(by Mariam Sitchinava.)
Monterey Bay Aquarium
tumblr dot com
Lint Roller? I Barely Know Her
🪼

Origami Around
YOU ARE THE REASON

★
Mike Driver

Discoholic 🪩
todays bird
d e v o n
Sweet Seals For You, Always

Janaina Medeiros
$LAYYYTER
wallacepolsom
we're not kids anymore.

tannertan36
🩵 avery cochrane 🩵

#extradirty
Xuebing Du

seen from Malaysia
seen from Canada
seen from Malaysia

seen from United States
seen from United States

seen from Hungary

seen from Greece

seen from United States
seen from United States

seen from United States
seen from United States

seen from United States

seen from United States

seen from United States
seen from Türkiye
seen from United States

seen from United States
seen from United States
seen from Türkiye
seen from United States
@neda-memorial-blog
(by Mariam Sitchinava.)
تاثیر سخنرانی خامنه ای بر عرضه کاندوم و قرص های ضد بارداری on Flickr.
شنیده شده است که بعد از سخنان رهبر جمهوری اسلامی برای ازدیاد جمعیت و نادرست بودن سیاست های کنترل جمعیت ، عرضه قرص های جلوگیری از بارداری به صورت رایگان در برخی داروخانه ها، منتفی شده است. هم چنین کاندوم رایگان نیز در خانه های بهداشت توزیع نمی شود. طبق همین شنیده شایعاتی هم وجود دارد که عمل وازکتومی ( عقیم سازی مردان ) نیز دیگر رایگان نخواهد بود و هزینه حداقل دویست هزار تومانی دارد! شایان ذکر است سخنرانی رهبر ج . ا و سیاست های جدید در حالی است که مدیریت نالایق و تحمیلی بر کشور از عهده اداره همین میزان جمعیت نیز برنمی آید و بسیاری از نیروهای جوانی که در سالهای اخیر وارد بازار کار شده اند بیکارند و علاوه بر بیکاری؛ گرانی ، فقر، اعتیاد ، فحشا و … نیز در کشور رو به گسترش است. هم چنین این نظریه غیر کارشناسانه با سیاستهای مطالعه و تجربه شده در بسیاری از کشورهای جهان مغایرت وضدیت دارد. اما متاسفانه نظام مدیریتی در کشور ما به آموزه ها و تجارب شناخته شده بشری بی اعتناست و به آنها اهمیتی نمی دهد. منبع سایت ملی مذهبی
شعارنویسی : همزمان با اجلاس غیر متعهد ها، اعتراض به حبس و حصر همراهان سبزمان از جمله موسوی و کروبی on Flickr.
شعارنویسی : همزمان با اجلاس غیر متعهد ها، اعتراض به حبس و حصر همراهان سبزمان از جمله موسوی و کروبی
از عملیات مرصاد تا کوی دانشگاه 2012/07/27
شب پیش خبر داده بودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردند ، خلبان نزدیک اسلام آباد که رسد گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهر و نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس به سمت اسلام آباد حرکت دادند ، در مسیرمان فقط مردم آواره را می دیدیم که دارند از اسلام آباد فرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنه مرصاد گذاشته اند .
در همین گردنه بود که مجاهدین پشت انبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند . وقتی به تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم.
تا بچه های گردان مقداد و فکر کنم تیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر با مجاهدها درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند ، درپایین گردنه یک ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از مجاهد ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند .
دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیم اگه بسمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیل نرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمین که همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردید عقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابه رو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را کشته بودند .
حالا بچه های مسلم دیگه به ما رسیده بودند و رفتیم داخل شهر به اسلام آباد كه رسيديم در خون غوطه ور بود !
بيمارستان شهر با تمام حوادث خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود آن روزها خالي خالي بود ! همه مجروحان شهر و آنهايي كه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بيمارستان بودند ، و حتي بيماراني كه ته ريش داشتند و قيافه شان به رزمنده ها مي خورد پيكر سوخته شان در مقابل بيمارستان به چشم مي خورد بچه هاي تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسيده بودند و گردان كميل از اولين گردانهايي بود كه به شهر هلي برد شده بود ، عمليات مرصاد ما و فروغ جاويدان آنها ساعاتي بود تمام شده بود و ما مشغول پاكسازي شهر بوديم ، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده مجاهدها داشتند تیراندازی میکردند وضع خیلی بدی بود ، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه ها را پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کل عملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکه فرار کرده بوند .
صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود ، از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر ،با ديدن آن صحنه ها تمام تاب و توانم را از دست دادم و براي اولين بار در تمام مدت حضورم در جبهه بريدم و گريستم ، گريستم براي همه آن صدها مجروحي كه مجاهدين آنها را به آتش كشيده بودند و با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره هاي بيمارستان به بيرون پرتابشان كرده بودند و حتما با همين عملياتهاي پيروزمندانه شان مي خواستند تا فردا در تهران باشند !
همه اینها را گفتم اما حدود ده سال بعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد ، من همیشه هر وقت یاد جنایت های منافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود ...
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به كوي كه رسيدم ساعاتي از حمله وحشيانه برادران ! گذشته بود ، تعالي مسئول شوراي تامين وزارت كشور ساعت هشت صبح به من زنگ زد كه خودت را به كوي برسان و بين اگر مي تواني دوستان سابقت را به بيرون كوي بكش ، واقعه اي كه من از دو روز پيش هم به وزير اطلاعات و هم به وزير كشور هشدارش را داده بودم و اينكه قرار است دانشگاه و دانشجويان را به خاك و خون بكشند اما به دليل نمي دانم چه ؟! هيچ كدام جدي نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هيچ كدام در محل كارشان حاضر نبودند بلكه موبايلهايشان را هم خاموش كرده بودند و من ايمان دارم آنها نيز در فاجعه كوي دانشگاه شريك هستند آنها هم در سكوت معنا دارشان شرايط را براي قصابي نيروي انتظامي و لباس شخصي ها فراهم كردند .
جو كوي دانشگاه نه ملتهب كه به واقع كربلا بود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هيجده ويران شده بود و رد خون بود كه بر در و ديوار نيمه سوخته ساختمانها نمايان بود ، رضا حجتي از بچه هاي تحكيم وحدت تا منو در كوي ديد با عصبانيت و گريه مي گفت شنيدي كه بچه ها را از پنچره ها با ذكر يا زهرا و يا حسين به بيرون پرتاب كردند ؟
اين را كه گفت من به ناگاه بياد بيمارستان شهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اينها كه بودند ؟
مسعود ده نمكي با دارو دسته اش هنوز در كوي بودند مهدي صفري تبار و محمد بابائيان و سعيد عسگر همانهايي كه متهمين به قتل عزت ابراهيم نژاد هستند و بعدها كه به همين اتهام بازداشت شدند با يك فتوكپي گواهينامه كفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بي محابا با اسلحه اي بر دست و كمر دانشجويان و حتي آنهايي را با سر و صورت خونين نا و تواني نداشتند را مي گرفتند و تكه اي پارچه را بروي صورتشان مي بستند و سوار ماشينهاي نيروي انتظامي مي كردند و به ناكجا آبادهاي بي نام و نشان هدايتشان مي كردند رضا صارمي كه هنوز نمي دانست من از ميانشان مدتي است استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ايستادي پاكسازي دو خوابگاه هنوز تمام نشده ؟
نگاهش كردم و با خود گفتم پاكسازي ؟ اون پاکسازی کجا و این پاکسازی کجا ! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی ؟ هنوز هم مي گويم تمام بد بختي و افول حزب الله در همين جاست ، بسيجي هاي جنگ نديده رزمنده هاي بعد قطعنامه درست مثل همين صارمي و مهدي صفري تبار و سعيد عسگرها و بابائيانها كه عقده هاي خود را اينجا درمان مي كردند و مگر مي شود كه كسي كه بيمارستان اسلام آباد را ديده باشد خود دست به جنايتي آن سان بزند ؟
بخاطر همين هاست كه همیشه گفته ام بين انصار حزب الله و مجاهدين خلق هيچ اختلاف و فرقي نيست و فرقشان فقط در اين است كه آنها ريش ندارند و اينها دارند وگرنه در عمل هر دو يكي هستند ! حمله دوم لباس شخصي ها كه ظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و كله آقايان پيدا شد ، موسوي لاري كه به داخل كوي آمد رفتم به سويش و گفتم آقاي لاري من دو روز پيش به شما و آقاي تاج زاده گفته بودم كه مي خواهند اين جنايت را بكنند ، هيچ نگفت و سري تكان داد !
كوي بعد از دو روز حمله كمي آرام شده بود از بچه هاي تحكيم وحدت خواستم فرصتي بدهند تا بروم از پشت تريبون آزاد حرف بزنم و گفتم آن چيزي را كه بعدها در آن نوار به تفصيل گفته بودم و همان بهانه اي شد تا شش روز بعدش بازداشت شدم ! امروز نيز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هيجده تير خونين است ، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هيچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچم جمهوري اسلامي در اهتزاز است همچون لكه ننگي بر تاركش خواهد ماند اما هنوز هم ، هم از ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساس نگرانی می کنم ...
برچسبها: خاطرات جبهه, روشنگری
-- Delivered by Feed43 service
فرزندان انقلاب و فریاد یا آرمانخواهان خشمگین 2012/07/22
«گامبی» نام حرکتی است در بازی شطرنج که طی آن با سوزاندن مهره های «خودی» گشایشی در جبهه خودی ایجاد میکنند تا مبارزه را بهتر پی گرفت، این اصطلاح بهترین تعریف برای امروز نیروهای حزب اللهی است. بی گمان هیچ یک از رهبران حزب الله در مخیلهشان هم نمیگنجید در زمانی که حکومت یکپارچه بدست همفکرانشان در جناح راست و یا به تعبیر خودشان اصولگرایان باشد جایی برای آنها در نظر گرفته نخواهد شد! چرا که که بنا به گفته سلیمی نمین و یا باهنر تاریخ مصرف این گروهها به سر آمده. فعالان و صاحبان جریان محافظه کار که بیش از هر کس دیگری روحیات و خلقیات و طرز فکر «حزب اللهی» ها را میشناسند و کارکرد آنها را در جریانات و شورشها و حوادث به وجود آمده درزمان دولت خاتمی نیک میدانند و بر «بی ترمز» و خود سر بودن اینان نیز نیک واقفند؛ و با آگاهی از پشتوانه و حمایتی که از سوی بالاترین سطوح قدرت در جمهوری اسلامی و همان رهبری از این گروهها میشود، بر این باورند که در معادلات سیاسی و هنگام نیاز، حتی همزمان با حضور نیروهای همسو در رأس نهادهای قانونی، آنچه که اکنون در بیانیه انصار حزب الله تنها به صورت هشداری ظریف و در لفافه به دولت و تمامیت محافظه کاران بیان شده دور از انتظار نخواهد بود که جنبه عملی نیز به خود بگیرد.
بخوانید در صبح امروز
برچسبها: ،روشنگری, دغدغه های فکری، انصار حزب الله ،
-- Delivered by Feed43 service
! عماریون ، موتورسواران سیاستمدار
حزب الله و یا انصار حزب الله دیروزاین روزها با نام «قرارگاه عمار» مجددا به صحنه آمده است و برای انتخابات ریاست جمهوری که بی شک انتخاباتی نفس گیر برای جمهوری اسلامی درتاریخ حیاتش می باشد دور خیز برداشته است اما عماریون کیستند ؟ و قرارگاه عمار چه در سر دارد و چه « قراری در این قرارگاه » قرار است گذاشته شود ؟
