فردانیت و فرزانگی – قسمت اول
و رویارویی با حقایقی نگرانكننده
دوروبرتان را نگاه كنید: در خانه، خیابان، محل كار، تلویزیون، روزنامهها، و... به نظر شما كمبود چه چیزی در دنیای امروز ما از همه كشندهتر و هولناكتر است؟ كمبود سوخت؟ كمبود كار؟ كمبود درآمد؟... به نظر من كه مرگبارتر، هولناكتر و تحمل ناپذیرتر از هر كمبود دیگری، كمبود آدمهای اریژینال و صاحب فردیت و تشخص فردی است! بیاغراق دستكم 90 درصد آدمها انگار رونوشتهای تقریباً یا تماماً برابر با اصل همدیگرند. غیر از این است واقعآً؟ انسانهایی كه همچنان گرفتار اگو/من/منیت هستند و در نتیجه به تثبیت كردن خود در قالب نقشهایی ظاهری و فراگیر در جامعه، فامیل و غیره راضیاند و نیاز به یافتن "جفت" و تولید مثل و اقناع نیازها/ لذات جسمانی/ مادی در آنها قویتر از هر نیاز دیگری است. آنها خارج از انتظارهای تكراری و كلیشهای دنیای بیرون، چیزی نمیشناسند: چیزهایی مثل دریافت مدرك تحصیلی هرچند بهدردنخور، تشكیل خانواده در اسرع وقت و بچهدار شدن و ارتقای شغلی و كسب درآمد بیشتر و خریدن خانه و ماشین و بعد خانهی بزرگتر و ماشین گرانتر و بعد هم خانهی بزرگترتر و ماشین گرانترتر و... این آدمها چنان به زندگی در پس نقاب عادت كردهاند كه زندگیشان سراسر تبدیل شده به نمایشی مداوم و توأم با به چهره گذاشتن نقابهای مختلف. هیچ چیزی در وجود این افراد واقعی، خودجوش و خودانگیخته نیست. دریغ از اندكی اصالت در تمام وجود و رفتار و شیوهی زندگیشان. همه چیزشان جعلی است. حتی دوستی و عشق و كلاً روابطشان. حتی "فرزانگی" و "روشنفكری"شان.
مطالعهی دقیق و عمیق آموزههای كارل گوستاو یونگ سوییسی، اندیشمندی كه به نظر من بزرگترینآموزگار انسان در قرن بیستم بوده است، میتواند كلیدهایی اساسی برای درك این بحران و نیز راه رهایی از اثرات مخرب آن به دست بدهد. شخصاً سالها پیش بر همین اساس به حقیقت شرمآور و توأمان هولناكی پی بردم: تحلیل روانی آدمهای دوروبرمان بر اساس اصول روانشناسی تحلیلی یونگ، ما را با این حقیقت هولناك مواجه میكند كه چه جامعهی رشدنیافته، خام و نابهسامانی داریم! بدون هیچ اغراقی معتقدم كه در خوشبینانهترین حالت، حداكثر حدود هفت هشت درصد مردم جامعهی ما به آن حد طبیعی از رشد و تكامل كه از آنها انتظار میرود دست یافتهاند! حتی آن مرحلهای از تعالی و تكامل روحی كه رسیدن به میانسالی باید قاعدتآً به شكل طبیعی با خودش بیاورد! باورتان نمیشود؟ دلایل و شواهدش را برایتان بازمیگویم. در عین حال خوانندگانی كه مایلاند پیش از خواندن بقیهی این نوشته، دربارهی برخی از وجوه اساسی و زیربنایی روانشناسی تحلیلی یونگ بیشتر بدانند، میتوانند به پیوست 1 همین نوشته كه تلاشی است برای ارائه شرحی موجز از برخی از كلیدیترین این آموزهها در بحث ما، مراجعه كنند.
تجربهی آشنایی جدی با آموزههای یونگ، یكی از تجربههای تعیینكنندهی سراسر زندگیام بوده است. به طرز معجزهآسایی به نظر میرسید آموزههای یونگ همان چسب و ملات جادویی باشند كه همهی تكههای پراكنده و ظاهراً بیربط پازلهای روحیام را میتوانستند به صورتی كاملاً بهسامان در كنار هم بچینند. پاسخهایی كاملاً متقاعدكننده و زیبا برای كوهی از پرسشهای سابقاً بیجوابام را در آموزههای او یافتم. از همه مهمتر این كه، برخلاف سایر روانشناسان پیش از خودش، یونگ نه تنها با روانشناسی تحلیلیاش كلیدهایی برای درك و تجزیهی روحیات و ذهنیات ما میدهد بلكه در عین حال با آموزههایش در باب خودشناسی و تكامل فردی و فردانیت، راهی كاملآً عملی برای تعالی روحی را پیش پایمان قرار میدهد و برخلاف اغلب همقطارانش به عرصههایی مثل عرفان، پارانرمال و متافیزیك توجه خاصی دارد و وارد شدن به این عرصهها را دون شأن آكادمیك خود نمیداند. این كه فردی با شهرت و اعتبار او به طور جدی به موضوعی مثل یوفو پرداخته و حتی رسالهای در این باره نگاشته نشانهای شگفتانگیز از آزادگی و جسارت و فرزانگی عمیق اوست.
در روانشناسی یونگ، هدف تكامل روانی فرد، رسیدن به چیزی است كه از آن با عنوان «فردانیت» یا «تفرد» Individuation یاد میشود. به طور كلی، این فرایند از طریق درآمیختن وجوه مختلف و در واقع پارههای متناقض و دوگانگیها یا حتی چندگانگیهای روان در قالبی منسجم و یكپارچه، بهخصوص با به آشتی رساندن این تضادها و تناقضها، انجام میگیرد. فردانیت، همانطور كه از عنوانش هم میتوان حدس زد، بیش از هر چیز به معنای دست یافتن به فردیتی متمایز و خاص و مستقل است و به عبارت بهتر، دست یافتن به جوهرهی این فردیت و تحقق بخشیدن به خویشتن خویش، آنگونه كه بهراستی هست و بیپروای انتظارهای دنیای بیرون و ناخودآگاه فردی و جمعی و بیاعتنا به مصلحتاندیشیها و عافیتاندیشیها. تنها از این طریق میتوانیم در این دنیای همسانساز و همسانگرا به جای تبدیل شدن به مهرهای همشكل مهرههای دیگر در پیكرهای ماشینی، به انسانی با روح سرزنده و مستقل تبدیل بشویم كه اصولش را خودش تعیین میكند و آگاهانه در مسیر تعالی و تكامل فردی قدم برمیدارد.
