چهل روز از آن روز گذشت و هنوز کشتار ادامه دارد.
ما حتی اجازهٔ سوگواری بر گورهای عزیزان ازدسترفتهٔ خویش را هم نداریم.
میدانها را با بتن و سنگ میبندند و راه ورود را میبندند.
اجازهٔ گلریزان در خیابانهایی که خون عزیزانمان در آن جاری شد و سرد بر زمین نشست، نداریم.
هر روز کسانی را از خانههایشان میبرند؛
گونیهای سیاه بر سرشان میکشند و به ناکجاآباد میبرند.
پس از چهل روز، هنوز صدای تیرهایشان به گوش میرسد.
با خود میگویم: مگر چقدر گلوله داشتید؟
چرا هزینهٔ ساختشان را صرف همین مردم نکردید؟
جز اسلحه چه ساختید؟
و آنچه ماند، در شکمهای سیریناپذیرتان ریختید.
این همه خونِ جاری بر زمین، برایشان هیچ نبود؛
و باز هم ادامه دادند.
حتی بر سر مزار عزیزانمان رهایمان نکردند؛
با تفنگ میآیند تا مبادا شعاری سر دهیم.
سه دسته شدهایم:
آنان که در خاکاند،
مردگانِ زندهای که بر خاک قدم میزنند،
و اهریمنانی که از خون آن دو دسته تغذیه میکنند.
هیچکس صدایمان را نمیشنود.
هیچکس نمیداند ما دادخواهانِ چه هستیم،
و آنان هنوز در پیِ تاراجِ آنچه از منابعمان باقی مانده است.