بخوانید در صبح امروز
برچسبها: ،روشنگری, دغدغه های فکری، انصار حزب الله ،
-- Delivered by Feed43 service
Four Post Election Detainees Summoned to Serve Their Sentences at Evin Prison
July 21st, 2012 – [Kalame] The following four individuals arrested following the 2009 rigged presidential elections. have been summoned to serve out their sentences at Evin prison:
1) Mansour Naghipour, a member of The Human Rights Activists in Iran (HRA Iran) was summoned to Evin prison to serve out a 7 year prison sentence. Naghipour was arrested by the security office of the IRGC (Iran’s Revolutionary Guard Corps) in March 2010 along with 30 other members of HRA Iran and was later released on an $80,000 USD bail.
2) Ali Mola Haji, a medical engineering student at the University of Qazvin was summoned to Evin prison on July 4th, 2012 to serve a 3 year prison sentence. Mola Haji was arrested in Tehran February 14th, 2011 when attending a rally in support of the democracy seeking movements in Tunisia and Egypt, and was held in Evin’s security ward 240 for a period of 45 days.
3) Abtin Jahaniyan, accused of attending demonstrations was also summoned to Evin prison to serve a 3 year prison sentence.
4) Ashkan Alhayari, sentenced to 1 year prison as a result of attending demonstrations also summoned to Evin prison to serve his prison sentence.
Source: Kaleme http://j.mp/O6W9HS
احضار ۴ تن از بازداشت شدگان سرکوب های پس از انتخابات به زندان اوین
شنبه, ۳۱ تیر, ۱۳۹۱
چکیده :طی چند روز گذشته حکم حبس تعزیری ۴ تن از بازداشت شدگان وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری به اجرا درآمد….
طی چند روز گذشته حکم حبس تعزیری ۴ تن از بازداشت شدگان وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری به اجرا درآمد.
به گزارش خبرنگار کلمه، منصور نقی پور از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر برای سپری کردن دوره ٧ساله حبس خود به زندان اوین فراخوانده شد. او اسفند ماه سال ٨٨ به همراه بیش از ٣٠ تن از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر توسط تیم حفاظت اطلاعات سپاه بازداشت شد و سپس با قرار وثیقه ١٠٠ میلیون تومانی آزاد شده بود.
بر اساس همین گزارش، همچنین روز دوشنبه ١۴ تیرماه علی ملاحاجی دانشجوی مهندسی پزشکی قزوین نیز برای گذراندن دوران محکومیت یک ساله حبس خویش به زندان اوین فراخوانده شد. او روز ٢۵ بهمن ١٣٨٩ به دنبال حضور در تظاهرات همبستگی با حرکتهای مردمی در منطقه، به ویژه قیام آزادیخواهانه مردم تونس و مصر علیه حکومت استبدادی در تهران بازداشت شده و ۴۵ روز را در بند امنیتی ٢۴٠ گذرانده بود.
آبتین جهانیان و اشکان الهیاری نیز که پیشتر به دلیل شرکت در تجمعات اعتراضی به ترتیب به ٣سال و یکسال حبس محکوم شده بودند، برای گذراندن دوران حبس خود به زندان اوین فراخوانده شدند
Crowds in Eastern Tehran Enraged As The Morality Police Accost A Young Iranian Woman
Thursday July 19th, 2012 – According to reports received by Jaras, on the afternoon of Wednesday July 18th, 2012 patrol officers known as the “Gashte Ershad” responsible for enforcing adherence to a strict Islamic dress code, accosted a young girl in Eastern Tehran in front of a subway station on Piroozi street and Coco Cola square, forcibly detaining her and pushing her into a patrol van. The aggressive behavior by the patrol officers against this young woman reportedly sparked anger amongst the citizens present, who in turn collectively attacked the patrol van.
Reports from the scene indicate that one of the patrol vans belonging to the “Gashte Ershad” morality police was flipped over, the windows of a Mercedes Benz belonging to the security forces were shattered and the young girl in question was eventually freed by the crowd.
As the number of individuals joining the angry crowd grew, the patrol squad in question reportedly fled the scene in a hurry. Following the incident, however, in addition to the “Gasht Ershad” patrol squad, special security forces were deployed to the subway station.
It has been reported that the security atmosphere in the area has further intensified with the addition of six security officers on motorcycles and twelve individuals belonging to the special forces of the Iranian Revolutionary Guards Corps.
Source: Jaras: http://j.mp/OuEQ7s
خشم مردم شرق تهران و حمله به گشت ارشاد
جـــرس: منابع خبری از درگیری شدید میان مردم با گشت ارشاد در شرق تهران و آرایش نظامی ماموران در محل پس از واقعه خبر می دهند.
بنا به گزارش های رسیده به جرس، بعد از ظهر روز چهارشنبه ٢۸ تیرماه در خیابان پیروزی، چهارراه کوکاکولا، پس از آنکه ماموران گشت موسوم به «ارشاد» یک دختر نوجوان را با برخورد ناشایست در مقابل ایستگاه مترو بازداشت کرده و به زور داخل ون (خودرو انتظامی) میکشاندند، مردم حاضر در محل به خشم آمده و دسته جمعی به سمت خودروهای انتظامی مستقر در محل هجوم بردند.
بر اساس این گزارش، مردم ضمن آزاد کردن این دختر، یک دستگاه از خودروهای انتظامی را واژگون کرده و شیشههای یک مرسدس بنز ماموران را نیز خرد کرده و بدنه آن را با سنگ و چوب مورد حمله قرار دادند.
این گزارش حاکی است ماموران که خشم مردم و جمعیت گسترده را ملاحظه کرده بودند، به سرعت از مهلکه گریختند، اما بعد از وقوع این حادثه، علاوه بر گشت ارشاد، گارد ضد شورش نیز در مقابل ایستگاه متروی منطقه مستقر شد، که طبق آخرین گزارش ها، تا پنجشنبه این آرایش پلیسی ادامه دارد.
همچنین شش دستگاه موتور سنگین به همراه دوازده مامور یگان ویژه پاسداران در محل حضور دارند
BREAKING NEWS | Incarcerated Human Rights Activist Narges Mohammadi Admitted to Valiasr Hospital in Zanjan
Tuesday July 11th, 2012 [Melli Mazhabi] The National Religious site reports that Narges Mohammadi incarcerated human rights activist and Deputy Director of the Defenders of Human Rights Center was admitted to Valiasr hospital in Zanjan on Monday July 10th, 2012.
The reports indicate that Mohammadi currently in dire physical condition, has been barred from all visitation. Mohammadi’s physicians have repeatedly stated that as a result of her acute neurological disorder leading to muscle paralysis, Mohammadi requires immediate medical attention and as such should not be kept behind bars.
Mohammadi’s family last visited with her in prison on Saturday and reported that her face was bruised as a result of falling while in prison. Seeing Mohammadi in such a condition only further increased the family’s concerns for her well being and left her two young twins Ali and Kiyana distraught.
Mohammadi was sentenced to six years behind bars as a result of her human rights activities, this despite the fact that she is unable to endure the extreme prison conditions as a result of her ailment.
Mohammadi has repeatedly emphasized that her activities have always been within the framework of the law and in an effort to defend human rights.
Source: http://j.mp/MiCgU9
نرگس محمدی در بیمارستان ولیعصر زنجان بستری شد
نرگس محمدی نایب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر روز دوشنبه در بیمارستان ولیعصر زنجان بستری شد.
به گزارش سایت ملی-مذهبی، خانم محمدی که هم اکنون در وضعیت وخیم جسمی به سر می برد ممنوع الملاقات است .
پزشکان متخصص این فعال حقوق بشر بارها تاکید کرده اند این زندانی سیاسی باید به علت بیماری حاد عصبی که به فلج عضلانی منتهی می شود در خارج از زندان نگهداری و تحت درمان پزشکی قرار بگیرد.
وی روز شنبه با صورتی کبود در آخرین ملاقات خود حاضر شد و این موضوع باز هم موجب نگرانی خانواده ، علی و کیانا فرزندان دو قلوی او شد.
خانم محمدی به علت فعالیت های حقوق بشری خود به شش سال زندان محکوم شده است. این در حالی است که او به علت وخامت وضعیت جسمی و محیط پر استرس زندان شرایط تحمل زندان را ندارد.
نایب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر بارها تاکید کرده فعالیتهای او در چارچوب قانون در دفاع از حقوق انسان ها بوده و بر حقانیت راه خود اصرار کرده است.
حال خوش 2012/07/11
همه را دیوانه کرده بود ازبس که التماس و گریه کرده که بود که بفرستنش خط مقدم ! آخر سر مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل موافقت کرده بود که بسیم چی گردان شود .
بیسیم چی که شده بود دیگر ساکت شده بود ، از یک هفته قبل از عملیات بیت المقدس پنج، روزه بود و فقط گریه می کرد . شب دوم عملیات دیدمش همه پناه گرفتند و خوابیده بودند روی زمین بیسیم روی کولش نبود فکر کردم تو سربالای های کوه و تپههای کله قندی خسته شده و یا از ترس آن را انداخته زمین زدم توی سرش و گفتم: بیسیم رو چیکار کردی ؟ نگاهم کرد و با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: « اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو بر می داره ، ولی اگه بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب می شه !
نگاش کردم فقط و به حالش غبطه خوردم ....
شهید مفقودالاثر احمد حلمی
تولد: ۱۳۵۵
شهادت:۱۳۶۷
برچسبها: خاطرات جبهه
-- Delivered by Feed43 service
! چهار ایرانی که دولت ایران علاقه ای به پیگیری گمشدنشان ندارد 2012/07/10
چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱ در حالی که چهار دپیلمات ایرانی به نامهای محسن موسوی کاردار ایران در لبنان، احمد متوسلیان ، کاظم اخوان عکاس و خبرنگار ایرنا در بیروت و تقی رستگار کارمند سفارت ایران در بیروت، عازم محل ماموریت خود بودند، در محل ایست بازرسی «البرباره» در منطقه شرقی بیروت، توسط نیروهای «القوات اللبنانیه» (نیروهای لبنانی) دستگیر و ربوده میشوند.
از آن تاریخ،۲۹سال میگذرد و تاکنون اخبار ضد و نقیض پیرامون سرنوشت آنها منتشر شده است ، چندی پیش نیز تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی ایران با اعلام خبر شهادت این چهار نفر موضوع آنها را خاتمه یافته دانسته که مورد واکنش بسیاری از دوستان و نزدیکان این افراد واقع شد ، با گذشت این سالها اما همه ساله وزارت امور خارجه ایران در این رابطه بیانیههای در سالگرد ربایش آنان صادر می نماید.
یکی از نکات بارز اهمیت این چهار ایرانی این است که در میان آنها یک فرمانده ارشد و بسیار حساس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده است ، این فرمانده ارشد در حالی به عنوان دیپلمات به لبنان اعزام می شود که درست در فردای مفقود شدن این گروه و در حالی که هنوز بسیاری از ربایندگان طبق اسنادی که بعدها منتشر شده است بر این گمان بوده اند که تمامی این افراد دیپلمات هستند ،رسانههای گروهی ایران در اقدامی هماهنگ و معنا دار خبر مفقود شدن یک فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان را منتشر می نمایند! و همین مسئله به پیچیده ترشدن پرونده آنها کمک شایانی می نماید.