اما پیش از بحث دربارهی ویژگیها و ملحقات فرایند فردانیت بد نیست شرحی مختصر در باب برخی مختصات كلی فرد تكاملنیافته یعنی آدمی كه همچنان درگیر تكانههای آنی و مطالبات حقیر اگو است ارائه بدهم. چنین فردی عملآً و به طرز بسیار رقتانگیزی از جنبههای مختلف در دنیایی برساخته از دروغهای متعدد زندگی میكند، و این نه فقط موقعیت او در جامعه و روابط اجتماعیاش بلكه دنیای درونی او را هم در سیطره دارد. حضور اجتماعی این افراد، مبتنی بر مجموعهای از پرسوناهای مختلف است كه حاصل تلاش منفعلانه و ناهنجاری برای تطبیق یافتن با جمعها، مناسبات، افراد و شرایط مختلف هستند. این انطباق، نوعی ظاهرسازی است با زدن نقابهای دروغینی بر چهره، اما هر نقابی با مرور زمان میتواند به صورتكی همیشگی كه فرد به آن خو گرفته تبدیل شود.
یكی از مهمترین مشخصههای انسان تكاملنیافته، اگوی بیش از حد متورم و توهمزدهای است كه طبعاً مثل هر چیز ساختگی و جعلی دیگری بهشدت هم آسیبپذیر و شكننده است. ضعف شخصیت، تزلزل درونی و كمبود عزت نفس باعث میشود انواع و اقسام عوامل حتی بیربط را به مثابه توهین و حتی لطمه به اگوی خود تلقی كنند. حتماً زیاد میشناسید افرادی را كه اگویشان انگار جسم بلورین ظریف شكنندهای است كه بهراحتی تمام ترك برمیدارد و حتی میشكند. یكی از ملازمان طبیعی و بدیهی چنین روحیهای، اهمیت بیش از حد برای قضاوت دیگران قایل بودن است. در واقع این افراد، شمایل روحی و حتی جسمانی خود را بر اساس قضاوتهای دیگران ارزیابی میكنند. یكی دیگر از ملازمان طبیعی چنین روحیهای طبعاً این است كه همانطور كه قضاوتهای منفی، تأثیری مخرب و گاه حتی جبرانناپذیر بر آنها میگذارد بهراحتی میتوان با یكی دو تحسین و تملق ساده فریبشان داد، چون به این ترتیب همان تأیید و تحسینی را دریافت میكنند كه بیش از هر چیز تشنهی آن هستند. میزان انعطاف این افراد در برابر تملقها اغلب به حدی باورنكردنی میرسد. میتوانید حتی بهرهمند بودن از فضیلتهایی دقیقاً متضاد با مختصات واقعیشان را بهراحتی به آنها بقبولانید! تصویر شخصیت «بزرگ خانواده» در دایی جان ناپلئون شاهكار بینظیر ایرج پزشكزاد (و البته سریال اقتباسی عالی ناصر تقوایی) یعنی خود شخصیت دایی جان ناپلئون، نمونهای است تمامعیار و البته كاملاً ایرانی از همین پدیدهی متأسفانه بسیار فراگیر در جامعهی ما.
جلوههای مختلف این روحیهی بیمارگون در پیرامون ما بسیار پرشمارتر از آن هستند كه به نظر میآید: مثلاً حتی زشتترین زنان هم با تمام وجود حاضر و آمادهی تن دادن به این توهماند كه شما در عوض زیبایی كلاسیك، چیزی حتی گیراتر در آنها میبینید. تأكیدهایی دروغین روی داشتن «آن» و «گیرایی» و «حالت خاص» و حتی «بانمك بودن» چهرهشان برای متقاعد كردن آنها كفایت میكند. حتی بزدلترین و رذلترین مردان هم بهراحتی آب خوردن نه فقط حاضر بلكه مشتاق باور كردن این هستند كه آنچه برخی بزدلی میپندارند از نظر شما «دوراندیشی و تدبیر و زیركی» است و رذالتشان در حقیقت «صراحت و روراستی»ای است كه با كجفهمی مواجه شده! دلیلاش این است كه این خصلتهای دروغین الصاقی در مورد هم آن زن و هم این مرد، دقیقاً همان چیزهایی است كه خود آنها میكوشند به خودشان بقبولانند. شما در واقع دارید فرایند خودفریبی اگوی آنها را برایشان كامل میكنید. در شخصیت «اگومحور»، همانطور كه مفهوم لغوی این اصطلاح نشان میدهد، همه چیز حول محور اگو به عنوان كانون اصلی شكل میگیرد و همه چیز جوری دستچین، تحریف و جعل میشود تا: نیازهای اگو را اقناع كند، به تداوم توهمهای اگو كمك كند و نیز به پنهان كردن هر آنچه به دلیل ناسازگاری با مقتضیات و انتظارهای اگو باید در حریم ناخودآگاه یا سایه بماند و سركوب شود، و...
این فرایند طبعاً در روابط نیز اعمال میشود. مثلاً مفهوم راستین رفاقت در زندگی انسان دستیافته به فردانیت، بهخصوص سالكی در مسیر فرزانگی، رابطهای است توأم با نقد مستمر و متقابل و تلاش صادقانه و دوجانبهای برای تشخیص و تذكر نقصها و خطاهای خویشتن و طرف مقابل/دوست به قصد یاری دادن همدیگر در راه كمال. به عبارت دیگر، دوستی به مفهوم همراهی صادقانه و همدلانه در مسیر تعالی شخصی. فرایند نقد و قضاوت در چنین رابطهای میتواند حتی با شدیدترین انتقادهای دوجانبه همراه باشد ولی یكی دیگر از مشخصههای راستین این گونه روابط، ظرفیت بیپایان دو طرف در پذیرفتن حتی تلخترین نقدها و دلسردكنندهترین قضاوتهای هم بدون رنجش یا جریحهدار شدن غرور و عواطف است؛ به دلیل گرفتار نبودن در دام اگو و نیز به دلیل اعتماد كامل به روشنبینی، بصیرت، انصاف و حسننیت مطلق طرف مقابل/دوست و آگاهی از این كه تصحیح هر خطایی و جبران هر كاستیای به غنیتر شدن شخصیت میانجامد. در رابطهای از این نوع، هر دو طرف، این نقدها را بهدرستی بزرگترین لطف دوستانه میدانند چون دوست بیش از هر چیز، همسفری است صادق و پایمرد در مسیر پرفرازونشیب كمال. بدیهی است كه وجه دیگر این رفاقت راستین، به رسمیت شناختن، تأیید و ستایش نقاط قوت یكدیگر است و تشویق همدیگر و دلگرمی و انگیزه دادن به هم؛ فرایندی كه با صمیمیت و صداقت مطلق شكل میگیرد و از احساساتی مثل حسادت و نفرت و نیز تظاهر كاملا مبراست. وقتی چنین رفیقی فلان امتیاز شما را میستاید (امتیازی كه میتواند زیبایی ظاهری باشد یا خصلتی درونی یا رفتاری پسندیده و...) و فلان دستاورد موفق شما را با شادمانی قدر مینهد آن هیجان و شادی و حس رضایت را به گونهای تمام و كمال (و شاید حتی بیشتر از خودتان) در رفتار و گفتارش خواهید یافت. شك نكنید.
