب حكایتیه ها. تازه یادم اومد كه فردا تمام مدت گرفتارم. باید تا ملارد كرج هم برم، بدون ماشین. چهطوری آخه؟
یلدا یكهو خمیازهی بلندی میكشد.
یلدا: تازه خوابام هم گرفته. تازه سردم هم شده یكهو. كوهی از مشكلات بیپایان رو بر دوش دارم!
كاوه نگاهی به یلدا میاندازد و میرود دستاش را از شیشهی ماشین یلدا میبرد تو. سپس سوییچ ماشین یلدا را كه در دستاش گرفته به او نشان میدهد.
كاوه: احتمالاً آخر زمون شده! (یكهو برای اولین بار كاملاً جدی به نظر میرسد و بسیار مهربان): بریم. خستهاین. بابت فردا و ماشین هم هیچ غمی نداشته باشین. الان سوار ماشین من میشیم. من میرسونمتون خونهتون. یه موسیقی ملایم خیلی خوابآور هم میذارم براتون تا توی راه اگه خواستین یه چرت مطبوعی بزنین. فقط نشونی رو بهم بدین قبلاش. تا دم خونه، حتی تا دم اتاقتون میرسونمتون. بعد سوییچ ماشین خودمو میدم بهتون تا اگه پورشه رو قابل بدونین فردا باهاش به كارهاتون برسین. اگه به من اعتماد داشته باشین، سوییچ ماشینتون رو نگه میدارم و فردا اول وقت میام سراغ ماشینتون و با این كه خودم كاملاً واردم، میبرماش مكانیكی كارهاش رو راست و ریس میكنم و هر وقت آماده شد خودم براتون میارمش. بعدش اگه خواستین ماشین منو بهم میدین. اگه هم نه كه مال خودتون.
یلدا میخواهد چیزی بگوید. مثلاً تعارفی بكند. اعتراضی بكند. به هر حال خیلی عجیب است كه دو آدم گنده كه برای اولین بار با هم برخورد كردهاند و تا حالا حتی اسم هم را نمیدانستند سوییچ ماشینشان را با هم ردوبدل كنند! ولی كاوه آنقدر صمیمی و یكرنگ به نظر میرسد كه یلدا كاملاً خلع سلاح میشود. كاوه لبخندی به او میزند. یلدا انگار با خودش حرف میزند.
یلدا: جدی جدی این كارو بكنیم یعنی؟ غیرعادی نیست؟
كاوه: بله؟ نه. واسه چی؟ فقط جدی نگفتین كه پیچگوشتی دستام میدین که؟!
یلدا با تركیبی از نشاط و حیرت و استیصال میزند زیر خنده و توأمان ادای گریه كردن را هم درمی آورد!
كاوه: بابا مسألهی مرگ و زندگیه. اونوقت میخندین؟ درسته آخه؟
در نمایی سرپایین (های انگل) از خیابان، كاوه و یلدا را میبینیم كه کمی بعد با هم میروند طرف ماشین كاوه. در آخرین لحظهها كاوه غرزنان برمیگردد و در و پیكر ماشین یلدا را كه باز مانده بود قفل میكند و برمیگردد. راه میافتند.
كمی بعد، فضای داخلی اتومبیل كاوه
یلدا واقعاً در حال چرت زدن است و كاوه كه درحال رانندگی است جداً موسیقی ملایم "خوابآور"ی برایش گذاشته! كاوه یكی دو ثانیهای به چهرهی یلدا كه چشمهایش را بسته است خیره میشود. لبخند محوی میزند. مهربان است. دستاش را از پنجرهی طرف خودش میبرد بیرون. نگران میشود كه شاید هوای نیمهشب زیادی خنك باشد. پس شیشهی پنجرهی طرف خودش را میبندد و بخاری ماشیناش را روشن میكند. متوجه نمیشود كه یلدا از چند ثانیه پیش، از بین پلكهای نیمهبستهاش یواشكی مشغول پاییدن اوست. یلدا لبخند محوی میزند. لبخندش مهربان است. چهرهاش هم.
كمی بعد، كوچهای تاریك و كاملاً خلوت
در تاریكی كوچه، رهگذری با قدمهای بیصدا پیش میرود. به او نزدیكتر میشویم و معلوم میشود كاوه است. سوییچ ماشین یلدا كه مشخصهاش عروسك كوچك پاندایی است در دست كاوه است و با آن بازی میكند و میچرخاندش. در عین حال توی فكر است. یكهو زل میزند به عروسك پاندای دسته كلید یلدا. میایستد.
كاوه (خطاب به عروسك پاندا): خودم میدونم. همینام مونده بود كه تو بهم بگی.