دیپلمات یا فرمانده سپاه ؟
آن فرمانده نظامی و یا دیپلمات احمد متوسليان می باشد ، وی در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه پاسداران بوده است که با فرمان آيت الله خميني مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان میگردد ، وی ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفته است نامبرده در عملياتهاي بي شماري حضور داشته ودر میان رزمندگان جنگ ایران و عراق به عنوان فاتح خرمشهر شناخته شده است .
ده سال پيش علي خامنه اي رهبر ایران در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا احمد متوسليان را یک سرلشگرسپاه پاسداران مي شناسند و این در تناقض با ادعای جمهوری اسلامی است که وی را یک دیپلمات می داند چرا که هرگز برای تجلیل از یک دیپلمات به وی درجه سرلشگری اعطا نمی شود ؟ .
پاسدار یا مشاور فنی ؟
از دیگر نقاط پیچیده این پرونده به عنوان مثال این است که تقي رستگار مقدم نیز يك عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده که وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان رزمنده به لبنان می رود و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره از یک سو وی را به عنوان رزمنده و نظامی ایرانی ارج می نهد و از دیگر سو اذعان دارد که وی مشاور فني سفارت بوده است!
به عبارتی دیگر همين دروغ پردازيهای جمهوری اسلامی است که ماجرا را پيچيده تر مي كند .
این آخرین عکسی است که از این چهارتن در لبنان گرفته شده است
براساس خاطرات و شواهد غیر قابل انکاری اين چهار تن درست چند ساعت قبل از اینکه در محل ایست و بازرسی البرباره متوقف شوند، در جلسهای باحضور سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده است كه متعلق به حزب الله لبنان بوده و اکنون چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت و شهید دانستن آن چهار تن ماجرا را خاتمه شده بداند موضوعی است که بسیاری آنرا مربوط به ران آراد می دانند و از او به عنوان مهرهای نام می برند که به سرنوشت این چهار تن مرتبط شده است ، مهرهای که ظاهرا جمهوری اسلامی علاقهای نسبت به پاسخگویی بدان ندارد !
اما ران آراد کیست ؟
روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۶۵ ، ساعت ۳ بعدازظهر ، چندین فروند هواپیمای جنگی اف – ۴ که از پایگاه هوایی داخل خاک اسرائیل برخاسته بودند، برای بمباران مواضع نیروهای فلسطینی و لبنانی در منطقه « اشرفیه » در جنوب شرقی شهر « صیدا » و همین طور اردوگاه فلسطینیها « المیه و میه » ، وارد آسمان لبنان شدند. با شدت گرفتن بمباران هواپیماهای اسرائیلی، ضدهواییهای متعلق به گروههای مبارز ، به مقابله با این تهاجم هوایی که کشته و زخمی شدن زنان و کودکان را به همراه داشت ، پرداختند و در آن میان جوانی فلسطینی که یک قبضه موشک ضدهوایی ( از نوعی که به دنبال حرارت هواپیما می رود ) بر دوش خویش داشت، پس از نشانه روی و شلیک به موقع، یکی از هواپیماهای فانتوم را هدف قرار داد. پس از آنکه هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ، دو سرنشین آن سراسیمه و به سرعت دکمه پرتاب صندلی را فشار دادند که با انفجاری خفیف، از داخل هواپیما به بیرون پرتاب شدند . به دنبال سقوط هواپیما ، خلبان و کمکش به وسیله چتر نجات ، در دو منطقه جدا گانه در داخل خاک لبنان فرود آمدند ، هلی کوپترهای جنگی اسرائیل که مشغول گشت زنی نزدیک آنجا بودند، پس از اخذ دستور ، به سرعت به محل فرود یکی از خلبانان شتافتند و توانستند او را قبل از اینکه به دست نیروهای مبارز بیفتد ، سوار کرده و از مهلکه نجات دهند ، به محض سقوط هواپیما و انفجار آن ، تلاش نیروهای شبه نظامی لبنانی و فلسطینی که از بمباران خانه و کاشانه خویش عصبانی بودند ، برای ردگیری و دستگیری خلبانان آن آغاز شد .
کمک خلبان هواپیمای ساقط شده « ران آراد » ۲۸ ساله که در یک باغ فرود آمد، بر اثر شدت ضربه وارده ، آرنج دست چپش شکست و دقایقی بعد نیروهای گروه "مقاومت مومنه" به رهبری "مصطفی دیرانی" منشعب از "سازمان امل"، که در یکی از روستاهای اطراف به نام " زغداریا " مستقر بودند، سررسیدند و زودتر از فلسطینیها ، او را به اسارت خود درآوردند و برحسب اتفاق، محلی که آراد در آنجا فرود آمده بود ، خط تماس جنگ داخلی "امل" و سازمانهای فلسطینی بود.
سه ساعت بعد ، آراد که از شکستگی دست رنج می برد ، سوار بر اتومبیلی شخصی ، در حالی که چند ماشین دیگر حامل نیروهای مسلح او را اسکورت می کردند ، از صیدا به طرف بیروت حرکت داده شد . در طی مسیر ، دژبانیها و پستهای بازرسی گروههای مختلف مسلح از جمله ارتش لبنان قرار داشتند . ماشین حامل آراد ، قبل از رسیدن به یکی از این پستها ، سعی کرد تا با روشن و خاموش کردن چراغهای جلو ، بفهماند که مجروح دارد و نمی تواند بایستد . ولی نیروهای ارتش ، به سمت کاروان در حال عبور شلیک کردند اما به کسی آسیبی نرسید . دقایقی بعد در " افران الرمیله " ( نان فروشی رمیله ) که همه خودروهای کاروان اسکورت به هم ملحق شدند ، برای رعایت جوانب امنیتی، آراد در خودرویی دیگر قرار گرفت و به سمت بیروت حرکت داده شد .
در بیروت ، خلبان مجروح را مستقیما به خانه شخصی مصطفی دیرانی ( مسئول وقت کمیته امنیت سازمان امل ) بردند . ساعتی بعد که اضطراب و ترس آراد فروکش کرد، با پسر دوسال و نیمه دیرانی به بازی و سرگرمی مشغول شد . ساعت ۱۰ شب ، به دلیل شدت جراحت به یکی از درمانگاهها برده شد که دکتر ارتوپد در محل کار خود حضور نداشت . پس از دقایقی با پیگیریهای زیاد ، دکتر از منزل خود به بیمارستان آمد و دست چپ خلبان اسرائیلی را گچ گرفت و مداوا کرد .
ران آراد تا سال ۱۳۶۹ در بیروت و در یکی از بازداشتگاههای مخفی حزب الله لبنان نگهداری می شود و پس از آن به سوریه فرستاده میگردد تا اینکه در سال ۱۳۷۹ از طريق هواپيماي سي ۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل می گردد و دست كم تا آنجا كه شواهد بسیار متقنی موجود است تا سال ۱۳۸۱ در خانهای در شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شده است .
ضمنا شواهدی موجود است که وی در سال ۱۳۸۰ دچار سانحه قلبي شده است و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري شده است و از آن تاریخ به بعد دیگر هیچ اثر و خبری از وی وجود ندارد .
تلاشهای نیمه رها شده جمهوری اسلامی
جمهوري اسلامي عليرغم تمامي تبليغاتهايي كه براي آن چهار مفقود شده ایرانی مي نمايد عملا هيچگاه تمايل جدي اي براي پيگيري وضعيت ايشان نداشته است . در سال ۱۳۸۲ دولت آلمان به عنوان ميانجي بين حزب الله لبنان و جمهوري اسلامي ایران و اسرائيل برای بررسی پرونده مفقود شدگان اسرائیلی و لبنانی وارد عمل می گردد و در دو مرحله رسمي و سه مرحله غير رسمي تبادل اجساد و اسرا بين طرفين برگزار میگردد ، اسرائيل نیز كه پيشتر اعلام نموده بود هيچ اطلاعي از اين چهار ایرانی ندارد در پيامي به ايران اعلام آمادگي می نماید که حداقل دو تن از اين افراد را آزاد مي نمايد در صورتيكه جمهوري اسلامي ایران خبري از ران آراد را به اسرائيل بدهد ، اما جمهوري اسلامي همچنان مدعي می گردد كه از سرنوشت ران آراد بي اطلاع مي باشد اما همانزمان ايران علاقه مندي خود را نشان می دهد تا از نفوذ خود همچنان براي آزادي اسراي اسرائيلي در ميان حزب الله استفاده نمايد و طرف اروپايي نيز سه تن از زندانيان ايراني - لبناني متهم به دست داشتن در ترور رستوران ميكونوس و همچنين متهم پرونده بمب گذاري آرژانتين در انگلستان را آزاد نمايند . كه در ابتدا طرف آلماني از پذيرش اين پيشنهاد شانه خالي نموده و از ایران تقاضا می نماید که باید برای اثبات ادعای خود حسن نیت خود را نشان دهد ، که ایران نیز متعاقب آن اعلام می نماید تنها خبر از زنده بودن ران آراد دارد و از محل نگهداری وی بیاطلاع است !
در همین ایام نیز یک سایت وابسته به حزب الله لبنان عکسی را از ران آراد منتشر می نماید !
همین اخبار آنقدر برای طرف اسرائیلی مهم بوده است که مجددا رغبت برای از سرگیری مذاکرات را نشان می دهد ، این در حالی بود که ایران همچنان مشغول مذاکره برای آزادی کاظم دارابی تنها ایرانی متهم در پرونده ترور میکونوس بوده است و اسرائیلیها از آنجا که نمی خواستند موضوع اسرائشان در گروکشی ایران و آلمان متوقف شود از ایتالیا می خواهند که وی نیز به عنوان میانجی وارد مذاکرات بشود .
ایتالیا خواسته اسرائیل را می پذیرد و در دسامبر سال ۲۰۰۶ « سناتور سرجيو دوگرگوريو» رئيس کميسيون دفاعي ايتاليا اعلام می نماید که سازمان امنيت ایتالیا و دولت ايتاليا مذاکره با جمهوري اسلامي ايران بر سر آزادي گروگانهاي اسرائيلي از اسارت حزبالله لبنان را آغاز کرده است در همانزمان مجددا آلمان اعلام آمادگي می نماید تا در سکوت کامل رسانه اي مسئله گروگانها ي لبناني و اسرائيلي را مورد نظر قرار دهد و هیاتی را نیز به نشانه حسن نیت به تهران می فرستد .
با ورود هیات آلمانی به سرپرستی «ارنست اورلا» در تهران نشستی ترتیب داده می شود و موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد در دستور کار قرار می گیرد ، و اعضایی از وزارتخانههای امورخارجه واطلاعات ، سپاه پاسداران و سید حسین موسوی به عنوان نماینده رئیس جمهور در امور چهار ایرانی مفقود شده و طرف آلمانی تشکیل جلسه می دهند ، متاسفانه به علت نبود یک نقطه اشتراک بین اعضای شرکت کننده ایرانی درمقابل دیدگان آلمانیها در آن نشست کار به درگیری لفظی و فیزیکی وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر می كشد! . اعضای آلمانی نیز جلسه را ترک می نمایند و خواستار آن می شوند که جلسات بعدی فقط با حضور اعضای شناخته شده و دیپلمات و در برلین تشکیل شود .
اولين جلسه اين مذاکرات در آلمان با حضور فردي بنام «خالد عبيد » به نمايندگي از طرف حزب الله لبنان و «بنجامين ايهود» به نمايندگي از طرف اسرائيل و « کميسيوني از ايران با حضور سید حسین موسوی و ياسر فراتي و مجتبي علوي در ۴ نوامبر ۲۰۰۶ در دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه آلمان تشکيل میگردد و مقرر می گردد تا جلسه بعدي پانزده روز بعد با محوریت بحث بین ایران - اسرائیل - آلمان نیز تشکیل شود .
سید حسین موسوی نماینده وقت رئیس جمهور و مسئول پیگیری چهار ایرانی
در اولين جلسه مذکور طرفين خواسته هاي خود را ذکر نموده خواسته هاي طرفين اسرائيلي و لبناني که کاملا مشهود است و گروگانهاي خويش را طلب مي نمايند ، در این جلسه اسرائیل ضمن اعلام خبر زنده بودن سه تن از ایرانیان مفقود شده همچنان از ایران طلب اطلاعات بیشتری در مورد ران آراد می نماید و دولت آلمان نیز متعهد می گردد کاظم دارابی را در اولین فرصت ممکن آزاد نماید ( امری که شش ماه بعد از آن اتفاق افتاد) ، خالد عبید نیز متعهد می گردد دوازده اسیر اسرائیلی را بلادرنگ و ظرف ده روز آینده و قبل برگزاری جلسه بعد آزاد نماید (که حزب الله لبنان نیز به وعده خود عمل می نماید) ، همه چیز روال عادی خود را طی می نماید تا طبق وعده انجام شده در دو هفته آینده موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد به مذاکره گذاشته شود اما با گذشت دو هفته و موعد برگزاری نشست دوم در چرخشی عجیب ايران اینبار ضمن معرفی نموده مجتبی علوی به عنوان سرپرست کمیسیون ایرانی از دولت آلمان خواستار خارج نمودن پیش شرط چهار ایرانی مفقود شده و تقاضای فشار بر ديگر دولتهاي اروپايي در جهت مطرود نمودن مذاکرات با سران سازمان مجاهدين خلق و همچنين حمايتهاي جانبي از ايران در جهت مسئله بحران هسته اي را مورد نظر قرار دهد ! که با مخالفت دولت آلمان مواجه می شود و نشست دومی هرگز انجام نمی گیرد !