اما آنچه در زندگی شخصیتهای اگومحور بهاشتباه با عنوان رفاقت توصیف میشود سازش دوجانبهای است متكی بر فریب خویشتن و دیگری برای تقویت توهمهای تثبیتكنندهی اگو و توهمهای اگو. در رابطهای چنین، اصل و اساس قضیه، نوازش متقابل اگو است. برای روشنتر شدن قضیه، در قالب پیوست 2 در انتهای مطلب، توضیحات بیشتری دادهام دربارهی ماهیت و مختصات معمول روابط متكی بر وجوه مختلف تكاملنیافتگی در افراد «اگومحور»؛ بهخصوص در زمینهی آنچه در زندگی و مناسبات ایشان با عنوان «رفاقت» و «عشق» تعبیر میشود.
در آموزههای یونگ، رسیدن به فردانیت از سه طریقهی اساسی ممكن است:
در اكثریت انسانها این فرایند به طور خودبهخود با گذشتن از میانسالی به طور تدریجی شكل میگیرد. اما از سر گذراندن برخی تجربههای فردی بسیار عمیق و تعیینكننده، بهخصوص تجربههای دردناك، میتواند فرد را حتی در جوانی به این نقطه برساند. تجربههایی مثل مرگ زودرس فردی بسیار عزیز، درگیری مستقیم در جنگ و رودررو شدن با احتمال مرگ به مفهوم واقعی كلمه، و البته شكستهای عاطفی و عشقی بسیار عظیم و ویرانكننده. اما البته در این حالت كه فرد بدون تعلیمات و تجربههای رازورزانه و هدفمند به این مرحله رسیده، تقریباً همیشه كشمكشهایی با امیال/فشارهای "اگو" وجود دارد، جوری كه بصیرتی كه "خویشتن" برای فرد به بار آورده ممكن است گاهی با بازگشتن فرد به وجودی "اگو"محور از دست برود. "حكمت" حاصل از سالخوردگی (اگر ایجاد شود) پیامد حل و فصل تدریجی این كشمكش به نفع "خویشتن" است.
سومین راه رسیدن به فردانیت كه میتواند فرد را سالها پیش از میانسالی به این مقصد برساند ولی همیشه اقلیتی بسیار محدود در آن قدم میگذارند، طی طریق آگاهانه و هدفمند در مسیر حكمت و معرفت است؛ مثلاً با دنبال كردن آموزههای رازورزانه. طبعاً این برترین، ماندگارترین و عمیقترین طریق دست یافتن به فردانیت است.
مختصات و نشانههای فردانیت
در آموزههای یونگی، رسیدن به فردانیت با برخی نشانههای آشكار همراه است و ظهور یا شكوفایی برخی ویژگیهای فردی و رفتاری خاص را به همراه میآورد:
آن كه به فردانیت دست یافته نیازی به تطبیق دادن خودش با انتظارهای دنیای بیرون نمیبیند و سالم ماندن را به ابتلا به ویروسهای همهگیر (=همرنگی با جماعت) ترجیح میدهد. او در دنیای درونش هم با برداشتن پردهها و سدها چیزی برای پنهان كردن از خودش ندارد و خودش را همانگونه كه بهراستی هست میبیند و میشناسد و تحلیل و داوری میكند. او از "اگو" و نفوذ آن و از همهی پرسوناها رها شده و شهامت رویارویی با "سایه"ی خود (رجوع به پیوست 1) را یافته و محتویات ضمیر ناخودآگاهش، چه فردی و چه جمعی، را به خودآگاه تبدیل كرده: در قالب فردی از طریق رویارویی با سایه، و در قالب جمعی به واسطهی مواجهه با انگارههای كهنالگویی كه بر ناخودآگاه جمعی بشر حكم میرانند. او در واقع محتویات ناخودآگاه فردی و جمعیاش را غربال كرده و آنچه از این میان میتوانسته به تعالی او به هر شكلی كمك كند را نگه داشته و هر آنچه را كه میتوانسته در این راه بازدارنده باشد برای همیشه دور ریخته است.
دست یافتن به فردانیت به طور خودجوش نه فقط با شفای روانی بلكه با شفای جسمانی عمیقی نیز همراه است كه از برقراری همان تعادل عمیق و همهجانبهی درونی و بیرونی برمیخیزد. این آدم با خودش به آرامش رسیده و نوعی بلوغ و پختگی خاص در او دیده میشود همراه با حس مسئولیتی راستین. این آدمها بدون هیچ تظاهر و خودنمایی، خودشان را یكجورهایی در حكم والدین یعنی ننه و بابای انسانها میدانند و دیگران هم خیلی وقتها آنها را چنین میبینند. به همین دلیل و همینطور به دلیل درك خاص و عمیقشان از روح بشر و جهان، دیگران خیلی راحت ممكن است حتی در همان برخوردهای اول با آنها از رازهای مگویشان بگویند و در حساسترین مسایلشان از آنها راهنمایی و كمك بخواهند. این افراد در مسیر دركی راستین از سازوكار روابط انسانی و در مقیاسی گستردهتر، سازوكارهای عالم قرار گرفتهاند و به طرز بیوقفهای در این مسیر پیش میروند. مجموعهی این عوامل و برخی مختصات دیگر، فردی چنین را از كاریزمایی طبیعی و خودجوش بهرهمند میكنند.