كاوه آهسته و انگار با یك جور نگرانی و حتی ترس، عروسك پاندا را به بینیاش میچسباند و چند بار با دَمهای عمیق، آن را میبوید. یكهو میچرخد و نگاهی به طرف ساختمان خانهی یلدا میاندازد؛ انگار درگیر این ترس غیرمنطقی است كه مبادا یلدا او را دیده باشد. بعد لبخندی محو به لب میآورد؛ درست مثل همان لبخند توی ماشیناش موقع نگاه كردن به یلدا كه ظاهراً در حال چرت زدن بود. بعد دوباره راه میافتد و میرود. همچنان با سوییچ ماشین یلدا كه در دستاش است بازی میكند و میچرخاندش. دوربین میایستد و رفتناش را نظاره میكند. تا چند لحظهای پس از ناپدید شدناش در تاریكی، صدای جرینگجرینگ دستهكلید را میشنویم كه مثل صدای زنگهای كاروانی دور و دورتر میشود تا جایی كه دیگر به گوش نمیرسد.
فضای داخلی اتاقی نیمهتاریك. زنی پشت به دوربین، از پشت پنجره دارد توی كوچه را نگاه میكند. وقتی رویش را برمیگرداند میفهمیم كه یلدا است. هنوز لباساش را عوض نكرده. روی لبهی تختاش مینشیند. كمی فكر میكند. بعد لبخند محوی میزند؛ درست مثل همان لبخند یواشكیاش توی ماشین. تازه متوجه میشویم كه سوییچ ماشین كاوه هم در دست اوست. یلدا نگاه كمی متعجبی به حرف "ام" انگلیسی جاكلیدی كاوه میاندازد و انگار دارد با خودش فكر میكند كه باید از كاوه بپرسد حالا چرا "ام"؟ بلافاصله لبخندی به لباش میآید؛ از پیش مطمئن است كه كاوه باز هم یكی از همان جوابهای عیجب و غریباش را به او خواهد داد! سوییچ را در دستاش میچرخاند و با آن بازی میكند.
همان موقع، انتهای همان كوچهِی تاریك و خلوت
كاوه دارد از انتهای كوچه وارد خیابان میشود و همچنان با دستهكلید یلدا بازی میكند. صدای جرینگجرینگ دو دستهكلید در دستان یلدا و كاوه با هم درمیآمیزد.
زمان حال، همان موقعیت نمای افتتاحیه، بین ساعت 3 تا 4 بامداد
صدای جرینگجرینگ حاصل درهمآمیزی سروصدای دستهكلید یلدا و كاوه از نمای قبلی همچنان روی حاشیهی صوتی باقی مانده و بهتدریج با صدای جلنگجلنگ شسته شدن ظرفها كه اول فیلم شنیده بودیم تركیب و در نهایت در آن گم میشود. درون اتومبیل كاوه هستیم ولی فعلاً صورت او را نمیبینیم اولین جملههای ضبطشده در فایل صوتی ابتدای فیلم را روی نمایی از خیابان میشنویم و همزمان تمام چراغهای توی خیابان خاموش میشوند؛ انگار كه برق رفته باشد. معلوم نیست كاوه كه احتمالآً متوجه این خاموشی ناگهانی و همگانی هم نشده برای چندمین بار دارد به آنچه ضبط شده گوش میدهد. باز هم صدای جلنگجلنگ ظرفها یكهو متوقف میشود و مكالمه با صدای یلدا شروع میشود.
صدای یلدا از توی ضبط ماشین: وای... كی اومدی تو؟ ای دیوانه!...
كمكم صورت كاوهی زمان حال را هم میبینیم كه همچنان در فضای حالا تاریك توی ماشیناش به صندلی تكیه داده و بیحركت با چشمانی خیره و نگاهی كاملاً خالی به جایی نادیدنی زل زده. مكالمههای ضبطشده را همچنان میشنویم. تنها تغییری كه در این میان در ظاهر كاوه میبینیم نمناك شدن تدریجی چشماناش است كه با تاریكتر شدن قاب توی آن تیرگی برق میزنند.
همان خیابان، بیرون اتومبیل كاوه و بعد بر فراز آن
دوربین از توی ماشین كاوه به بیرون "میخزد"، به دل تاریكی تقریباً مطلق خیابان، و رو به بالا "میخزد"، انگار "تلوتلوخوران، و بعد در مسیر عكس حركت دوربین در ابتدای فیلم با كرین بالا میآید و تبدیل میشود به نمایی سرپایین (های انگل) از اتومبیل كاوه (در صورت امكان، هلیشات) در همان خیابان تاریك و كاملاً خالی. اما صدای ضبطشدهی مكالمهی كاوه و یلدا نباید همراه با حركت دوربین و متناسب با فاصله گرفتن ما از منبع صدا به آن شكل تدریجی و طبیعی قابل انتظار، كمتر و كمتر شود تا جایی كه دیگر به گوش نرسد. باید به شكلی غیرطبیعی و كاملاً ناگهانی، همچنان كه دوربین حركت معكوس تدریجیاش رو به بالا را ادامه میدهد، قطع شود. چند ثانیهی آخر در سكوت مطلق شكل میگیرد همراه با تاریكی مطلق خیابان كاملاً خالی كه فقط ماشین كاوه در آن دیده میشود. در آخرین لحظهها، خاموش شدن چراغهای اتومبیل كاوه را هم از دور میبینیم و به این ترتیب، تاریكی قاب كامل میشود. چند ثانیه (كمی بیشتر از حد معمول و قابلانتظار) روی همین قاب كاملاً تاریك و كاملاً خاموش و ظاهراً ساكن میمانیم.