اما مجتبی علوی که از سوی ایران به عنوان سرپرست کمیسیون معرفی شده کیست ؟
مجتبي علوي مقيم شهر وين اطريش و يکي از مظنونين اصلي در پشتيباني طرح ترور قاسملو مي باشد ، در سال ۱۳۶۴ درست يک سال پس از تاسيس وزارت اطلاعات و شکل گيري منسجم هسته هاي ترور جمهوري اسلامي در خارج از کشور از ايران خارج مي شود و در پوشش بازرگان در اروپا اقامت مي گزيند ، نامبرده پيشتر در وزارت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فعاليت مي نموده است ، علوي از جمله رابطان و پل هاي ارتباطي جمهوري اسلامي با دلالهاي فروش اسلحه و مهمات بوده است که از قبل همين معاملات و پورسانتها وي دارايي سرسام آوري را بهم زده است ، و همواره از او به عنوان يکي از افرادي که دخيل در ماجراي مک فارلين بوده است ياد مي شود . علوي همچنين در ترانزيت پنهان مواد مخدر وزارت اطلاعات نيز دستي بر آتش دارد آنسانکه در ژوئن سال ۲۰۰۰ مجتبي علوي به همراه فرد ديگري که کارمند سفارت ايران در سوئد بوده و نامش هرگز فاش نشد در فرودگاه استکهلم ،با صد کيلو مرفين بازداشت مي شود گرچه اين خبر به سرعت در مطبوعات سوئدي منتشر شد و دولت ايران مکلف به پاسخگويي شد اما پس از سي و شش ساعت هر دو آزاد شدند و سفارت ايران در بيانيه اي اعلام کرد محموله فوق مرفين نبوده و ماده شيميايي بوده که صرفا مورد استفاده پزشکي قرار مي گيرد و خواستار پوزش گمرک سوئد نيز شد !
مجتبي علوي البته ميزبان خوبي نيز است ، وي دراکتبر سال ۲۰۰۳ هنگاميکه همسر کرباسچي ، خانم خيرالنساء عسکريان به جهت عمل زيبايي شکم (ساکشن) عازم اطريش شده بود در کنار ايشان بوده ويا در سالهاي اقامت و تحصيل مهدي و ياسر هاشمي در نروژ همواره به عنوان بانک و حامي اصلي ايشان بوده است ، ضمنا مجتبي علوي در گذشته از فعالين اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان اروپا بوده و بمدت سه سال نيز در خلال سالهاي ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲ با کاظم دارابي از متهمان اصلي عمليات تروريستي کافه ميکونوس برلين در کار واردات لوازم التحرير به ايران بوده اند ، اطلاعات بیشتر درباره مجتبی علوی را اینجا بخوانید .
با عنایت به این موارد کاملا مشهود است که جمهوری اسلامی ایران به دلیل یا دلایل خاصی که پوشیده است هیچگاه علاقه جدیای به روشن شدن سرنوشت این چهار ایرانی نداشته است ، دلیل دیگری نیز بر این ادعا مصاحبهای است که در تابستان سال ۲۰۰۶ با روبرت مارون حاتم يكي از فرماندهان فالانژیستهای لبنان و محافظ و مشاور ارشد ايلي حبيقه ، كسي كه از او به عنوان يكي از شاه كليدهاي اسرار چهار گروگان ايراني نام مي برند صورت گرفته است که خلاصهای از آن به پیوست می آید :
روبرت در خلال صحبتهايش چند باري تاكيد می کند كه مشكلي ندارد و براي روشن شدن مسئله كه از ديد او كاملا روشن است با هر كسي حرف خواهد زد و در جواب من كه حتي اگر از مقامات ايران باشد و اضافه كرد با هركس !
روبرت برای اثبات ادعایش اظهار می دارد چند سال پيش به رابطي در سفارت ايران در پاريس گفته است كه مي تواند حتي نوار بازجوئي يكي از بازجويان از احمد متوسليان را با شرايطي به ايرانيها بدهد كه سفارت رغبتي به اين مسئله نشان نمی دهد!
در سال ۲۰۰۷ نیز من مجددا در پاريس وي را ديدم كه نوار را آورده بود و گفت فقط برايت دقيقه اي از آنرا مي گذارم ، صداي بازجو كمي نامفهوم بود اما صداي مترجم مفهوم بود كه مي پرسيد شما در جنوب چه می کردید؟
و احمد متوسلیان در جواب گفت : من احمد متوسليان هستم كارمند سفارت ايران ! ...
آنچه می خوانید مختصری از گفتگو با روبرت مارون حاتم معروف به کبرا است :
اولین باری که خبری از چهار اسیر ایرانی شنیدید کی بود ؟
- اولین بار شب روزی بود که ظهرش آنها در ایست و بازرسی محلی در برباره که منطقهای مرزی بین بخش مسیحی و شمال بود اسیر شده بودند ، خودروی مرسدس آنها با دو استیشن ژاندارمری اسکورت می شده و وقتی که به پست بازرسی می رسند به هشدار ایست توجه نمی کنند که به رگبار بسته می شوند ، با همان رگبار اولیه اسکورتها و خودرو متوقف می شوند ، سرنشینان مرسدس را پیاده می کنند و به گوشه جاده می برند و با چند رگبار هم به سوی اسکورتها آنها را مجبور می کنند که محل را ترک کنند . هر چهار نفر را هم سریع به ساختمان فرماندهی کرانتینا منتقل می کنند ، همان شب بود که من و ایلی [ ایلی حبیقه] آنها را دیدیم ، فرد راننده در اثر شلیکها مجروح شده بود و کتف و گردنش تیر خورده بود ، بیهوش بود و معلوم بود که زنده نخواهد ماند ، مسئولیت آنها با راجی عبدو بود که آن موقعها رابط سمیر [ سمیر جعجع] و هارون (هک ) بود . راجی خودش مسئولیت بازجوئی از آنها را به عهده گرفته بود .
فرد مجروح اسمش چه بود و چه شد ؟
- اسمش فکر کنم رستگار بود و سه روز و شاید چند روز بیشتر زنده نماند و کشته شد جنازهاش را هم در زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند و خودرو را هم به جورج سوری سپردیم که او به طرابلس برد و در نزدیکی یک بار انداز رها کرد .
آن سه نفر چه شدند ؟
- راجی در بازجوئیهایش فهمیده بود که آنها افراد مهمی هستند که از جنوب از پیش فرمانده نیروهای شیعه می آیند حتی به ما می گفت تن یکی از آنها لباس یکی از فرماندهان شیعه است ، و یکی از آنها [ اینجا روبرت اشاره می کند همین فردی که صدایش را شنیدی ] تمام اسرار شیعیان جنوب را می داند اما کم حرف می زند ، موضوع به یک درد سر بزرگ برای فالانژها تبدیل شده بود و راجی اعتقاد داشت هرچه سریعتر باید آنها را کشت و جنازه آنها را در بیروت رها کرد اما سمیر می گفت با کشتن آنها تازه ماجرا شروع خواهد شد ، یک ماهی آنها در کرانتینا بودند و بعد به بازداشتگاه یارز منتقل شدند ، راجی همچنان از آنها بازجوئی می کرد و بعضی اوقات هم جورج [ جورج صباغ معروف به ابوتونی] از آنها بازجوئی می کرد ، خیلیها در بیروت و طرابلس و جنوب نگران آنها بودند و جورج می خواست علت این نگرانی را بداند . آنها یکسال بعد به زندان لقلوق فرستاده شدند و مسئولیتشان دیگر با سمیر بود ، سمیر از آنها مثل الماس نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که اینها بهترین اسرائی هستند که در دست دارد .
آیا خودت شخصا با این ایرانیها حرف زدی ؟
- من فقط همان شب اول لحظاتی با یک نفر از آنها که خیلی پرخاش می کرد حرف زدم ، عربیاش خوب بود و می گفت من دیپلمات هستم و اینها هم همراه من هستند ما را باید آزاد کنید که از او پرسیدم اگر دیپلمات هستید چرا در خودرویتان بیسیم دارید و مسلح بودید ؟
جوابش چه بود ؟
- هیچ کدامشان جواب درستی نمی دادند یا سکوت می کردند و یا فقط اسمشان را می گفتند و اینکه مامور سفارت هستند و همین عصبانیت راجی را بیشتر می کرد ...
اکنون با همه ابهامات موجود باید پرسید چرا تا کنون پیگیریهای جدی در این زمینه صورت نگرفته است؟
جمهوری اسلامی چه نفعی در مبهوم ماندن این ماجرا دارد که همچنان سعی در مختومه ماندن این داستان دارد ؟
تکلیف دل دردمند خانوادههای این ۴ ایرانی چیست؟
پدر احمد متوسلیان اکنون چهار سالی است که فوت شده است ،غلامحسین متوسلیان در فراق پسر جان به جان آفرین تسلیم کرد.، پدر تقی رستگار مقدم نیز بیش از ۲۳ سال انتظار فرزند از دنیا رفته است !
غلامرضا رستگار مقدم برادر تقی رستگار مقدم نیز چندی پیش به خبرگزاری مهر گفته : بارها با پدرم نزد مسئولان رفتیم و از آنان خواستیم که به این انتظار طاقت فرسا خاتمه دهند؛ حتی تا جایی که به خاطر دارم پدرم دست همه آنها را محکم می فشرد و می گفت فکر کنید فرزند خودتان است و تقریبا همه مسئولان می گفتند که "در اسرع وقت" به این مساله رسیدگی خواهیم کرد اما زمانی به خود آمدیم که ۲۳ سال از جریان ربوده شدن تقی و سه نفر دیگر گذشته و گویا هنوز "اسرع وقت" نشده است! پدرمان نیز تا آخرین لحظات نام تقی را بر لب داشت و به امید بازگشت او نفس می کشید و مادرمان نیز هنوز به امید بازگشت او زنده است.
حسن اخوان برادر کاظم اخوان خبرنگار خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي نیز در نامهای از ملت ایران خواسته است برادرش را فراموش نکند و از نحوه اقدامات دولتها در این ۲۹ سال انتقاد کرده است.
اما هنوز و با تمام این تفسیرات از سرنوشت این ۴ دیپلمات ایرانی اطلاعاتی در دسترس نیست و همچنان خانواده هایی چشم به راه عزیزان خود مانده اند و کسی پاسخگوی آنها نیست...
برچسبها: ،روشنگری, ایران ، مقالات و مجادلات, دغدغه های فکری، سپاه پاسداران، احمد متوسلیان،اسرائیل،لبنان
-- Delivered by Feed43 service
از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروهها سود بردند! قسمت دوم 2012/07/08
در قسمت قبل تا جلسه سه شنبههای منزل حسین الله کرم یادآور شدم که عنوان شد :«باید کار تمام شود»!
آن شب قریب به اتفاق موافق اعضا موافق این برخورد بودند و هر کس نظری داشت به غیر از سه نفر که آقای حسین تقوی مخالف برخورد نظامی و خیابانی بود و اعتقاد داشت باید با همکاری قوه قضائیه و اطلاعات سپاه همه سران جنبش دانشجویی را بازداشت کرد ، آقای محمد حسین صفار هرندی نیز مخالف بود و اعتقاد داشت باید گذاشت این تجمعها ادامه پیدا کند و فعالان این تجمعات را یکی پس از دیگری بازداشت کرد و همه رو آورد توی تلویزیون ! ، من هم مخالف بودم و اعتقادم این بود که برخوردهای اینچنینی جریان رقیب را جری تر می کند و چون خودم در دانشگاه بودم برایشان مثال می آوردم که همواره برخوردهای اینچنینی همواره دانشجویان را فعالتر می کند .
طبق معمول همیشه و همه جلسات حسین الله کرم فصل الخطاب را عنوان کرد و توضیح داد که با نیروی انتظامی هم هماهنگی شده .
چند روز بعد از همین جلسه روز ۱۳ بود یا ۱۴ تیرماه که در ستاد نوپو در نیروی انتظامی جلسه ای برگزار شد که تعدادی از شورای مرکزی حزب الله با حضور آقای ارجمندی که مسئول نوپو تهران بودند و آقای مستوفی که مسئول موقت نوپو کل کشور و به نوعی هم افسر رابط حزب الله و فرماندهی اطلاعات ناجا بودند .
در خاتمه جلسه هم همه رفتیم دفتر مسعود صدرالسلام و وی نیز نظرات خودش را گفت و اینکه ناتب از همین امروز آماده هست که برخورد آغاز شود .
جلسه که تمام شد من پیش حسین مستوفی ماندم و تا نزدیکهای نماز صبح با هم حرف می زدیم و من برایشان دلیل و ادله می آوردم که این کار صحیحی نیست ، در آخر مستوفی هم گفت اعتقاد من هم همین است نباید برخورد شود ولی تصمیمی است که گرفته شده ! پس بهتر است بیائیم رو نحوه مدیریت این برخورد باهم بحث کنیم !.
حجت السلام آشنا مدیر کل وقت سرویس وزارت اطلاعات: شوخی نمی کنی؟
از دفتر مستوفی که بیرون آمدم دیگر صبح شده بود با آقای محسنی از مدیران وزارت اطلاعات تماس گرفتم و قرار ملاقاتی گذاشتم و ظهر همان روز هتل مرمر همدیگر را دیدیم و به او گفتم که چنین تصمیمی گرفته شده است ایشان ابراز بیاطلاعی کرد و با آقای آشنا (مدیر کل اداره سرویس و امور ویژه وزارت اطلاعات ) تماس گرفت و صحبتهای من را به ایشان منتقل کرد و نهایتا من و آقای محسنی باهم رفتیم به ساختمانی در کریمخان زند که آقای آشنا آنجا بود و من همه اطلاعاتم را برای ایشان بازگو کردم ، آقای آشنا اعتقاد داشت که این امر محال است و پی در پی از من می پرسید که آیا مطمئنی ؟ ، خودت این را شنیدی ؟ شوخی نمی کنی ؟ ...
