نمیدانم برای دیگران هم پیش میآید یا نه. که شب توی رختخوابشان به صفحه گوشیشان خیره شوند و از فرط خستگی نتوانند به نگاه کردن ادامه دهند. چشمهاشان بسوزد. صفحه گوشی را قفل کنند یا نکنند و به پهلوی دیگرشان بغلتند و در ذهنشان یارشان را که دیگر پیششان نیست در آغوش گیرند و بخوابند؟ یا سعی کنند بخوابند. سعی کنند بوی یارشان در دماغشان بپیچد. آرامتر بغلتند توی بغل همدیگر. انگار که چیزی نشده باشد؛ آرامشی خدشهناپذیر را تجربه کنند. چیزی که گویا فقط در برهههای کوتاهی از زندگی میشود تجربهاش کرد اما در خیالات و البته در غیاب خود نامطلوب و وقتی آن مطلوب غایب است، غالبن قابل دسترسیست.
روزهای متوالیست که هوا زیر صفر مانده. یخ زیر برف و باران منجمد روی هردو. آفتاب میآید و میرود اما روزهای سرد باقیاند. همهی دردها و چالشهای روزمرهت بیمعنی هستند. شرم از زیستن وجودت را میسوزاند. از معنا تهی میشوی. بدنی که تو عضوی از آن هستی زخمیست. سلولهای تو مال تو نیستند. تو به چیزی تعلق داری که اینروزها مرگآلودهست. سایهای سیاه بر خاک وجود تو افتاده که از جوانی و زندگی و خوابهای شیرین تغذیه میکند. عطش کدام هیولاییست که آرام نمیشود مگر با نوشیدن مرگ. بیرق سیاهش نگون.
آنروز پنیکاتک میآید پشت وجودم میایستد. میفهمم میخواهد در برم بگیرد. آری، به آن سنی رسیدم که میشناسم پنیکاتک چیست و چه حسی دارد. توی ضربان قلبم حسش میکنم. طعمش میآید توی کامم. در اوج آن بیخبریها بود. تصمیم گرفتم از کار تا خانه برای دو ساعت راه بروم. حسش میکنم. تعجب نمیکنم که قرار است به من حمله کند. انگار آماده باشم. اما یک لحظه بخودم میآیم. نمیخواهم این امتیاز را به آن هیولا بدهم. نمیخواهم با ترس زندگی کنم. نمیخواهم ترس فرا بگیردم. من تا حالا حسهای زیادی را قربانی کردهام تا خوراک آن سایهی سیاه نباشم. برای همین است که زندهام. ضربانم آرام میگیرد. انگار پنیک را پس زده باشم. به راه رفتن ادامه میدهم. برف منجمد زیر پایم خشخش میکند. درچشم اشک حلقه میزند. به خود میگویم از سرماست.
یاد حسهایی که در [ _ ] کشتم میافتم. نمیدانستم چرا آنجایم. چرا از من سوال میشود؟ اما بیشتر از هرزمانی جزئی از یک بدن بودم. جزئی از بدن که کاری میکند. شاید یک انگشت که خم میشود. یک ناخن که رشد میکند. تار مویی که تاب خورده است. یا پوستی که از آفتاب تیره میشود. به فعل باز-جستن فکر میکنم. به اینکه "باز جوید روزگار وصل خویش، هرکسی کو دور ماند از اصل خویش".
دوستان اینجاییم کمکم دارد یادشان میرود زندگی کنند. جنون در یک قدمیست. این مخلوط غم و خشم و ابهام دارد زندگی را از یاد همه میبرد. مگر نه اینکه زندگی خود ایستادگیست، وقتی با هیولایی زندگیخوار سرپنجهای؟ و هم مهمترینش؟
ما هیچوقت اینجا نبودهایم. جای ناشناسیست. و ذهنهای ما خسته از رنج، خود را در پستوهایی فرو میکنند تا آسیب کمتری ببینند. شوخی زمانه آنجا که وقت هوشیاریست. باید دانست. باید فهمید. باید شناخت و تشخیص داد. و این حجم از داوریهای شتابزده، بیاحترامیهای بیمورد و زننده که خود دلیلی بر اعتراض بوده از کجا میآید. نادیده گرفتن دیگری و دیگریها و دیگریترها. غریبهسازی نزدیکان و دور کردن آشنایان. آرزوی صبر و احترام، درک و امید میکنم. بشما و بخودم حق میدم. ما گناه داریم
و تو!
تو تلاش کن تا پاک کنی اما،
ما یادمون نمیره
ما یادمون نمیره
ما یادمون نمیره
ما یادمون نمیره.