كسی كه به فردانیت دست یافته در منش و رفتارش، چه در عرصهی روابط فردی و چه در عرصههای شغلی و حرفهای و اجتماعی و... انگار مظهر مجسم - و البته بدون خودنمایی – ارزشهایی مثل آزادی و آزادگی و عدالت است. او هیچ اعتقادی به ضرورت همرنگی با جماعت ندارد؛ بهخصوص كه میداند معمولاً حق به جانب اقلیت است. او به چنان قدرت شخصیتی دست یافته كه به قضاوتهای دنیای بیرون وقعی نمینهد چون بر اساس اصول و ارزشهای فردی خودش رفتار میكند. او نیازی به پنهان كردن فردیت راستیناش نمیبیند چون قدرت حفظ استقلال فردی و هویت خود در قبال حتی اكثریت قاطع را نیز دارد. او در عین حال شجاعانه با سایهی خویش مواجه شده و بر پنهانترین و تاریكترین زوایای روح و وجودش اشراف دارد. در عین حال از این حقیقت آگاه است كه حتی تاریكترین گذشتهها و شرمآورترین تجربههای فردی فقط در صورتی میتوانند مایهی شرمساری مداوم باشند كه شخصیت، مسیری تكاملی را طی نكند و همچنان در ضعفها و كاستیهای گذشتهاش درجا بزند. او با تاریكترین وجوه روح خودش مواجه شده و در نتیجه چیزی برای پنهان كردن از خودش و در نتیجه، نیازی به خودفریبی ندارد. از طرفی به واسطهی رها كردن خود از همهی این موانع و منزلگاههای بازدارنده كه انرژی حیاتی اكثریت انسانها صرف كلنجار رفتنی مخرب و بیحاصل با آنها میشود به منبع سرشاری از انرژی لایزال وصل شده كه وجودش را بهخوبی تغذیه میكند.
خب، صادقانه آخرین باری كه با آدمی با مختصات بالا یعنی ویژگیهای انسان دستیافته به فردانیت، آشنا شدید كی بود؟! اصلآً یادتان میآید؟!
آنچه بیشتر آدم را به وحشت میاندازد این است كه به گفتهی یونگ، اغلب آدمها اگر پیش از رسیدن به میانسالی به واسطهی دو عامل اصلی دیگر به این مرحله نرسیده باشند هم باید در میانسالی به طور طبیعی به فردانیت دست پیدا كنند. یعنی به اقتضای سن و سال و آنچه در طول زمان تجربه كردهاند. ولی باور بفرمایید تعداد آدمهای حتی مسن به فردیترسیدهای كه در بیست سال اخیر دیدهام جمعاً به تعداد انگشتان یك دست هم نمیرسد! دریغ از دیدار آن پیرمردهای "وارسته" و فرزانه كه از وجودشان حس آرامش و خرد میبارد و تو را هم دربرمیگیرد. در بیست سال اخیر فقط با دو آدم سالخورده از این نوع ملاقات كردهام! بقیهی سالخوردهها حتی از اغلب جوانها هم حریصتر، تنگنظرتر و بداندیشتر بودهاند.
فرزانگی: فراتر از فردانیت
با این كه اكثریت قریب به اتفاق انسانها تا آخر عمرشان حتی از رسیدن به فردانیت هم بازمیمانند حتی فردانیت نیز با همهی زیباییهایش، در حكمت رازورزانه نه تنها پایان راه نیست بلكه صرفاً یكی از مراحل پسامیانی در مسیر تكامل و تعالی فردی به حساب میآید. در آموزههای رازورزانه، فردانیت مقدمهای است بر دست یافتن رهرو به استادی. این استادی یا فرزانگی رازورزانه دربردارندهی چیزی است بسیار فراتر از "فردانیت" یونگی كه در واقع زیرمجموعهای از مفهوم غایی این استادی است. استادی به مفهوم دركی آگاهانه و منطقی از خویشتن خویش و در عین حال دیگران و كل هستی است ولی در شخصیت او، همهی آن فضیلتهایی كه با فردانیت به دست میآیند به مفهوم گستردهتر رازورزانهاش وجود دارند، همراه با دركی عمیق از مفاهیم و پدیدههای گوناگون. این استادی در شكل پیشرفتهترش با بینشی "كیهانی" نسبت به روند شكلگیری تاریخ بشر و در پیشرفتهترین مراحل با توانایی تأثیرگذاری در مسیر آن همراه است. او خودش، انسانهای دیگر، دنیا و كل هستی را آنگونه كه بهراستی هستند میبیند؛ فارغ از توهمهای مختلف، فارغ از هر گونه فرافكنی و پالوده از تمام تحریفهای اگو و ناخودآگاه فردی و جمعی.
رفتار و گفتار فردی كه با عبور از مرحلهی فردانیت به جانب استادی و فرزانگی قدم برمیدارد طبیعی و خودجوش است و آشكار است كه تلاش معمول آدمهای اسیر اگو برای جعل كردن تصویری بهتر از از خودشان در او نیست. اهل تفرعن نیست و با این حال از اظهار تواضعهای كلیشهای (كه در واقع ریشه در تفرعن دارند) هم بیزار است. آدمی است كه هم قوتهایش را خیلی خوب میشناسد و هم ضعفهایش را چون بیرحمترین قاضی خویش است. چنین مینماید كه دربارهی سازوكار سرشت بشر و نیز سازوكار جهان، درك خاصی دارد و چیزهایی را میداند كه اكثریت از آنها غافلاند. با این حال اگر این خصلت یا هر كدام از خصلتهای ستودنی دیگرش را تحسین كنی گرچه تشكر میكند و شاید از سر نزاكت حتی خود را خشنود نشان بدهد ولی در واقع اهمیتی برایش ندارد. و اگر در عوضش از آنها انتقادی بسیار سفت و سخت بكنی هم باز البته كوچكترین اهمیتی برایش ندارد! چون فردی كه به این مرحله رسیده پیش از آن به گونهای بسیار بیرحمانهتر از هر آنچه دیگران بتوانند تصورش را به ذهن خود راه دهند به گونهای مداوم به نقد و قضاوت خویش پرداخته و هر چیزی را كه كوچكترین مانعی در مسیر تعالیاش دیده از وجودش بهكلی غربال كرده است. او نخستین قدمهایش در این راه را صرف رویارویی مستقیم با زشتترین و ناخوشایندترین ویژگیهای روحی و شخصیتیاش كرده و بعد در مسیری بسیار دشوار و زجرآور یكیك این خصلتهای منفی را همچون غدههایی بدخیم از وجودش درآورده است. در بخشهای بعدی این مجموعه مقاله بیشتر دربارهی خصلتهای اساسی شخصیتی از این دست بحث میكنم. همینطور دربارهی مهمترین منزلگاههایی كه فرد باید برای رسیدن به این موقعیت فوقالعاده پشت سر بگذارد و انواع تكنیكهای روحی، ذهنی و جسمانی كه در این مسیر دشوار و طولانی چند ساله باید بیاموزد و در آنها مهارت پیدا كند، و نیز چالشها و آزمونهای دشواری كه پیشرفت در این مسیر، مستلزم غلبه بر آنهاست.