بدون هیچ نتیجهای از ساختمان بیرون آمدم ، با یکی از دوستان که از اعضای سابق شورای مرکزی اولیه انصار بود و بخاطر اعتراضاتش خانه نشین شده بود تماس گرفتم و ماجرا را گفتم ، ایشان اعتقاد داشت باید بلافاصله خودم را به وزارت کشور برسانم و بمن یادآور شد این یک وظیفه و رسالت دینی است برو و به آنها اطلاع بده !
لاری وزیر وقت کشور: انشاالله خیره
خوب رفتن به وزارت کشور با توجه به اعتقاداتم کمی برایم سخت بود و ارتباط زیادی هم با آنها نداشتم اما هرچه که بود خود را مجاب به رفتن به وزارتخانه کردم و حوالی ساعت یک یا دو ظهر بود که وزارت کشور بودم و رفتم دفتر آقای لاری و به مسئول دفتر ایشان ضمن معرفی خودم گفتم که باید ایشان را ببینم و وی نیز گفت بعید می دانم امروز بتوانی ببینی ایشان را ولی بشین ، همانجا بودم که خبر توقیف روزنامه سلام را شنیدم مطمئن بودم که اتفاق معهود نزدیک است چند بار مدام و پی در پی به مسئول دفتر یادآور می شدم که باید آقای لاری را ببینم و ایشان هم مدام برای من دستور چایی می دادند و می گفتند بنشین !..
تاج زاده معاون وقت امنیت وزارت کشور: سرکارت گذاشتند
نزدیک پایان ساعت کاری آن روز بود که وی آمد و گفت :«حاج آقا گفتند بشینید می آیم !» نهایتا ساعت ۷ شب بود که رفتم داخل و بعد از حال و احوال و حرف و... گفتم که قرار است این اتفاق بیفتد و همین امروز هم که سلام بسته شده است من این اتفاق را بسیار نزدیک می دانم ، آقای لاری پس از سئوالهای مشابه سئوالهای آقای آشنا بعد از گذشت نیم ساعتی با آقای تاج زاده تماس گرفت و ایشان هم بداخل اتاق آمد و همان سئوالها و نهایتا آقای لاری گفت :«انشاءالله خیره نگران نباش کاری نمی توانند بکنند!» و آقای تاج زاده هم اعتقاد داشت خواستند یا من را سر کار بگذارند و یا ببینند من چقدر مطمئن هستم و این خبر را به چه کسانی می دهم ! در آخر هم آقای لاری شماره موبایلی بمن داد و گفت بعدا تماس بگیر سر فرصت یک گپی باهم بزنیم !
فردای آن روز ۱۶ تیر جو دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی ملتهب بود اما تجمعی برپا نبود و اما شورای صنفی کوی دانشگاه اعلامیهای مقابل دانشکدهها و کوی زده بود که خبر از تجمع اعتراضی مقابل مسجد کوی دانشگاه داده بود .
همان شب همه در منزل حسین الله کرم جمع شده بودند جلسهای نبود همه باهم رفتیم به ساختمان سابق ژاندارمری در میدان انقلاب که نامش بود موقعیت الغدیر ، صدرالسلام و نجفی و نظری هم آنجا بودند در حیاط ساختمان پر بود از کلاه ضدشورش و سپر و باتوم و چماق ! صدر السلام از الله کرم خواست که در نزدیکترین مسجد به الغدیر که مسجد سجاد بود ستاد تشکیل بدهند ...
از الغدیر که آمدیم بیرون احساس کردم بهترین کار فقط دور کردن خودم از این ماجراست !
از همان میدان انقلاب با موبایل آقای لاری تماس گرفتم خاموش بود ! منفعل شده بودم و تصمیم گرفتم فقط بروم جایی و اینجا نباشم و رفتم شهریار .
صبح روز جمعه ۱۸ تیر در حال برگشت به تهران بودم برای نماز جمعه که تا موبایل را روشن کردم محسنی تماس گرفت و گفت الان از دفتر آقای یونسی صحبت می کند و هرجا هستی خود را فقط برسان خیابان عمار (ساختمانی بود آنجا که چند باری رفته بودم و برای وزارت اطلاعات بود) ، نزدیکهای میدان انقلاب که بودم دیدم فضا عادی نیست و پر است از ماشین ضد شورش که بسمت کارگر می روند ...
ادامه دارد
در همین رابطه :
از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروهها سود بردند! قسمت اول
سخنرانی افشاگرانه حجت السلام پروازیان
مصاحبه با کیانوش مظفری یکی از اعضای انصار حزب الله
مسعود صدر السلام این نام فراموش نشود
امروز ۱۸ تیرماه است
برچسبها: ،روشنگری, ایران ، مقالات و مجادلات, دغدغه های فکری، انصار حزب الله ، 18 تیر، کوی دانشگاه
-- Delivered by Feed43 service
از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروهها سود بردند! قسمت اول 2012/07/08
اشاره :
حادثه 18 تیر و وقایع بعد از آن هیچ گاه به درستی مورد بررسی و بازخوانی قرار نگرفته است . هیچ گاه عاملین و مهاجمین و حامیان پشت پرده و قصور کنندگان آن شناخته و معرفی نگردیدند ، نیک میدانم که بسیاری از نامهایی که در این چند یادداشت آورده میشود بعدها اتفاقات بی شماری برای آنها افتاد ، بسیاری از آنها از کشور خارج شدند و تعدادی از آنها نیز سیاست را رها کردند و تعدادی نیز منزوی و تنی دیگر نیز هم اکنون در زندان میباشند .این جستار هیچ گاه به اعتقاد و عملکرد فعلی آنان کاری ندارد و صرفاً آنها را در همان ایام و عملکرد و اعتقادشان بررسی مینماید .
شاید پس از حوادثی که در بعد از آن انتخابات مهندسی شده و سرکوب خونبار جنبش سبز اتفاق افتاد بسیاری بر این باور باشند که ۱۸ تیر در برابر آن روزها روز مهمی نبود، اما مسئله اینجاست که در جنبش سبز همه چیز واضح و مشخص بود، انتخاباتی برگزار شده بود و رای میلیونها آدم به تاراج برده شده بود و ملت معترض از پایمال شدن رای و حقشان به خیابانها ریختند و اعتراض کردند یعنی در یک طرف ملت ایستاده بودند و در طرف دیگر حکومت و دستگاه حاکمه، از همه قشر و همه سن و طبقهای هم حضور داشتند و جنبش هم نه به حرف حزب و گروهی به خیابانها ریخته بود و نه از کسی حرف شنوایی داشت، حتی موسوی و کروبی هم خود را نه رهبر که عضوی از جنبش سبز میدانستند.
اما در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ این چنین نبود! به جرئت میگویم از معدود کسانی هستم که به خوبی از پیش و پس از واقعه کوی دانشگاه مطلع هستم و همواره از همان روزهای خون و آتش ۱۸ تیر تا به امروز گفتهام که نه مدافعان ظاهری دانشجویان (اصلاح طلبان) و نه مهاجمان به دانشجویان (بسیج و حزب الله و نیروی انتظامی و محافظه کاران و دستگاه حاکمه) هیچ وقت نخواستند و نگذاشتند که جعبه سیاه جنایت ۱۸ تیر بازگشایی شود و تا همین امروز که بیش از ۱۳ سال از آن واقعه میگذرد با هر کسی که قصد نور تاباندن به زوایای تاریک این واقعه داشته است برخورد کردهاند.
ميشل فوکو در معرفي بعضی وقایع و کلمات و اشياء برای اولين بار روش «باستان شناسی سياست و دانش» را مطرح میکند. باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی، بحث در شرايط امکان اين علوم است.
بهترین روش برای بررسی حادثه ۱۸ تیر نیز همین روش است که با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی ۱۸ تیر و بالطبع عملکرد حکومت و دانشجویان و جریانهای سیاسی آن روزها اشاره کنیم تا ببینیم اصلاً چه شد که این واقعه اتفاق افتاد!
در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ اصلاح طلبان مصدر قدرت بودند، مجلس و شوراها و دولت در دست آنان بود، پرده از قتلهای زنجیرهای افتاده بود و محافظه کاران و اصلاح طلبان در جدال نفس گیری بودند و بخشی از قاتلان در بازداشت بودند و صحبت بر سر آن بود که کدام گروه بیشتر در این جنایات دست داشتند چرا که بازداشت شدگانی همچون سعید امامی، مصطفی موسوی، مهرداد عالیخانی، علیرضا تهرانی و محمد روشن و... وابسته به هر دو جناح سیاسی آن زمان بودند!
از طرفی با توجه به شبه آزادیهایی که در بعد از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ و توسط دولت خاتمی به مطبوعات و نهادهای صنفی و مدنی و سیاسی داده شده بود میان ملت و دانشگاه و نهادهای کارگری طبقه جدیدی در حال شکل گیری بود که قصد و هدفش نه حمایت از اصلاحات و دولت بلکه عبور از خاتمی و اصلاحات بود و اصل نظام را نشانه رفته بود و از همین روی بود که هر دو جناح سیاسی محافظه کار و اصلاح طلب از تولد و نشو و نمو این طبقه جدید ناراضی و از سرکوبشان در اصل راضی بوده.
درست است که این سرکوب به ۱۸ تیر مشهور است اما در واقع سرکوب اصلی از یک ماه پیش آغاز شده بود و به نوعی هر دو جناح بر سر اتفاق و وقوع آن به توافق رسیده بودند!
کمی به عقب برمی گردیم به اردیبهشت سال ۱۳۷۸ و دیداری که خامنهای با جمعی از اعضای حزب الله در دفتر کارش داشته، در آن دیدار خامنهای رسماً از حزب الله میخواهد تا «نظام» مجبور نشده برای ساکت کردن دانشجویان و معترضین تانک به خیابانها بیاورد آنها را به «هر نحو ممکن» ساکت نمایند.
با مراجعه به روزنامهها و بازبینی اتفاقات آن روزها میبینید که در تهران و دیگر شهرهای عمده کشور مثل تبریز و اصفهان و مشهد و... دست کم در طول هفته یک تجمع و نشست و راهپیمایی برگزار میشد که در آن دانشجویان و بالطبع مردم در کنار دانشجویان در کف خیابانها و صحن دانشگاهها به خواسته مطالبات خودشان میپرداختند و مطبوعات تازه جان گرفته یکی پس از دیگری به میدان میآمدند و حکومت درگیر جدال نفس گیری با آنها شده بود.
خامنهای گرچه در عمده دیدارهایش با حزب الله با آنها رودرواسیای نداشت به طور واضح از آنها میخواست که به قلع و قمع مخالفانش بپردازند و بیایند و بنشینند در مقابلش و گزارش کار بدهند اما تا آنجا که من به یاد دارم سه بار بدون هیچ پرده پوشیای و با صراحت تمام از حزب الله خواست تا به ضرب و شتم و سرکوب بپردازند، بار اول در مورد آیه الله منتظری و بعد از آن درباره ساکت کردن عبدالله نوری و نهایتاً برای خفه کردن دانشگاه!
همین فرمان و خواست و اشاره مستقیم خامنهای در آن دیدار با هسته مرکزی حزب الله کافی بود تا آن جماعت «حجت را تمام شده» بدانند و با فراغت بال به آنچه که رهبر میخواهد جامه عمل بپوشانند.
بد نیست تا پیش از هر سخن دیگری ابتدا نگاهی بیندازیم به جایگاه صحنه گردان آن روزها.
پس از آنکه در بهار ۱۳۷۲ به فرمان خامنهای حزب الله مجدداً با سازمانی جدید تشکیل شده بود و نام «انصار حزب الله» را بر خود گذاشته بود در سال ۱۳۷۴ این جریان در آن روزها به سه شعبه منشعب شده بود : انصار حزب الله به سرکردگی محتشم (گودرزی)، دانشجویان حزب الله به سرکردگی الله کرم و ده نمکی و حزب الله تهران (این گروه رهبر مشخصی نداشت و اعضایش بیشتر خیابانی بودند و در پیرامون حاجی بخشی و... گردهم میآمدند و کارشان بیشتر حضور در پارکها و ... برای مبارزه با بدحجابی و ... بود).
این گروهها گرچه در بسیاری موارد باهم اختلاف نظر داشتند اما در عمل و کلیات باهم اتفاق نظر داشتند و در رسانههای آن زمان نیز عمدتاً با همان نام اولیه «انصار» خوانده میشدند، و با توجه به محوریت حسین الله کرم و نفوذش در تمام این گروهها یک شورای غیر رسمیای نیز به وجود آمده بود که در آن شورا که همان شورای اولیه سال ۱۳۷۲ بود و اغلب دیدارهای انجام شده با رهبری و یا دیگر سران جمهوری اسلامی به وسیله همین افراد انجام میشد تقسیم وظایف میگردید.
حزب الله در آن زمان یک ارتباط رسمی نیز با سپاه پاسداران داشت و آن به علت آن بود که به طور کلی اغلب اعضای آن عضو سپاه پاسداران و بسیج بودند و از همین جهت بسیاری از اعمال خود را با پوشش بسیج و استفاده از جایگاه قانونی آن همچون ضابط قضایی بودن موجه و قانونی جلوه میدانند.
اما در همان سال ۱۳۷۸ بود که هدایت الله لطفیان فرمانده وقت نیروی انتظامی از سوی خامنهای مأمور گردیده بود تا از پتانسیل حزب الله در آن نیرو نیز استفاده کند و وی نیز مسعود صدر السلام (طه طاهری) فرمانده وقت اطلاعات نیروی انتظامی را مأمور این کار کرد و پس از آن بین اطلاعات نیروی انتظامی و حزب الله تعاملی برقرار گردید تا حزب الله در مواقع لزوم نیروهای خود را تحت عنوان «نوپو» در اختیار نیروی انتظامی بگذارد.
از دیگر ارتباطات حزب الله با نهادهای نظامی و انتظامی و امنیتی هم میشود به برگزاری جلسات دورهای که حزب الله با وزارت اطلاعات داشت اشاره کرد، این جلسات عمدتاً در ساختمانی در خیابان نجات الهی معروف به ساختمان شیرین برگزار میشد.
