متوجهام دکتر وارثروپ. تمام این احساسات غیرضروری هستن. و همه من رو دقیقن همینطور که خواسته بودین میبینن، قربان. احساسات غیرضروری یقهم رو میگیرن و با چنگ و لگد میون خودشون شوتم میکنن اینطرف و اونطرف. من میونشون غرق میشم. دریچه ارتباطم با دنیا بسته میشه. جهان تاریک میشه. نور میره. و من میمونم. فقط من. مقابل خودم. در حالی که واکنشهام، تقلاهام و خواستههام رو درک نمیکنم.
مرداب
چون درونش فرو میری. هر چی میگردم کلمه بهتری برای توصیفش پیدا نمیکنم و هر چی هم بهش فکر میکنم فقط تصویر یک مرداب پس پشت پلکهام نقش میبنده.
مرداب رو توصیف کن
خب تاریکه. خالیه. قهوهایِ خیلی سوختهست، سیاهه. و لجنه. چسبناک و غلیظ و خفهکننده. و داخلش تنهاییه. با اینکه فکر میکنم موجوداتی اون ته زندگی میکنن، اما اون موجودات همه چهره من رو دارن. من چهره به چهره تنهایی خودم میدوزم.