البته باید این نكته را نیز خاطرنشان كنم كه حتی رسیدن به استادی نیز آخر راه نیست. آنچه پس از آن در این مسیر انتظار چنین انسانی را میكشد چنان با دریافتها و معیارهای انسانی ما فاصله دارد كه حتی شرح مختصرشان هم ممكن نیست. تصورش را بكنید كه مقدمهی آن، رهایی مطلق فرد از تمام داراییهای مادی و اموالش است: از هر آنچه كه دارد! به دلیل زمانبر بودن این فرایند چندین ساله، فردی كه به این مرحله رسیده حداقل در آستانهی میانسالی است و حالا باید فارغ از آن كه چهقدر دارد و چه دارد كاملاً از تمام داشتههای مادیاش دست بكشد به جز فقط میزانی مشخص. و فكر میكنید این "میزان مشخص" چهقدر است؟ مثلاً آنقدری كه بتواند بعداً برای خودش خانهای بخرد؟ یا لااقل آنقدر كه بتواند اتومبیلی بخرد یا مثلآً كسب و كاری برای خودش راه بیندازد؟ نه. این میزان مشخص فقط مبلغی پول است در حدی كه بتواند در جریان سفر سرنوشتسازی كه قرار است در پیش بگیرد دو روز شكمش را سیر كند، آن هم با حداقل خوراك ممكن! همین و بس. وقتی "مقدمه" این باشد بدیهی است كه حتی تصورش را هم نمیتوان كرد كه آدمی كه پس از این سفر یا در واقع پس از آن طی طریق چندین و چند ساله زاده میشود كیست و چیست.
در روانشناسی تحلیلی یونگ
در آموزههای یونگ، روان/باطنpsyche انسان به سه بخش اصلی تقسیم میشود:
1. اگو/من كه مركز آن چیزی است كه میتوان "منیت" نامید. ادراك اگو در واقع محدود است به دغدغهها و نیازها و تكانههای آنی فرد. نیروی پیشبرندهی فردی كه تحت تسلط اگوی خود است (یعنی متأسفانه اكثریت آدمها) امیال و نیازهای خیلی وقتها ناخودآگاه اوست. فرد در حالت بدوی تكاملنیافتهی روانیاش یعنی اگو میتوان گفت بردهی ضمیر ناخودآگاهش است و به این ترتیب اسیر كهن الگوها و انگارههای كهنالگویی است.
2. ناهشیاری/ناخودآگاه فردی كه دربردارندهی خاطرات و تجربههای سركوبشده یا فراموششده از گذشتهی شخصی خودمان است. گسترهی آن هم تا دورترین خاطرات و تجربههای شخصی دوران كودكی امتداد دارد.
3. ناهشیاری/ناخودآگاه جمعی كه دربردارندهی خاطرات و تجربههای جمعی بشری است، از دوران باستان تا زمان مدرن؛ و از گسترهی قومی تا جهانی. این وجه متشكل از غرایز اساسی انسانی است و كهنالگوها. گسترهی آن نه تنها به دوران پیش از كودكی ما برمیگردد و شامل آن چیزی است كه از زندگی اجداد و نیاكانمان باقی مانده بلكه حتی رسوبات خاطرات و تجربههای حیواناتی كه اجداد دیرین ما به شمار میروند را هم دربرمیگیرد. ناهشیاری جمعی علاوه بر غریزههای اساسی انسانی، كهنالگوها را نیز در خود دارد كه معمولاً در قالب پدیدههایی با عنوان انگارههای كهنالگویی در زندگی درونی و بیرونی ما جلوهگر میشوند.
اگو بین دنیای درون و دنیای بیرون قرار دارد و در وجود انسانهایی كه به مرحلهای تكاملی كه در قاموس یونگ به "فردانیت" Individuationمعروف است نرسیدهاند كاركرد اصلیاش تطبیق سازشكارانهای با هر این دو دنیاست. در واقع اگو با اتكا به گرایش برونگرایانهاش خود را با واقعیت ابژكتیو بیرونی مرتبط میكند و به واسطهی گرایش درونگرایانهاش خود را با واقعیت سوبژكتیو درون هماهنگ میكند. در وجود انسان رشدنیافته كه مقهور و مرعوب این واقعیت بیرونی است الزامات این هماهنگی و تطبیق یافتن با دنیا/واقعیت بیرون، به شكلگیری ساختاری روانی میانجامد كه میان اگو و دنیای بیرون از آن یعنی واقعیت اجتماعی، میانجی میشود. این ساختار روانی را «پرسونا»Persona مینامند به معنای «نقاب». پرسونا در واقع حاصل تلاش سازشكارانهی اگوی فرد برای پاسخ دادن به مقتضیات و انتظارهای دنیای بیرون است: همان «همرنگ جماعت» شدن كذایی. نقاب حسابشده و سنجیدهای كه برای اگوی فرد در حكم لباس برای تن اوست. در شكلگیری این پرسوناها بیش از همه، انتظارها و فشارهای خانواده و بعد مدرسه تأثیر دارند و در دوران بزرگسالی، نقش جامعه و دولت در این قضیه پررنگتر میشود. متأسفانه برای اكثر آدمها پنهان شدن در پشت این پرسوناها به تدریج چنان تبدیل به عادت میشود كه پس از مدتی آن را بخشی جداییناپذیر و «طبیعی» از تجربهی زیستیشان میپندارند. پرسونا نه فقط كاركرد پنهان كننده دارد بلكه در حكم نوعی لاك دفاعی هم هست. مثلاً خیلیها برخلاف میلشان تحصیلات دانشگاهی میكنند یا ازدواج میكنند یا بچهدار میشوند و... صرفآً چون قدرت یا شهامت رودررویی با انتظارهای خانواده/جامعه را ندارند و در نتیجه، سازش و مصالحه با این انتظارها را ترجیح میدهند.