اینها ارتباطات رسمی و همیشگی بود اما در مواقع اضطراری و بحران بسیار پیش میآمد که حزب الله با وزارت کشور و یا شوراهای تأمین استانها نیز وارد جلسه و همکاری میشد و در آن جلسات از حزب الله خواسته میشد که بحرانهای پیش آمده را با همکاری آنان خنثی و یا سرکوب نمایند. (این رویه حتی در دوران پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ نیز رعایت میشد)
به اردیبهشت ۱۳۷۸ بازمی گردیم و فرمان رهبر برای سرکوب دانشجویان و معترضین، پس از این فرمان بود که حزب الله و نیروی انتظامی مصمم گردیدند تا با یک اقدام هماهنگ، دانشجویان را ساکت و سرکوب نمایند.
در یکی از جلسات هفتههای اول تیرماه سال ۱۳۷۸ شورای مرکزی حزب الله بود که حسین الله کرم خبر داد : «با نیروی انتظامی هماهنگ کردیم در اولین تجمعی که دانشجویان در هر کجای تهران برگزار کنند کار را تمام کنیم»!
جلسه طبق روال همیشگی در منزل الله کرم برگزارشده بود و اتفاقاً بر خلاف دیگر روزها اغلب اعضا آمده بودند، الله کرم آن شب مجدداً با یادآوری نظر و فرمان خامنهای اعلام کرد که «جلسات دیگری هم داشته است» و باید کار انجام بشود ...
در همین رابطه :
سخنرانی افشاگرانه حجت السلام پروازیان
مصاحبه با کیانوش مظفری یکی از اعضای انصار حزب الله
مسعود صدر السلام این نام فراموش نشود
امروز 18 تیرماه است
برچسبها: ،روشنگری, دغدغه های فکری، انصار حزب الله ، 18 تیر، خامنه ای، سپاه پاسداران، بسیج, مقالات و مجادلات
-- Delivered by Feed43 service
سپاه پاسداران سرکوبگری سرکوب شده 2012/07/03
این روزها بدنه فهیم سپاه میدانند که خامنهای هیچگاه تمرّد سپاه را از دستورهای وی نبخشیده است. تمردهایی که سخت بر خامنه ای گران آمده است … آن روزی که خامنه ای با هلیکوپتر خویش ناگهان و بدون برنامه ریزی قبلی در زمین صبحگاه پادگان کلاهدوز نشست و در سخنرانی خود گفت بچههای سپاه باید به کسی که ولایت فقیه را محترم بداند رای بدهند و منظورش علی اکبر ناطق نوری بود، اما دیدیم که ۹۰ درصد از بچههای سپاه رای خود را به خاتمی دادند و یا پس از آن روزی که کودتایی که در هیجده تیر مقرر بود قرارگاه ثارالله تهران انجام دهد که به یکباره پاسداران از انجامش شانه خالی کردند!، پاسداران و سردارانی که باید بدانند نیک میدانند که اینها را خامنه ای نبخشیده است و یا بسیاری از بچه های سپاه و خاصه بچه های نیروی قدس سپاه نیک به یاد دارند آن روزی را که حمید نقاشان سراسیمه به زمین صبحگاه پادگان خاتمالانبیاء خود را رساند و اعلام کرد : همین الآن از خدمت مقام معظم رهبری میآیم و نظر ایشان این است که لانه فساد در قم در هم کوبیده شود و این فتنه را به گورستان بسپاریم، که منظورش آیه الله منتظری بود، اما سپاه حرکتی نکرد و نهایت جریان موازی سپاه و اطلاعات که همان انصار حزب الله بود در بعد کوچکتری کار انجام نشده سپاه را تمام کرد و حسینیه ایشان را به اشغال درآوردند که اگر نبود درایت اطرافیان آیه الله منتظری و خاتمی در مقام رئیس جمهور وقت آن روحانی سال خورده در همان شلوغی اشغال جانش را با گلوله ای سرگردان همچون آنچه که نصیب عزت ابراهیم نژاد شد از دست داده بود…
آری خامنه ای اینها را دیده است و سپاه را نیز غیر قابل اعتماد میداندو مدتهاست که به فکر افتاده است تا آنچه را که بر سر ارتش آمده است را نیز بر سر سپاه بیاورد و در پی اخته کردن سپاه است.
برای خواندن ادامه به "صبح امروز" بروید
برچسبها: ،روشنگری, ایران ، مقالات و مجادلات, خامنه ای، سپاه پاسداران، ارتش جمهوری اسلامی ، حمید نقاشان
-- Delivered by Feed43 service
سهراب فردا کنکور داره 2012/07/01
فردا ۱۱ تیر هست و سهراب فردا امتحانِ كنكور داره !
هنوز يادداشت هايي رو كه زده به ديوار سرِ جاش هست ، هنوز كسي كتابهاي كتابخونشو جا به جا نكرده...
يعني سهراب فردا به كنكورش ميرسه؟
برچسبها: ،روشنگری, سهراب اعرابی،شهدای جنبش سبز،کنکور, یادداشت کوتاه
-- Delivered by Feed43 service
Bahman Ahmadi Amoui’s Brother: “My Brother’s Life in Solitary Confinement Reserved for Death Row Inmates, is in Danger!”
June 27th, 2012 - [ Kaleme: Masih Alinejad] Bahman Ahmadi Amoui, incarcerated journalist and political prisoner arrested on June 20th 2009 is currently serving his 5 year and four month sentence behind bars. On June 20th, 2012, in a sudden and unexpected move, Ahmadi Amoui was transferred from Evin prison where he had served the first two years of his sentence to Rajai Shahr prison in the middle of the night. On June 25th, it was reported that Ahmadi Amoui had been transferred to the solitary confinement ward at Rajai Shahr reserved for hard core criminals on death row.
In response to Ahmadi Amoui’s transfer to solitary confinement, his brother Bahram says: “Since no one hears our cries of protest inside Iran, I hope that the International community reaches out to us with their support. I am hopeful that Mr. Ahmed Shahid [UN special rapporteur to Iran] will hear us when we say that Bahman’s life is in danger at Rajai Shahr’s solitary confinement ward.”
The following is the full content of the interview Masih Alinejad conducted with Bahram Ahmadi Amoui, Bahman’s brother after his transfer to solitary confinement at Rajai Shahr prison:
It has been reported that your brother Bahman Ahmadi Amoui has been taken to solitary confinement after having been transferred from Evin to Rajai Shahr prison. His family is obviously worried about his well being. Can you please provide an account of what exactly happened?
We initially heard that on June 20th the political prisoners at Evin’s ward 350 (including my brother) held a memorial service in the prison yard for their former cell mate Hoda Saber who was martyred last year while on hunger strike. Half way through the ceremony the special guards at the prison raided the ceremony and transferred a number of prisoners including Bahman to solitary confinement. That same night at around 12:30am Bahman was awoken while in solitary confinement, blindfolded and taken to Rajai Shahr prison in his pajamas and slippers.
Did they present a court order for his transfer?
From what his family has told me, they did not present a court order. They did not even tell my brother where they were taking him at that time of night; nor did they allow him to gather his belongings. God only knows what psychological pressure Bahman must have endured that night. Just try and imagine what it would feel like as a prisoner to be awaken at midnight and transferred to another prison without any explanation what so ever.
Following his transfer, it was reported that Bahman was sent to solitary confinement. Do you know why he was further punished? Did something happen after he was transferred to Rajai Shahr prison?
No. When they transferred him to Rajai Shahr prison, Bahman had done nothing. In other words, nothing in particular had occurred for them to transfer him to solitary confinement. I asked my family members and his wife Jila and no one is aware why they transferred him to solitary confinement, normally reserved for dangerous inmates with serious sentences.
Does your brother have a lawyer to follow up on his case while he is in solitary confinement?
Yes, my bother is being represented by a lawyer by the name of Farideh Gheyrat. Unfortunately however, no one at the Revolutionary Court or the prosecutor’s office listen to us. She has been unable to follow up on his case because they won’t even respond to her.
What is the latest status you have regarding Bahman’s condition in solitary confinement?
Bahman’s friends and those in the know say that he has been transferred to ward number one at Rajai Shahr prison. They say that ward one is reserved for prisoners on death row and is notorious for being one of the harshest solitary confinement wards at Rajai Shahr. They leave prisoners there for several days without checking on them. Anyone who has been transferred there has left with a myriad of physical and psychological ailments.
Is it common for political prisoners to be held in the solitary confinement ward?
The truth is I have no idea. It is unclear to me why a journalist whose only crime was writing critical articles regarding the government’s policies should be sent to such a location. Is it not true that based on the legal system in our country prisoners should be segregated on a the basis of the crime they have committed? Why then has a journalist been sent to a place reserved for inmates who have committed dangerous crimes?
Do you have any detailed information regarding the conditions at the solitary confinement ward at Rajai Shahr?
Bahman’s cellmates and former political prisoners at Rajai Shahr have informed my family that no one can tolerate solitary confinement at Rajai Shahr prison for more than a few days. Particularly as the solitary confinement cells are filthy and infested with blood, dirt and germs. We must defend the human rights of all prisoners. Segregating prisoners based on the severity of their crime is the right of every prisoner. When they arrest someone and charge him with criticizing the government we demand that at minimum he be detained with other journalists and not with individuals who have committed murder and are on death row. These inmates are very anger and are capable of anything. I believe that they send journalists like my brother to solitary confinement in such wards to cause them psychological harm or them to break down as a result of severe sickness and physical weakness.
Did Bahman’s sentence stipulate exile to Rajai Shahr prison?
No. Bahman’s sentence did not include anything regarding exile to Rajai Shahr prison. They transferred him to Rajai Shahr prison located in a province outside his area of residence and far from where his family lives; an act that is against the law. Bahman has endured so many injustices that our family has been unable to protest against every single one of them. The family requested that like all other political prisoners Bahman be granted temporary furlough from prison after two years and instead he was transferred to Rajai Shahr prison. The family then requested that he be transferred back to Evin and instead we find out that he has been sent to solitary confinement. We don’t know what we should do next. Do we ask that they send Bahman back to where he was before (i.e. the general ward at Rajai Shahr)?
Can you tell us what government entity issued the order for Bahman’s transfer to Rajai Shahr prison and his subsequent move to solitary confinement?