همانطور كه پرسونا بین اگو و دنیای بیرون قرار میگیرد بین اگو و دنیای درون هم چیزی وجود دارد كه از آن با عنوان «سایه» Shadow نام برده میشود. سایه دربردارندهی مختصات فردی و ویژگیهای بالقوهای است كه شخص از آنها خبر ندارد و معمولاً حاوی خصوصیات نازل و ضعفهایی است كه عزت نفس اگو به آنها اجازهی ظهور نمیدهد. با این حال برخلاف آنچه اغلب میپندارند سایه صرفآً وجه منفی و مخرب ندارد بلكه میتواند در عین حال دربردارندهی پتانسیلها و ظرفیتهای بالقوه و نهفتهای باشد كه خود شخص از آنها خبر ندارد و به دلیل برخی ملاحظات در وجود او پنهان شدهاند. همانطور كه «پرسونا» واسطهای سازشكارانه میان فرد و دنیای بیرون است «سایه» هم واسطهای است مصلحتاندیشانه میان فرد و دنیای درونش و بهخصوص ناخودآگاه او. شهامت رویارویی با وجه سایة وجودش را پیدا میكند. سایه اولین لایهی ضمیر ناخودآگاه است.
«فرافكنی» Projectionیا به قول برخی «فرافكنِش» از آن اصطلاحهایی است كه در سالهای اخیر به طرز مشكوكی كاربرد بسیار گستردهای یافته؛ حتی در ادبیات سیاسی! اكثراً هم (مثل تقریباً هر مورد دیگری!) بدون باخبر بودن از مفهوم واقعیاش آن را به كار میبرند.
در روانشناسی تحلیلی، فرافكنی مفهوم خاص و روشنی دارد: بسیاری از محتویات ضمیر ناخودآگاه، از جمله همین سایه، را فرد شاید نخستین بار در قالب فرایندی تجربه كند كه از آن با عنوان «فرافكنی» یاد میشود و منظور از آن، بازشناسی و تشخیص ویژگی و كیفیتی كه در ناخودآگاه ما وجود دارد در ابژهای دیگر و واكنش نشان دادن در قبال آن است. به این ترتیب ممكن است فرد صفت ناپسندی را كه در ناخودآكاه او وجود دارد در وجود كسی دیگر بازبشناسد و بهشدت او را تحقیر كند و در این میان كاملاً هم خود را مصون از خطا و آن صفت خاص حس كند! به این ترتیب مثلاً افرادی كه بیشتر از همه در ضمیر ناخودآگاهشان با وسوسههای جنسی درگیرند بیشتر از هر كس دیگری علاقه و اصرار خاصی به چسباندن انگهایی در این زمینه به آدمهای دیگر و به جا آوردن (درست یا غلط) این رفتار در دیگران دارند. جالب است كه در زمینهی رفتارهای جنسی اجتماعی، این پدیدهی فرافكنی به طرز بسیار گستردهای در ارتباط با مثلآً موضوع همجنسگرایی دیده میشود. به همین دلیل مثلاً هوموفوبیا (حساسیت خصمانه و توأم با نفرت بیش از حد نسبت به همجنسگرایی و همجنسگرایان) خیلی وقتها ناشی از تمایلی سركوبشده به همجنس است؛ یعنی این ابراز نفرت در واقع حاصل فرایندی فرافكنانه است.
مفهوم كهنالگو Archetypeیا صورت مثالی گرچه در واقع ابداع یونگ نبوده ولی از اساسیترین تعابیر در اندیشهها و آموزههای اوست. در مورد مفهوم واقعی این اصطلاح ظاهراً سوءتفاهمهای زیادی وجود دارد. بنابراین شرحی نسبتاً مفصلتر از مفهوم راستینآن ضروری به نظر میرسد.
با بررسی و مطالعهی نظامهای فكری، اسطورهای، عقیدتی و مذهبی مختلف تاریخ بشر، با مفاهیم و تمهایی مواجه میشویم كه به طرز شگفتانگیزی - فارغ از مقتضیات زمانی/تاریخی و مكانی/جغرافیایی – همچون لایت موتیفهایی در همة این نظامها دیده میشوند. این نمادها، ایدهها و انگارههای مكرر و فراگیر جهانی همان كهنالگوها هستند. در آموزههای یونگ، آنچه كه او ناخودآگاه جمعی بشر مینامد را همین كهنالگوها شكل میدهند. ناخودآگاه جمعی بشر، قلمروی اصلی كهنالگوهاست و این كهنالگوها میتوانند به گونهای نمادین در قالب آنچه انگارههای كهنالگویی خوانده میشود تجلی پیدا كنند. این انگارهها بسیار پرشمارند ولی یونگ، مهمترین و تأثیرگذارترین این انگارههای كهنالگویی را به چهار گروه اصلی زیر تقسیم میكند:
1. كهنالگوی مادر اعظم كه توأمان مرگ و زندگی را در خود دارد یا به عبارتی دو اصل اساسی ین/ منفی/ تاریك و یانگ/ مثبت/ روشن. كهنالگوی مادر اعظم، نمودی است از اصل مونث كه هم زهدانی است كه كل زندگی درون آن زاده میشود و از آن بیرون میآید، و هم بهنوعی تاریكی گور است كه موجودات زنده در نهایت به آن برمیگردند. مهمترین مختصات این كهنالگو ظرفیت دوگانة تغذیه و بلعیدن است و مستقیماً به مادر طبیعت مرتبط میشود كه مظاهر زندگی به طور مداوم در زهدان همیشه بارورش تولد مییابند و در نهایت در آن میمیرند.
2. كهنالگوی پدر معنوی كه آن نیز هم وجه مثبت دارد و هم وجه منفی. وجه مثبتش دربردارندة نظم و منطق و درك و الهام است و وجه منفیاش بیگانگی با واقعیت و نوعی تفرعن احتمالاً توأم با توهمهایی باشكوه در زمینة تعالی را به بار میآورد.
3. كهنالگوی گذار كه به فرایند روحی و معنوی رشد، تحول و دگرگونی مربوط میشود و میتواند به شكلهای مختلفی جلوهگر شود. مثلآً در قالب سفرهای پرخطر به جانب مقصدی ناشناخته و كندوكاو در مكانهای تاریك و سقوط هدفمند به دنیای زیرین و... اگر شما هم از عاشقان دلخستهی رمان/فیلمهای ارباب حلقهها باشید حتماً آن سقوط نفسگیر گندالف جادوگر به درون مغاك را كه پس از رویارویی با "بالروگ" در غارهای موریا رخ میدهد به یاد دارید؛ تجربهای كه در نهایت گندالف خاكستری را به مرتبه و منزلت معنوی بالاتری ارتقا میدهد و فرایند زایش گندالف سفید را شكل میدهد. این اتفاق، تجلی عینی و دقیق رویارویی با كهنالگوی گذار و پشت سر گذاشتن موفق آن است.
4. كهنالگوی خویشتن/مركزی روبهرو خواهد شد كه دربردارندة یكپارچگی و جامعیت روح است و نوعی وحدت مرموز و متناقضنما كه همة متضادها را در خود جمع میكند و به آشتی میرساند. كلاً میتوان برگذشتن از آن را مترادف با گونهای به وحدت رسیدن تضادها توصیف كرد كه حاصل آن، نگرشی فارغ از دوبینی و دوگانگی به هستی و عالم است.
«رفاقت» به مثابه سازشی فریبكارانه
در زندگی و روابط افرادی كه به روشنشدگی نرسیدهند و همچنان گرفتار دامهای بیپایان اگو هستند آنچه بهاشتباه نام رفاقت بر آن گذاشته میشود فرایندی است توأم با فریب خویشتن و دیگری، به شكل خودآگاه یا ناخودآگاه، در قالب نوعی سازش ناگفته همراه با در وهلهی اول، مسكوت گذاشتن ضعفهای هم، و اغلب اوقات با نسبت دادن نقاط قوت عمدتاً جعلی به هم، چرا كه باعث «استحكام» رابطهای چنین میشود! وجه دیگر این روابط هم طبعاً تأیید مداوم و دوجانبهی توهمهای مربوط به بزرگی و استعداد و بلكه نبوغ است، بهخصوص در زمینهی حرفهای. در اغلب این "رفاقت"ها با گذشت زمان، حداقل یك طرف رابطه به جلب ترحم طرف مقابل با قرار دادن مداوم خود در قالب قربانی مظلوم، اعتیاد پیدا كرده و طرف مقابل هم به ابراز ترحم و تأیید مداوم انگارههای ذهنی طرف حول محور قربانی بودنش اعتیاد دارد. در واقع این "رفاقت"ها تعاملی است بیمارگون برای اقناع نیازی بیمارگون كه بهزودی به اعتیادی بدخیم تبدیل میشود. اعتیادی كه نیاز سیریناپذیر و متقابل به مورد تأیید قرار گرفتن، به خصوص در بزنگاههای حساس و دشوار زندگی، مدام آن را شدیدتر میكند. دو یا چند طرف رابطهای چنین، به طور مداوم در قالب فرایندی كه بخش مهمی از آن برخاسته از نوعی "فرافكنی" مستمر است به همدیگر قوت قلب میدهند. مثلاً هر تجربه و اتفاق ناخوشایندی را كه یكی از دو طرف با آن روبهرو میشود طرف دیگر، ناشی از بدشانسی او، بداندیشی دیگران، سوءنیت جامعه، نابهسامان بودن جامعه، یا حتی پاكی و بیشایبگی روح او میداند، یعنی هر عاملی به جز اشتباه، نادانی، نقصها، حماقتها، سوءنیتها و... خود او! این روابط، پاسخگوی نیازی دوجانبه به تأیید شدن و مبرا دانستن خویش است كه از ضعف شخصیت و ناتوانی در مواجهه با واقعیتهای درون و بیرون برمیخیزد و طبعاً برای خیلیها، رفعكنندهی نیاز بیمارگون به تداوم حضور در قالب قربانی ابدی است كه همیشه هم بیتقصیر است و فقط چوب نامردی یا حماقت دیگران یا روزگار غدار را میخورد! این "دوستان"، توهم حقبهجانب و معقولی را برای هم میآفرینند كه كاملاً منطبق با انتظارهای ناهنجار اگو است. به این ترتیب، نقد مستمر و صادقانه و در صورت لزوم بیرحمانهی یكدیگر كه سنگبنای هر رفاقت راستینی است در اینگونه روابط جعلی مطلقاً غایب است، چرا كه تداوم یافتن آن روند بیمارگون و اقناعكنندهی اگو بیش از هر چیز، در گروی پرهیز همهجانبه از نقد و قضاوت منفی دیگری است.
و اما سرنوشت معمول این گونه روابط چیست؟ معمولاً سرانجام در بزنگاهی خاص كه دو طرف نه در تقابل با دیگران یا تقدیر بلكه در تقابل با همان یكدیگر قرار گرفتهاند بهراحتی تمام فرومیپاشند. در موقعیتی مثل این، تأیید مجدد فضیلتهای دروغین طرف مقابل در واقع مترادف است با حق دادن به او در معركهی این تعارض دوجانبه و لذا مقصر جلوه دادن خود. بنابراین برای اولین بار دو طرف، قضاوت راستینشان در مورد همدیگر را اعلام میكنند كه طبعاً به معنای انكار همهی قضاوتهای حعلی پیشین است و بدیهی است كه رابطهای از این دست كه مطلقاً بر اساس دروغ و تظاهر بنا شده هرگز چنین صداقتی را برنمیتابد. ولی گاهی حتی این هم پایان قضیه نیست. خودم در چند مورد بسیار رقتانگیز شاهد بودهام كه خلأ حاصل از قطع رابطهای بیمارگون از این نوع و «خماری» حاصل از محروم شدن از ستایشها و تأییدهای دروغین طرف مقابل، باعث شده دو طرف از سر نیازی دوجانبه در نهایت كوتاه بیایند و آشتی كنند و آنچه بین آنها رخ داده یعنی همان معدود لحظههای تلخ و دردناك صداقت، را هم به انبوه عظیم همهی چیزهای دیگری كه باز در این رابطه نادیده خواهند گرفت بیفزایند!
«مانیفست» روابطی از این دست كه متأسفانه ماهیت راستین بیش از 90 درصد "رفاقت"های انسانی را تبیین میكند چنین چیزی است: «من تو را از هر جهت تأیید و ستایش میكنم و غرورت را مینوازم و به تداوم توهم كمال در ذهنات كمك میكنم به شرطی كه – و تا وقتی كه – تو هم متقابلاً در حق من چنین كنی. من تمام حكمها و قضاوتهای فردی تو در مورد خودت را كه در جهت تبرئه كردن خویشتن و محكوم كردن دیگران، شرایط، موقربانی به حساب آوردن خویشتن است بدون استثنا و بدون هیچ بحثی تأیید میكنم به شرطی كه – و تا وقتی كه – تو هم چنین كنی. به این ترتیب ما میتوانیم برای همیشه "رفاقت" بس شیرین و دلنشینی با هم داشته باشیم.»