According to our friends and family members in Iran the order was issued by Evin prison’s security courthouse. I don’t know why they treat my brother who is a journalist in such an inhumane manner.
Bahman Ahmadi Amoui’s reputation precedes him. He is known as a calm and patient journalist. Why do you suppose they are treating him this way?
Yes. Amongst his friends, family and colleagues, Bahman is viewed as an outstanding journalist, renowned for his kindness, compassion, humanity, the love of people and patriotism. He does not belong in prison, let alone a dangerous prison with such unhygienic conditions. I realize that the authorities seek to break Bahman’s resolve and destroy his spirit. Individuals with a broken spirit can no longer serve their country so why do they insist on destroying people both physically and psychologically?
As an Iranian citizen living abroad and far from your family all these years how do you view the long term incarceration of journalists such as Bahman who are in prison as a result of writing a few articles critical of the government and participating in protests?
I left Iran more than fifteen years ago. It saddens me to see the freedom of expression enjoyed by journalists on this side of the boarder when compared it to the injustices endured by my brother and other journalists in Iran. The country where I now live respects the rights of every citizen. Journalists are allowed to express highly critical views regarding the authorities in this country both on television, on the radio and in newspapers. Their activities are never categorized as rouge or propaganda against the regime. In my opinion, this interpretation however is only made by the authoritarian regime in Iran and no one ever makes such statements outside of Iran. In fact such statements are considered humorous.
When you speak to your family in Iran , how do they view these differences? What is their opinion regarding the differences when it comes to journalism inside Iran and abroad? Bahman’s wife for example, also a journalist by trade has been banned from practicing her profession.
Yes, following her release from prison, my brother’s wife Jila explained to me that her interrogator had informed her that he will do everything in his power to ensure that she receives a heavy sentence. He tried very hard to convert her into a true criminal. Jila always says she wishes they would put as much effort into building people’s characters as they do in destroying their name; individuals that not only they could be proud of but would also be the pride of our nation and the world at large. I find it unfathomable that it brings those in power joy when the number of outsiders and those rejected by the regime increases. Why should the authorities associated with the intelligence and security apparatus in a country get pleasure out of their citizens becoming criminals, receiving heavy sentences and spending their lives behind bars? When did such events become a source of pride? Is it an honor to be ranked first in the world when it comes to the highest number of journalists behind bars? I am disappointed and surprised that a government would insist on proving that the number of opponents of the regime is rising by the day, pretending that all segments of our society from journalists to students, teachers and laborers are all intent on overthrowing the regime. I am at a loss for words why the security authorities are so keen on creating such heavy criminal cases against so many citizens.
Given that the family has yet to be provided with a reason for such a punishment, do you believe that writing a letter to the authorities might be effective? What avenues do the family have to present their demand and grievances to the authorities?
I expect the authorities in my country to stop treating an established journalist in such a manner. What danger does Bahman pose to society? Why is it that despite international laws and as per the laws of the Islamic Republic of Iran the authorities continue to refuse to release Bahman, even though he has served half of his sentence?
My brother was seven or eight years old at the time of the Islamic Revolution. He is an offspring of this nation and the revolution and grew up under the same system of government. Don’t treat your own children in this manner. I want to tell the authorities in my country that the methods they have chosen will not pay off. This type of punishments will not force people into silence, but rather will lead to further anger and hatred. Do not allow the likes of Bahman, who are in love with their country and have expressed their criticism out of their concern and loyalty towards the revolution, to become filled with hatred and bitterness.
As an individual whose brother has been behind bars for three years only because he criticized the government, has not been granted furlough for two years and has now been transferred to solitary confinement at Rajai Shahr prison have you ever had any expectations of Bahman’s colleagues or other journalists that are not behind bars?
I completely understand the predicament of Bahman’s colleagues inside Iran. It is only natural that my heart would ache for innocent individuals such as Bahman that have been wronged. Sometimes I ask myself if what happened to Bahman were to happen somewhere else in the world, would the journalists in that country rise and protest to such a degree that the government would never again dare to treat an individual so harshly merely because they criticized their policies? Why does this type of thing happen in Iran while we quietly sit and patiently watch when their family is being destroyed with pain? Why are we not capable of doing anything about it? I don’t know what to say. Maybe Bahman would prefer that I not speak of our sorrow and pain. I ask his colleagues from the bottom of my heart to not leave Bahman alone. Bahman was never the type of person to have high expectations of anyone. He is a strong individual, but prison life is not easy and it breaks and destroys a person. Now that Bahman has been transferred to solitary confinement, I ask his colleagues to do something. I fully understand the circumstances of journalists in Iran, but I still hope that they do something. This is not defending Bahman but rather coming to the defense of independent journalism and freedom of the press, now considered a crime in Iran, leading to arrests, detention and solitary confinement behind bars.
My brother’s life is in danger. They want to drive him crazy. Don’t remain silent! Please be his voice.
Source: Kaleme http://j.mp/KEV4qe
برادر بهمن احمدی امویی:
جان برادرم در خطر است، می خواهند او را روانی کنند، لطفا سکوت نکنید
مسیح علی نژاد
برادر بهمن احمدی امویی در اعتراض به انتقال این روزنامه نگار منتقد به سلول انفرادی و زندان رجایی شهر کرج می گوید: حالا که در کشور خودمان ایران کسی صدای ما را نمی شنود امیدوارم که مجامع بین المللی به داد ما برسند، امیدوارم آقای شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل صدای ما را بشنود که جان بهمن در انفرادی زندان رجایی شهر واقعا در خطر است.
بهرام احمدی امویی شرایط بهمن احمدی امویی را پس از انتقال به انفرادی دشوار توصیف می کند و می گوید: « کسانی که آدم هایی مثل برادر من که فقط کار روزنامه نگاری کرده است را می فرستند توی این انفرادی های وحشتناکی که پر از چرک و خون و کثافت است، یا می خواهند روانی شان کنند یا مایل هستند این روزنامه نگار به شدت از نظر جسمی بیمار شود و بشکند».
بهمن احمدی امویی روزنامه نگار منتقد ایرانی است که از ۳۰ خرداد ۸۸ تا کنون در زندان به سر می برد. به دلیل نوشتن مقالات و گزارش هایی در نقد عملکرد اقتصادی دولت محمود احمدی نژاد و همچنین سردبیری سایت خرداد نو در ایام انتخابات. او حالا به ۵ سال و چهار ماه حبس تعزیری محکوم است و دو سال را نیز بدون مرخصی در زندان می گذراند… بهمن را این روزها بنا به دلایلی که همچنان برای خانواده اش نامعلوم است ابتدا به زندان رجایی شهر کرج و سپس به سلول انفرادی منتقل کرده اند.
این امر نگرانی خانواده بهمن را به دنبال داشت و آنها می گویند که هیچ کسی در داخل ایران پاسخگو نیست.
برادر بهمن احمدی امویی از همکاران این روزنامه نگار درخواست می کند که بهمن را تنها نگذارند:
«شرایط روزنامه نگاران در داخل ایران را درک می کنم اما کاش همکاران بهمن کاری بکنند، این دفاع از بهمن نیست بلکه دفاع از روزنامه نگاری مستقل و پرسشگری آزاد است که جرمش شده است زندان و انفرادی دوری…
گفتگوی با بهرام احمدی امویی، برادر بهمن احمدی امویی را در زیر بخوانید:
آقای امویی با خبر شدیم برادر شما بهمن احمدی امویی اخیرا به انفرادی منتقل شده است پیش تر هم که ایشان به رجایی شهر منتقل شده بودند؟ ظاهرا خانواده نگرانی هایی دارند ممکن هست بفرمایید دقیقا چه اتفاقی افتاده؟
نخستین خبری که ما شنیدیم این بود که روز ۲۲ خرداد زندانیان بند ۳۵۰ اوین که برادرم بهمن هم در آنجا زندانی بود به مناسبت سالگرد مرگ هدی صابر، هم بندی سابق شان که بر اثر اعتصاب غذا سال پیش به شهادت رسیده بود، مراسم یادبودی را برای وی در حیاط زندان برگزار کردند که در نیمه این مراسم گارد ویژه زندان به زندانیان سیاسی یورش برده و تعدادی از جمله بهمن را به انفرادی بردند ، همان شب ، ساعت یک بعد از نیمه شب بهمن را در سلول انفرادی از خواب بیدار کردند و با پیژامه و زیرپوش و دمپایی و چشم بند به زندان رجایی شهر منتقل کردند
آیا حکمی هم برای این انتقال به او نشان داده بودند؟
بر اساس آنچه من از خانواده پیگیر شده ام خیر. آنها حتی به برادرم نگفتند که او را آن وقت شب به کجا می برند و حتی اجازه ندادند وسایلش را جمع کند و خدا می داند آن شب بهمن چه فشار روانی را تحمل کرده است. شما خودتان تصور کنید که نیمه شب کسی بیاید بالای سر یک زندانی و بدون اینکه وظیفه خودش بداند که حتی یک توضیح مختصری بدهد او را با خودش روانه یک زندان دیگری کند.
بعد از آن دوباره خبری منتشر شد که بهمن را به انفرادی منتقل کرده اند؟ دلیل این تنبیه برای چیست آیا اتفاق جدیدی در رجایی شهر رخ داده بود؟
نه. وقتی او را به رجایی شهر منتقل کردند آنجا بهمن هیچ کاری نکرده بود یا اتفاق دیگری رخ نداده بود که بخواهند برادرم را به انفرادی منتقل کنند. خانواده ام و همین طور از همسر برادرم یعنی ژیلا پرسیدم هیچ کس نمی داند چرا او را به انفرادی آن هم انفرادی هایی که محل نگه داری مجرمانی با جرایم سنگین و خطرناک است منتقل کرده اند.
آیا برادر شما وکیلی دارد که پیگیر وضعیت بهمن در انفرادی بشود؟
بله برادرم وکیل دارد، خانم فریده غیرت، اما متاسفانه در دادگاههای انقلاب و دادستانی گوش شنوایی وجود ندارد و وکیل امکان هیچ گونه پیگیری ندارد. یعنی آنها حتی به وکیل هم پاسخ نمی دهند.
با این توصیف آخرین خبری که به شما در مورد وضعیت بهمن در داخل انفرادی رسیده است چیست؟
دوستان بهمن و افراد مطلع می گویند که او را به انفرادی بند یک رجایی شهر فرستاده اند. آنها می گویند بند یک، در واقع بند زندانیان محکوم به اعدام است و انفرادی بسیار آزار دهنده ای دارد. روزهای طولانی زندانی را می اندازند آنجا و چند روزی به سراغش نمی روند. هرکس تا به حال رفته آنجا با انواع بیماری های جسمی و روانی بیرون آمده…
آیا در این بند افراد سیاسی را هم نگهداری می کنند؟
باور کنید اصلا نمی دانم و برای من هم سوال است چرا باید یک روزنامه نگار که تنها اتهامش نوشتن مقالات انتقادی در باره عملکرد دولت بوده را به چنین جایی بفرستند؟ مگر در قوانین این کشور قانون تفکیک جرائم وجود ندارد که یک روزنامه نگار را به محل نگهداری زندانی هایی با جرائم خطرناک می فرستند؟
به شما در مورد وضیعیت این انفرادی چه اطلاعاتی دقیقا داده اند؟
هم بندی ها و زندانیان سابق رجایی شهر به خانواده ام می گویند کسی نمی تواند انفرادی رجایی شهر را بیشتر از چند روز تاب بیاورد… خصوصا که این انفرادی ها پر از چرک و خون و کثافت است ….از سوی دیگر می دانم باید از حقوق انسانی همه زندانیان دفاع کرد اما تفکیک جرایم تنها حق خانواده یک زندانی است. وقتی کسی را به جرم انتقاد می گیرند حداقل خواسته ما این است که او را با روزنامه نگاران دیگر نگهداری کنند نه با کسانی که مرتکب قتل شده و محکوم به اعدام هستند. این مجرمین بسیار عصبی هستند و هرکاری می کنند…به نظرم آدم هایی مثل برادر من که فقط کار روزنامه نگاری کرده است را می فرستند توی این انفرادی ها که یا روانی شان کنند یا به شدت از نظر جسمی بیمار شوند و بشکنند.
آیا در حکم بهمن تبعید به زندان رجایی شهر وجود داشت؟
خیر در حکم بهمن تبعید به زندان رجایی شهر وجود نداشته و بر خلاف قانون او را به رجایی شهر که در استان دیگری است و با محل سکونت خود و خانواده اش فاصله زیادی دارد فرستاده اند. آنقدر در مورد بهمن ظلم پشت ظلم صورت گرفت که خانواده ما فرصت اعتراض پیدا نکرد. یعنی وقتی به مدت دو سال به او مرخصی نداده بودند، خانواده فقط خواستار یک مرخصی ساده بودند، بعد دیدیم او را به رجایی شهر کرج منتقل کردند و خانواده درخواست بازگشت او به اوین را داشتند که حالا می بینیم او را به انفرادی منتقل کرده اند. حالا خانواده نمی داند چه باید بکند. یعنی باید در خواست کنیم که بهمن را برگردانید به جای اولش؟.
آیا می دانید دقیقا با دستور و حکم چه ارگانی بهمن را به رجایی شهر و سپس انفرادی منتقل کردند؟
راستش به گفته دوستان و خانواده ام در ایران این دستور از دادسرای امنیت اوین صادر شده و نمی دانم چرا چنین برخوردهای وحشتناکی را با برادرم که تنها یک روزنامه نگار است صورت می دهند.
بهمن احمدی امویی معمولا روزنامه نگار آرام و صبوری بود علت این برخوردها را چه می دانید؟
بله بهمن واقعا به عنوان یک روزنامه نگار برجسته که در میان همه دوستان، خانواده و همکارانش به مهربانی،انسان دوستی، دلسوزی و وطن پرستی و مردم دوستی معروف است، جایش در زندان نیست، چه برسد در چنین زندان غیربهداشتی و خطرناکی.من می دانم که مسوولان قصد دارند که بهمن را بشکنند و او را ویران کنند.از انسان های ویران شده و درهم ریخته چه کاری برای کشور بر می آید که آنها اصرار دارند روح و روان انسان ها را در هم بشکنند؟
خود شما به عنوان یک شهروند ایرانی که سالها دور از ایران و خانواده تان زندگی می کنید چه فکر می کند در مورد اینکه بهمن و سایر همکاران روزنامه نگارش را به جرم نوشتن چند مقاله انتقادی و یا حضور در تجمع های اعتراضی به حبس های طولانی محکوم کنند؟
راستش من بیش از پانزده سال است که در خارج از ایران زندگی می کنم و وقتی آزادی عمل روزنامه نگاران را در این سوی مرزهای کشورم می بینم و در همان حال می بینم به برادر من و سایر روزنامه نگاران وطنم این همه ظلم می شود واقعا تاسف می خورم. چون در کشوری که من زندکی می کنم حتی برای شهروندان معمولی شان هم ارزش قايل می شوند. اینجا به راحتی خبرنگاران در روزنامه ها و رادیو –تلویزیون ها به بالاترین مقامات کشور خود تندترین انتقادها را می کنند و هرگز فعالیت های شان به عنوان سیاه نمایی و تبلیغ علیه نظام شناخته نمی شود. البته من اعتقاد دارم بسیاری از مفاهیم فقط در حاکمیت اقتدارگرایان معنا دارد و پایتان را که از ایران بیرون بگذارید چیزی تحت عنوان سیاه نمایی و تبلیغ علیه نظام نمی شنوید و چنین مفاهیمی در اینجا بیشتر طنز تلقی خواهد شد. .
وقتی با خانواده تان در ایران صحبت می کنید این تفاوت های بزرگ زندگی و خصوصا فعالیت رسانه ای در داخل و خارج ایران برای شما و خانواده تان چگونه است؟ مثلا همسر بهمن که او هم روزنامه نگار است سی سال از روزنامه نگاری محکوم شده است.
بله همسر برادرم، ژیلا بعد از آزادی از زندان برایم تعریف می کرد که بازجو به او می گفته که همه تلاش اش را می کند که هرجور شده برایش یک حکم سنگین بگیرد و چقدر هم زحمت می کشیده تا از او یک مجرم بزرگ بسازد. به قول ژیلا کاش این همه زحمت را نثارشایسته ساختن انسان ها می کرد، انسان هایی که هم باعث افتخار خودش می شدند، هم باعث افتحار وطن و حتی جهان . قابل فهم نیست که چرا اگر تعداد مردودی ها و غیرخودی های یک نظام بیشتر بشود، باید متولیانش خوشحال بشوند؟ چرا باید دست اندرکاران اطلاعاتی یک کشورخوشحال بشوند اگر یکی از فرزندان وطن مجرم بشود و حکمی سنگین بگیرد و به قول خودش سالها در زندان بماند؟ مگر این چیزها افتخار دارد؟مگر افتخار دارد که تعداد روزنامه نگاران زندانی ایران در جهان رتبه نخست را کسب کند. من فقط متثار می شوم و تعجب می کنم که چرا یک دولت باید اصرار داشته باشد که تعداد مخالفانش را بیشتر و بیشتر نشان بدهد و وانمود کند همه ی اقشار از روزنامه نگار تا دانشجو و معلم و کارگر قصد براندازی نظام را دارند و چرا عوامل امنیتی سعی می کنند برای همه پرونده های سنگین تشکیل بدهند.
آیا فکر می کنید از طریق نامه به مسولان می شود کاری کرد در شرایطی که هنوز هیچ دلیلی به خانواده برای این تنبیه ها اعلام نکرده اند، چه راهی برای پیگیری باقی مانده و خواسته ای از مسولان دارید؟
از مسوولان کشور خودم انتظار دارم که با یک روزنامه نگار مستقل چنین کاری نکنند…مگر بهمن چه خطری برای جامعه دارد که آنها حاضر نمی شوند حالا که او نصف زندان خود را گذرانده است مثل تمام دنیا و یا حتی مطابق با قانون خود جمهوری اسلامی او را آزاد کنند….
برادر من کمتر از هفت-هشت سال داشته که انقلاب اسلامی شده، او فرزند همین کشور و همین انقلاب است…در دامان خود شما پرورش یافته، با فرزندان این کشور چنین نکنید. می خواهم به مسوولان کشور بگویم این روشهایی که انتخاب کرده اند جواب نمی دهد، این تنبیه ها آدم ها را وادار به سکوت نمی کند ، بلکه آنها را جری و پر از کینه می کند، نگذارید فرزندان این ممکلت مثل بهمن که عاشق وطن شان هستند و از روی دلسوزی مقالات انتقادی نوشته اند پر از کینه و نفرت بشوند
به عنوان کسی که برادر روزنامه نگار شما تنها به جرم انتقاد سه سال زندانی است، دو سال بدون مرخصی است و حالا به زندان رجایی شهر و سپس به انفرادی منتقل شده آیا هیچ گاه شده است که توقعی از همکاران بهمن و یا روزنامه نگاران دیگری که آزاد هستند داشته باشید؟
شرایط همکاران بهمن را در داخل ایران کاملا درک می کنم اما طبیعی است که دلم برای مظلومیت امثال بهمن می گیرد. گاهی با خودم فکر می کنم اگر در تمام دنیا چنین اتفاقی رخ می داد که یک روزنامه نگار چنین بلایی سرش می آمد همکارانش بلایی به سر آن سیستم می آوردند که دیگر جرات نکنند یک روزنامه نگار را فقط به خاطر انتقاد تا این اندازه تحقیر و زمین گیر کند، چرا در ایران چنین می شود و ما کم کم ساکت و صبور نگاه می کنیم در حالی که آن خانواده واقعا دارند از درد آب می شوند ولی ما چرا کاری از ما بر نمی آید؟ نمی دانم چه بگویم شاید بهمن راضی نباشد که از دردها بگویم. از همکارانش صمیمانه می خواهم بهمن را تنها نگذارند، بهمن آدم پرتوقعی نبود، آدم محکمی هم هست اما زندان، زندان است و آدم را دلتنگ و داغون می کند. از همکارانش می خواهم حالا که بهمن را به انفرادی منتقل کرده اند کاری بکنند. شرایط روزنامه نگاران در داخل ایران را درک می کنم اما کاش همکاران بهمن کاری بکنند، این دفاع از بهمن نیست بلکه دفاع از روزنامه نگاری مستقل و پرسشگری آزاد است که جرمش شده است زندان و انفرادی …»
جان برادرم در خطر است، می خواهند او را روانی کنند، لطفا سکوت نکنید
! خون هم فروشی شد 2012/06/25
این خونی که توسط مردم با نیات انسان دوستانه در اختیار سازمان انتقال خون قرار می گیرد، اخیراً با قیمت بالائی به بیماران نیازمند آن فروخته میشود!
این اقدام سازمان انتقال خون موجب تحمیل هزینه های سرسام آوری خصوصاً به بیماران خاص (نظیر تالاسمی) و نیز بیماران سرطانی خواهد شد.
لازم به ذکر است که برخی کشورها نظیر شماری از کشورهای حاشیه خلیج فارس، به دلایل متعدد از جمله عدم وجود حس نوع دوستی، پول پرستی زایدالوصف و ... مجبورند به منظور تهیه خون لازم برای بیماران، از حربه وعده مالی استفاده کنند و در همین راستا به کسانی که حاضر میشوند خون خود را در اختیار هموطنان بیمارشان قرار دهند مبالغ کلانی پرداخت می کنند؛ اما در کشور ایران که هنوز این عادت پسندیده اهداء خون در بین مردم رایج است و برای کمک به همنوعان و نیز به منظور حفظ سلامت خود، هیچ گاه وجهی را دریافت نمی کنند و خون خود را تنها بطور امانت به سازمان انتقال خون تحویل می دهند تا برای رفع نیازهای حیاتی هموطنان مورد استفاده قرار گیرد.
با این حال اخیرا سازمان انتقال خون، بجای رد امانت به نیازمندان و اهداء رایگان خون به بیماران، اقدام به فروش آن به مبالغی گزاف کرده است؛ به طوری که یک لیتر پلاسما فرزیس در بیمارستان، به مبلغ 200 هزار تومان فروخته می شود! این اقدام سازمان انتقال خون که با شعار "اهداء خون، اهداء زندگی" خون را از مردم بطور رایگان دریافت می نماید، پدیده ای عجیب و قابل تأمل است.
شایان ذکر است اداره کل انتقال خون استان فارس در ذیل نامه خود به بیمارستانها، اعلام آمادگی نموده است که با سازمانهای بیمه گر به جهت تقبل بخشی از هزینه توسط ایشان جلسه مشترک برگزار نماید!
به گزارش شیرازه (+) این در حالیست که کلیه تعهدات سازمانهای بیمه گر در سطح کلان مدیریتی تعیین میشود و ادارات کل استانها به هیچ وجه در این خصوص تصمیم گیرنده نیستند؛ حتی اگر این کار در دستور بررسی توسط بیمه گران قرار بگیرد، مدت زمان مدیدی لازم است تا در این خصوص نتیجه گیری و اقدام شود و لذا این سئوال مهم باقی می ماند که بیماران نیازمند به خون، این هزینه گزاف را چگونه تأمین کنند؟
هنوز مشخص نیست این اقدام توسط سازمان انتقال خون ایران اجرائی شده و یا اداره کل انتقال خون استان فارس رأساً اقدام به آن نموده است.
برچسبها: روشنگری, شیراز،سازمان انتقال خون،فروش خون،
-- Delivered by Feed43 service