بدیهی است كه هر كدام از دو طرف این روابط، فقط در حضور یكدیگر یا در موقعیتهایی كه مطمئناند طرف مقابل از چندوچون آنها آگاه خواهد شد خود را ملزم به تبعیت از «قواعد بازی» میبینند و در حضور دیگران، قضاوتی كاملاً متفاوت را كه ممكن است قضاوت واقعی آنها باشد در مورد همدیگر اعلام میكنند! بخشی از این فرایند، نوعی كاتارسیس و پالودن عاطفی خویشتن است از آن همه دروغ و ظاهرسازی و بخش دیگری از آن هم تلاشی است خودآگاه یا ناخودآگاه برای تبدیل كردن تدریجی خود به یگانه منبع تأمین اعتیاد عاطفی و روانی طرف مقابلشان به تأیید و ستایش (همان اعتیادی كه مبنای رابطهشان است)، از طریق تاراندن دیگران از او. فرایندی كه میتواند در نهایت در قالب جملههایی مثل این متبلور شود كه «دیدی من تنها رفیق واقعیات هستم؟» و «هیچكس جز من دوست واقعی تو نیست» و از این قبیل.
با توجه به آنچه به اجمالیترین شكل ممكن توصیف شد باید كاملاً روشن شده باشد كه دوستی و رفاقت به مفهوم راستین كلمه، فقط میان انسانهایی كه به فردانیت دست یافتهاند و بهخصوص رهروان طریقت ممكن است و البته با اقلیتی بسیار محدود از انسانها كه ذات و سرشتی معصومانه و كودكانه دارند كه به طرز معجزهآسایی از گزند حوادث و تجربههای جورواجور هم مصون مانده؛ انسانهایی كمشمار كه بزرگی روح و خلوص عواطفشان همهی كاستیهای بصیرت و خردمندی آنها را تحتالشعاع قرار میدهد و شكوه ناب روح بسیار زیبایشان بهتنهایی برای شایستگی بخشیدن به آنان كافی است. در واقع، گذشته از این دو گروه كه از هر جهت در اقلیت قرار دارند درصد بسیار ناچیزی از انسانها میتوانند رفاقت راستین را در زندگی تجربه كنند، یعنی هم مقتضیات و ویژگیهای لازم برای رابطهای چنین را در خود پرورش دهند و هم وجود چنین مقتضیات و خصلتهایی را در وجود طرف مقابلشان تاب بیاورند. اكثریت باقیمانده، ظرفیت و قدرت هضم حتی نقد و قضاوتی را كه دوستانه و نیكاندیشانه بودنش بر آنها مسلم است را ندارند و توان تحمل آن آدمی را كه با جدیت و نگرانی راستینی با به قمار گذاشتن مهر طرف مقابلش با صراحت در مورد فلان خصلت یا تصمیم یا آدم به او تذكر میدهد ندارند. آدمی كه در صورت لزوم حتی بیرحمانه ولی با عشق به نقد ما مینشیند ولی در غیاب ما از حیثیتمان دفاع میكند - برخلاف روال غالب "دوستان" كه ستایش ما و حفظ نگاهی خطاپوش در حضور ماست و تخریب بیرحمانهمان در غیاب ما. با این حال همین اكثریت خیلی وقتها –بهخصوص در سنین بالاتر – بابت این كه چرا دوست واقعی و یكرنگی در زندگی ندارند گلایه میكنند!
عشق: دوشیدن انرژی حیاتی و عاطفی همدیگر
بخش عمدهی توضیحات بالا در مورد آنچه به طور معمول "عشق" نامیده میشود هم صدق میكند. این روابط معمولاً از دو عنصر اصلی و بنیادی تشكیل میشوند: در یك سو (معمولاً قطب مونث یا قطبی كه خصلتهای مونث در او غالب است) نیازی عمیق به تأیید و تحسین شدنی همهجانبه، و در سوی دیگر، نیاز به جلب محبت و/یا الطاف طرف مقابل از طریق تأیید و تحسین بیدریغ او. باز هم دقیقاً همان مكانیسم اعتیاد حاكم است. در اغلب این روابط، هم "رفاقت"ها و هم بهخصوص "عشق"ها، یك طرف قضیه زالووار در حال مكیدن انرژی عاطفی و حیاتی طرف مقابلش است. او این انرژی را برای ساختن و تحكیم بنای فریبنده و پرزرقوبرق اگوی خودش كه برساخته از فریبها و خودفریبیهای متعدد است به كار میگیرد. به همین دلیل در اكثریت قریب به اتفاق موارد با به پایان رسیدن این روابط (چه در قالب دوستی و چه در قالب زناشویی)، از زبان یكی از دو طرف كه همان قطبی است كه به لحاظ عاطفی و روحی (و به طرز گریزناپذیری جسمی) مكیده و در واقع دوشیده شده (اغلب بی آن كه بداند و بفهمد) جملههایی دریغآمیز از این دست را میشنویم: «تو این – مثلاً – سه سال به قدر سی سال پیر شدم.» یا «احساس میكنم كه مثل پیرمرد/پیرزنها شدهام.» یا «احساس تهی بودن و تمام شدن میكنم.» و...
بنا بر همهی این واقعیتها بهترین و كارآمدترین سنگ محك موجود برای سنجیدن عیار روابط كه البته بیش از هر چیز مستلزم صداقتی تمام و كمال و متأسفانه بسیار كمیاب با خویشتن است، تجزیه و تحلیل اجزای مختلف رابطه و یافتن پاسخی دقیق و عاری از فریب و خودفریبی به این پرسش است: «آیا این رابطه در طول زمان، به تكامل و تعالی شخصیت من كمك كرده و تأثیر مثبتی در این زمینه داشته است؟ آیا به من حس سرزندگی، شادابی، رضایت و بهتر شدن را میدهد؟ آیا اكنون خودم را نسبت به آنچه در آغاز این رابطه بودم انسانی شایستهتر و متعالیتر یا لااقل در مسیری كه به چنین مقصدی میانجامد، میبینم؟» در صورتی كه این فرایند دروننگرانه با صداقتی راستین همراه باشد یافتن پاسخی درست به پرسشهای بالا خیلی راحتتر از آن خواهد بود كه تصورش را بكنیم. این نكته عملاً نه فقط در مورد روابط مختلف ما بلكه تقریباً در هر زمینهی دیگری هم صدق میكند: «آیا این شغل جدید/ مكان جدید زندگی/ عادت جدید/ آموزههای جدید/ وسیلهی جدید/ رویهی جدید/ یا حتی مدل لباس و مو و... به تكامل و تعالی شخصیت من كمك كرده و تأثیر مثبتی در این مسیر داشته است؟»